دیگه واقعا دعوا شد. از دست ندید.
من : چی؟ جرج : همونی که شنیدی. سوزوکی : تو چه مشکلی با ما داری؟ جرج : فکر کنم خودتون بهتر بدونین. سوزوکی : چی ؟ اون پیام مسخره؟ جرج : پیام کدوم پیام ؟ من : خودتو به اون راه نزن. جرج : ههه آره تو راست میگی. ولی خب تو هم جوابمو ندادی! سوزوکی : اگه نخواد بده چی؟ جرج : نفهمیدم؟ سوزوکی: تا جایی که من می دونم معمولا تهدید راه ابراز علاقه نیست. هست؟ جرج : برای من آره. سوزوکی با آرامش گفت : پس سعی کن روشتو عوض کنی . جرج هم حالت دعوا به خودش گرفت و گفت : پس بچرخ تا بچرخیم. من واقعا دلم نمی خواست اتفاقی برای اونا بی افته : پسرا بس کنین
ادامه از زبان سوزوکی : جرج واقعا موجود رو مخی بود. ولی منم نمی خواستم کاری کنم که نفرتش ازم بیشتر شه و لونا تو دردسر بی افته. ادامه از زبان لونا : گفتم : جرج من نمی دونم چی باعث شده که فکر کنی با پوشیدن یه لباس گرون قیمت و یه ماشین مدل بالا می تونی منو جذب خودت کنی ولی باید بهت بگم فکر نمی کنم که تهدید هم جواب بده. حالا هم برو دیگه هم دست از سر من بردار. یکی از عواملی که باعث شد من از دبیرستان قبلیم بیام بیرون پسرای اونجا بود. در واقع عادت دارم همه سر من با هم دعوا کنن . اول ۳ تا بیشتر نبودن اما یک روز که موهامو باز کردم تبدیل به کل پسرای مدرسه شدن. منم به خودم قول ددم دیگه موهامو باز نکنم . حالا تو هم سعی کن با خودت کنار بیای. حسابی عصبانی بودم. جرج : موهات؟ من هم موهامو باز کردم و دست سوزوکی رو گرفتم و باهم رفتیم تو حیاط...
سوزوکی : چرا موهاتو باز کردی؟ من : چون دیگه خسته شدم. بعد باهم نشستیم روی یه نیمکت. سوزوکی : به نظرت اینکار باعث نمی شه اون عصبانی تر بشه؟ من : چرا ولی دیگه برام مهم نیست. سوزوکی: چرا؟ من : چونکه بالاخره فهمیدم به کی می تونم اعتماد کنم. سوزوکی : منظورت من که نیستم؟ من : دقیقا منظورم تویی. این دفعه سوزوکی گوجه فرنگی شد.
دست همو گرفتیم. گفت : لونا مگه تو مدرسه قبلی ات چه خبر بود؟ من : روز اولی که وارد دبیرستان شدم سه تا پسر به نام های سو . جک . مارتین سعی کردند خودشو جلوی من خوب نشون بدن درحالی که همه از قلدر های مدرسه بودن. یکی از دخترا که خیلی با من سر لج بود فکر می کرد موهامو به خاطر این می بندم که زشتن...
بنابر این یک روز که مشغول سر و کله زدن با اون سه تا پسر بودم اومد و موهامو کشید و باز کرد. اونا هم که موهامو دیدن عین چی زل زدن بهم. از روز بعدش کل پسرای دبیرستان سر من با هم دعوا می کردن. با لوکاس صحبت کردم اونم به دو دلیل تصمیم گرفت بیایم توکیو : به خاطر دور شدن از دیار مادرم تا بتونیم شادتر باشیم. به خاطر من تو دبیرستان. و بقیه اش رو هم که خودت دیدی! سوزوکی : پس عادت داری. حرفشو تایید کردم و گفتم : البته ازش خوشم نمیاد
سوزوکی : لونا یه چیزی ازت بپرسم راستشو می گی؟ من : شاید. گفت : اون نامه که اون روز بهم دادی . خب تو از اون چیزی که اون تو نوشته بودی مطمئنی؟ من : معلومه! گفت : واقعا؟ من : بله واقعا واقعا واقعا. یهو یه بادی زد و موهاش رفت کنار. گفتم : دوباره موهات رفت کنار. گفت : اِاِاِ آره? یهو مدیر اومد و گفت : تمام دانش آموزان پایه یازدهم قراره امروز برن اردو. از خانواده هاشون هم رضایت رو گرفتیم. یهو به کل مدرسه رفت رو هوا... من رفتم پیش مدیر و گفتم : به پدر و مادرم گفتین یا برادرم؟ مدیر : پدر و مادر من : کجا بودن؟ مدیر : منظورت چیه؟ من : هیچی مهم نیست. بعد زیر لب گفتم : دلم برای بابام تنگ شده. مدیر حرفمو شنید و گفت : منظورت چیه؟ دلت برای مادرت تنگ نشده؟ من : خب چرا ولی اون همیشه می گفت اگه آدم به مرده ها خیلی فکر کنه دیگه مجالی برای فکر کردن به زنده ها براش نمی مونه اون وقته که خودش هم یه مرده است.
مدیر : وای من متاسفم . نمی دونستم. مادرت فوت کرده؟ من : بله پدرم دوباره ازدواج کرد ولی من و برادر بزرگترم اومدیم توکیو. پدر و مادرم وکیلن و همیشه در سفرن . مدیر : پس اون کسی که تو رو ثبت نام کرد برادرت بود؟ من: بله. مدیر : موفق باشی دخترم فکر کنم دوستات منتظرتن. دیدم اگنس و جو و سوزوکی منتظرن از خانم مدیر خداحافظی کردم و با هم رفتیم توی اتوبوس. خوشبختانه صندلی آخر گیرمون اومد من و اگنس وسط نشستیم و جو پیش اگنس و سوزوکی هم پیش من نشستن.
اردو بیرون از شهر بود و من یه نیم ساعت بعد از اینکه سوار شدیم خوابم برد . ادامه از زبان سوزوکی : لونا خوابش برد و سرش افتاد روی شونه من منم سرمو گذاشتم رو سرش تا بخوابه. وقتی رسیدیم صداش کردم : لونا. لونا. پاشو خوابالو. بیدار که شد یه کش و قوسی به خودش داد و گفت : رسیدیم؟ گفتم : پس من مرض داشتم بیدارت کنم. خندید و گفت : کجاییم. گفتم : نمی دونم. پیاده که شدیم با منظره ای مثل بهشت مواجه شدیم? خیلی قشنگ بود . ما : واییییی? بعد هم همه فوری رفتیم تا چادر هامون رو تحویل بگیریم.
من و لونا و جو و اگنس به چادر گرفتیم و زیر یه درخت چادر زدیم و رفتیم داخل. داشتیم ناهار می خوردیم که صدای قدم های کسی رو شنیدیم و یهو جرج وارد چادر شد و گفت : شما ها همتون خیلی رو مخین و من از آدم های رو مخ و مخصوصا لجوج خوشم نمیاد. لونا حالا جواب منو بده. تا کی می خوای فرار کنی؟
من گفتم : جرج برو بیرون. جرج: اگه نرم چی میشه؟ من : بی خیال!! جرج : اصلا لونا رو ندیده بود. یهو لونا پاشد گفت: جرج بس کن. جرج : لونا تو تو تو... اینجا چیکار می کنی؟ لونا : یعنی چی؟ جرج هیچی نگفت و رفت بیرون. من : این چش شد! لونا : نمی دونم ولی خوب شد که رفت. ناهار که تموم شد معلم اومد و گفت : امروز یک دانش آموز جدید داریم...
نظرات بازدیدکنندگان (2)