این پارت قراره خیلی خوشمزه و باحال باشه با کامنت های خوبتون همراهیم کنین ??
خودت پیشنهاد دادی که با هم میتونیم . من گفتم : الکس بیا بیخیال تفریح بشیم و برگردیم پیش بقیه. الکس گفت : خیلی دوست دارم اما وقتی که تو بیهوش شدی منم هیچی حس نکردم و خوام برد . و صبح که پاشدم دیدم ما زیر این درخت افتادیم . من گفتم : یعنی یکی از اَمد ما رو اورده اینجا . الکس گفت : اره فکر کنم . من گفتم : پس چاره ای نداریم که با وضعیت سازگار بشیم پس سریع از این درخت بالا برو و برام سیب بیار ???
الکس گفت : اما من نمیتونم . منم میدونستم که چطوری الکس رو راضی کنم پس شروع کردم به الکی گریه کردن ???
الکسم که چاره ای نداشت از درخت بالا رفت و دو تا سیب کند . ولی وقتی از درخت پایین اومد زیر پاش خالی شد و الکس افتاد تو چاله بلند داد زدم : الکس خوبی . الکس گفت : امی باید اینجا رو ببینی . من گفتم : من نمیام اون پایین . ولی یکی از پشت منو حل داد و من افتادم تو چاله و در و در چاله بسته شد .
وقتی چشامو باز کردم تو یک خونه ای شکل پیتزا افتاده بودم . دور و برش پر بود از سوسیس های جور واجور صندلی هاش از قارچ بود تخت خوابش از خمیر بود و پرده هاشم از پنیر پیتزا فکر میکردم چون گرسنه خوابیدم دارم خواب غذا میبینم ولی ای کاش که این خواب واقعی بود صدای الکس اومد یعنی الکسم تو خواب من بود . الکس اومد پیشم و گفت : پات چطوره ؟ گفتم هنوزم درد میکنه . الکس
گفت : گشنت نیست نمیخوای از پادشاه یکم غذا بگیری . گفتم : چی پادشاه . الکس گفت : اره دیگه پادشاه سرزمین پنیر گفتم البته که میخوام حالا اون کجا هست . الکس گفت : جلوت واستاده . گفتم : مسخره بازی در نیار نکنه نامرایه .الکس گفت : من پادشاه سرزمین پیتزام و تو هم ملکه ای . انقدر از حرف الکس خندم گرفت که نفسم دیگه بالا نمیومد . گفتم : یعنی من ملکه ام تو هم پادشاهی . الکس گفت : کجاش خنده دار بود . منم گفتم : هیچ جاش ولی چطور میشه تو خواب پادشاه و ملکه بود
الکس گفت: کی گفته ما خوابیم . منم گفتم : خوب کی گفته که ما بیداریم . الکس گفت :هیشکی نگفته ولی با یه میشکول ساده میتونه متوجه بشی .من خودمو میشکول گرفتم و خیلی خیلی دردم اومد پس یعنی بیدار بودم
الکس گفت : حالا که متوجه شدی بیداری نمیخوای یه نگاهی به سر زمینت بکنی .من که خیلی مشتاق این کار بودم و میدونستم که الکس داره حرف راست رو میزنه چون اثبات شده بود گفتم : البته وقتی از اون خونه بیرون اومدم منظره ای رو دیدم که هرگز فراموش نمیکردم دریا ای از نوشابه ی گاز دار خونه های پیتزایی کوه های پنیری درخت
های کالباسی ادم هایی از جنس خمیر و مهم تر از همه قصر من که وای اصلا نمیتونم براتون توصیفش کنم یعنی داشتم بال در میاوردم الکس گفت : حالا باور کردی. گفتم : بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی . دیدم دوتا ادم خمیری دارن به سمت منوو الکس میان یکی از اونها تاج و اون یکی شنل های پنیری دستش بود تاج من از قارچ و سوسیس ها کوچولو شنلم رو تنم کرد خیلی نرم بود و بوی خیلی خوبی میداد . اون روز
بهترین روز زندگیم بود . الکس گفت : دوست داری تا ابد اینجا بمونیم . من گفتم : البته ولی باید برگردیم خانواده هامون منتظرمونن . الکس گفت : ما که دیگه نمیتونیم برگردیم چون گم شدیم یهو یک دختر که موهاش میدرخشید و لباس ابی ای تنش بود از وسط مردم پیش من اومد و
خب دوستان این پارت رو هیجانی کات کردم . ولی پارت بعدی رو طولانی تر مینویسم . نظراتت به 8 تا رسید پارت بعدی رو میزارم .
فکر کنم هیچ کس از داستانم خوشش نیومد که کامنت نذاشتن
مرسی نظر لطفته
خیلی عالی بود