تو این قسمت کلو و کلارا ناپدید میشن . حالا اینکه کی این دو دختر رو دزدیده با ما همراه باشید
گوشی رو گذاشتم رو میز تا اومدم برم در باز شد کلارا بود همه لباسش برفی شده بود . گفتم : کلارا خوبی مگه بیرون داره برف میاد . کلارا کلاه و کت رو در اورد و گفت : از همه جا بی خبری ... یوهی گفت : دخترا بیاید سر میز . من رفتم تو دست شویی دست و صورتم رو شستم تو آینه به خودم نگاه کردم . دوباره یاد اون شب افتادم ولی هنوز برام عجیب بود که کوران ... صدای دوین اومد : می خوای غذا بخوری یا می خوای ظرف های غذا رو بشوری ؟ در دستشویی رو باز کردم و گفتم : اومدم . بعد شام که داشتیم ظرف ها رو جمع می کردیم . یکی به در کوبید . کلو رفت و در رو باز کرد . من و یوهی وقتی ظرف ها رو گذاشتیم رو سینک صدای جیغ کلو اومد : ولم کن دست بهم نزن و ... دیگه صدای کلو نیومد من و یوهی دویدیم سمت در کسی اونجا نبود ترس رو تو چشم های یوهی دیدم البته خودمم ترسیده بودم . دوین و نیلا و کاترین و هانی از تو اتاق بودن و اومدن کاترین گفت : صدای چی بود چی شده و ... یوهی پاهاش شل شد و افتاد رو زمین . منم لکنت گرفتم و گفتم : کل کلو کل کلو بد برد بردن هانی گفت : یوکی آروم باش چی شده کی رو بردن ؟ نیلا گفت : کلو کو ؟ یوهی گفت : ک کل کلو رو بردن ... با داد . دوین گفت : کی برد ؟ شما دو تا چی دارید میگید ؟ به اطراف نگاه کردم کلارا هم نبود . کمک کردم یوهی از رو زمین بلند شه . بعد از اینکه آروم شدیم دوین گفت : درست بگید چی شده . بعد همه ماجرا رو تعریف کردیم . کاترین گفت : آخه کی ممکنه ... هانی وسط حرف پرید و گفت : باید به مدیر خوابگاه بگیم . دوین هم سرش رو تکون داد و گفت : درسته بزار برای فردا . یوهی گفت : همین الان معلوم نیست چه بلایی داره سرشون میاد ... دوین گفت : الان شبه باید بخوابیم . یوهی دوباره گفت : تو اصلا خوابت میبره اگه زنگ نمیزنی من خودم میرم ... دوین نزاشت یوهی حرفش رو کامل کنه .
یوهی با داد گفت : می خواید بخوابید برام مهم نیست من نمی زارم خودم میرم دنبالشون شما ها هر غلطی که دوست دارید بکنید . یوهی از رو مبل بلند شد و دوین رو هل داد اون طرف شنلش رو پوشید و در رو باز کرد و رفت بیرون . کاترین گفت : خب چی کار ... منم بلند شدم و رفتم شنلم رو پوشیدم . دوین گفت : هوی یوکی کجا ؟ گفتم : یوهی راست میگه منم نمی تونم اینجا بمونم در رو باز کردم و اومد بیرون . هوا خیلی سرد بود برف همه جا رو پوشونده بود . گوشیم رو نگاه کردم ساعت 8:56 دقیقه بود . به یوهی زنگ زدم . ولی جواب نداد . دندون هام از سرما می خورد به هم . راه افتادم از سرما پاهام بی حس شده بود . دم یه درخت وایسادم دستام یخ زده بود گوشیم رو در اوردم و به یوهی زنگ زدم ولی گوشی از دستم سر خورد و افتاد زمین اینقدر برف می اومد که روی گوشیم رو پوشوند . یهو یکی رو پشت سرم دیدم . شاهزاده کوران ولی چرا چشماش آبی بود ؟ داشتم می افتادم که کوران من رو گرفت . گفتم : شما ...
از زبان کوران : گفتم : پس پیامم بهت رسید . گفت : اون برای شما بود ولی الان که ساعت ۱۱ نشده ... از سرما بیهوش شد . شنلم رو انداختم روش و بغلش کردم که آیدو رو روبه روم دیدم : اون دختر رو بزار زمین . گفتم : اون وقت برای چی ؟ آیدو گفت : باهاش چیکار داری ؟ گفتم : چند بار باید بگم به تو هیچ ربطی نداره . آیدو گفت : ربط داره چون اون دختر ماله منه . گفتم : مگه شئ که برای کسی باشه . گفت : یا میزاریش زمین یا ... وسط حرفش پریدم و گفتم : برای من خط و نشون نکش خودت می دونی که می تونم هر کاری بکنم
آیدو دست کرد تو جیبش و یه میله تیز بیرون اورد چاقو نبود . فقط نگاهش کردم آیدو گفت : یوکی رو بزار زمین همین الان . گفتم : یوکی از سرما بیهوش شده نمی تونم بزارمش . آیدو میله رو طرف صورت من نشونه گرفت و گفت : میزاریش یا نه ... از زبان یوهی : هوا خیلی سرد بود رد پا ها رو برف پوشونده بود . تو دلم گفتم : حق با دوین بود فردا بهترین موقع بود بهتره که برگردم . سایه دو نفر رو دیدم پشت درخت قایم شدم و نگاه کردم . آیدو اون اینجا چیکار میکنه و اون یکی کیه چی تو دستشه ؟
یهو یه باد خیلی وحشتناکی اومد نمی تونستم خودم رو نگه دارم دستم از درست جدا و شد و افتادم زمین داد زدم : آیدو کمکم کن ... از زبان کوران : آیدو برگشت و به طرف صدا دویید پشت درخت و دو زانو نشست و گفت : یوهی تو اینجا چی کار میکنی ؟ بعد کمک کرد یوهی وایسه و از پشت درخت اومدن بیرون یوهی پاهاش می لرزید وقتی من رو دید شوکه شد و ادای احترام کرد بعد گفت : یوکی ؟ از زبان یوکی : گرما رو احساس میکردم چشمام رو باز کرد هنوز شب بود به بالا نگاه کرد و گفتم : وای شاهزاده بعد دستم رو زدم به سینه کوران و خودم رو از تو بغلش پرت کردم پایین . نگاه کردم و گفتم : یوهی ، آیدو ... یوهی سریع اومدم پیشم و گفت : بهتره که بریم . بعد بلند شدم و یوهی ادامه داد : شاهزاده خیلی ممنونم ما بهتره که بریم
رسیدیم در خوابگاه رو باز کردم همه خواب بودن . یوهی گفت : چقدر ... اصلا براشون مهم نبودیم . بعد شنلش رو در اورد و رفت کنار شومینه نشست . منم شنلم رو در اورد و رفتم کنار یوهی نشستم . که یهو یکی دستش رو گذاشت رو شونم : برگشتید ؟ یوهی گفت : اره ناراحت شدی ؟ برگشتم و نگاه کردم دوین بود گفتم : خوب بیرون خیلی سرد بود ... دوین گفت : به حرف من گوش کنید حالا بیاید بخوابید دیر وقته . گفتم : مگه ساعت چنده ؟ دوین گفت : ساعت 00:35 . زود باشید . گفتم : چقدر زود گذشت اَ . پتو رو کشیدم روم و خوابیدم . از زبان کوران :
کلاه شنلم رو انداختم رو سرم و تا اومدم برم صدای زنگ اومد خوب نگاه کردم و دیدم از زیر برف نور میاد دولا شدم برف ها رو زدم کنار گوشی یوکی بود تازه یاد افتاد . گوشی رو گذاشتم تو جیبم و راه افتادم جلوی دروازه قصر یکی از سرباز ها گفت : ایست کی هستی زود خودت رو نشون بوده . یه فکری زد به سرم شال گردنم رو گرفتم جلوی صورتم و برگشتم . سرباز گفت : گفتم کی هستی شالت رو بردار . گفتم : نمیشه نمی تونم . یکی دیگه از سرباز ها گفت : چرا نمیشه اگه یکی از اهالی قصر باشی کارت نداریم . گفتم : نمی تونم خودم رو معرفی کنم اصرار نکنید . سرباز ها صلاح هاشون رو طرفم گرفتن . از تو جیبم یه گربند بند بیرون آوردم و گفتم : بازم نیاز است که خودم رو معرفی کنم . سرباز ها محو گردنبد شدن . یکی از سرباز ها گفت : نه می تونی بری بعد تا اومد گردنبد رو بگیر یقه اش رو گرفتم و چسبوندم به دیوار . شالم رو زدم کنار گفتم : خاک تو سرت با این نگهبانی دادنت حالا می فهمم که چطور جاسوس ها راحت در این قصر می رن و میان . سرباز به التماس کردن افتاد که صدای یکی اومد : اینجا چه خبره هوی تو کی هستی . یقه سرباز رو ول کردم و نگاه کردم رئیس سرباز ها بود تا من رو دید ادای احترام کرد و گفت : شاهزاده ببخشید من متوجه نشدم . گفتم : فردا باهات کار دارم و بعد داخل قصر شدم
تو راه رو صدای فوجی اومد : کوران کجا بودی ؟ گفتم : ام بیرون . فوجی گفت : اینو که خودمم می دونم منظورم این بود که کجا رفته بودی ؟ گفتم : خب راستش ... فوجی گفت : رفته بودی پیش یوکی ؟ گفتم : تو از کجا فهمیدی ؟ فوجی لبخند زد و نزدیک شد و گفت : بیا بریم می خوام یه چیزی نشونت بدم . بعد دستم رو گرفت و رفتیم تو سالن سوم جلوی یه تابلو ایستاد بعد دستش رو گذاشت رو تابلو و یه در باز شد . دستم رو گرفت و داخل شدیم ...
می دونم کم بود ولی همین هم ۱ و نیم که دارم می نویسم
برای پارت بعدی به انرژی احتاج دارم ?
داستانت عالیع
ولی نگفتی که کی کلو و کلارا رو برده بود
توی قسمت های بعدی هم نبود
انرژی بگیر ????
عالییی
منتظر قسمت بعدی هستم
اگر انرژی می خوای من میدم فقط زودتر بنویس
ممنونم من هر روز میزارم ولی تستچی تا برسی کنه طول میکشه
خیلی خوب بود.
من از ۰ تا ۱۰۰ امتیاز ۱۰۰ رو بهت میدم واقعا داستانات عالیه ❤❤ لطفا زود تر بعدی رو بذار ❤❤❤?