
ببخشید این پارت یه خورده کم شد چون برق ها زیاد میرن نمیتونم تایپ کنم 🥺 . امشب هم زود تر میزارم چون برقا دوباره قراره برن😞❣❣❣❣❣
• ●اون خانم به همراه لورنزو رفت تا اونو همراهی کنه و منو برای یه مدت کوتاه با این همه خبر تازه گذاشتن و رفتند. از شدت شُکی که بهم وارد شده بود سرمو روی میز گذاشتم و داشتم به آینده نامعلوم خودم فکر میکردم . باید هر چه سریع تر جونگ کوک رو پیدا میکردم. اون در خطره . نه فقط اون . منم اینجا بی نصیب نمیمونم . اینو حس میکنم . همونموقع اون خانم اومد و و شروع کرد به نوازش کردن موهای سرم . دقیقا شبیه مامانم بود 🥺اون موقع تمام تمام غم های دنیا توی چشمام اومد و با قطره های اشک خودشو نشون داد . سرمو از روی میز بلند نکردم تا قطره های اشکمو نبینه اما اشکام روی زمین میریختن . اون خانم کنارم زانو زد و با چشم هایی که مثل من اشک داخلشون جمع شده بود منو در آغوش گرفت ●
گفت :《قوی باش . زندگی همیشه اونطور که فکر میکنی پیش نمیره اما کسی جلومونو نگرفته که گریه نکنیم . این صلاح یه زن و هیچ کس حق نداره اونو به این خاطر سرزنش کنه . این گریه قوی ترت میکنه . باهام حرف بزن بزار بفهممت 》به نظرم نیاز داشتم به اینکه اینطور با کسی گریه کنم حداقل بعد از مرگ مادرم. ..... عصر همون روز :●توی باغ عمارت کنار جوب آب روی سبزه ها نشسته بودم و پاهامو توی بغلم جمع کرده بودم داشتم به ذهنم فرصت میدادم که اتفاقات امروز رو دسته بندی کنه . درک کنه . باید برم پیش کوکی . باید بر گردیم کره . نباید بزارم کارا دست اون پیرمرد بیفته . همه آتیشای زندگیم زیر سر اون پیرمرد حریص هست نمیزارم از زیر کاراش شونه خالی کنه و در بره . باید تقاص تمام اشتباهاتشو بده . توی همین حال داشتم با سبزه های روی زمین بازی میکردن که حس کردم کسی پشت سرم ایستاده سرمرو بلند کردم و بهش نگاه کردم .
اِلپیدیو بود . با یه لبخند بهش نگاه کردمو دوباره سرمو پایین انداختم ● الپیدیو ( در حالی که کنار ا.ت نشست روی زمین )گفت:《 این دیگه چی بود ؟》 ا.ت :《بدون اینکه سرشو بالا بیاره و همونطور که با سبزه ها بازی میکرد گفت :《چی چی بود؟ 》 اِلپیدیو :《 منظورم این لبخند ساختگیه 》 ا.ت :《اها.. اون ... اونو زدم که شاید بری . پیش خودم گفتم شاید با این لبخند فکر کنی خوبم و بزاری تنها بمونم》 الپیدیو :《یعنی این قد از من بدت میاد ؟》 ا.ت:《 نه... موضوع این نیست .اینجور موقع ها حس میکنم که اگه تنها باشم راحت تر میتونم فکر کنم ●و اینو فقط جونگ کوک میدونه که این تنها بودن برای من از همش بد تره ●شاید راه حلی برای خودم پیدا کنم که از این باتلاق بیرون بیام 》
الپیدیو :《 چرا میخوای تنها مشکلاتتو حل کنی . مگه ما اینجا نیستیم . بعد از این همه مدت پیدات کردیم . فکر میکنی دیگه میزارم سختی بکشی؟》 ا.ت :《تو هیچی نمیدونی . ●بعدشم من تنها نیستم(اینو تو دلم گفتم)●》 الپیدیو :《چرا میدونم :/》 ا.ت:《 نه نمیدونی . نمیدونی من این این مدت چی کشیدم . وقتی هیچ کسو نداشتم باید خودم پیش میرفتم باید خودم خودمو بالا می کشیدم و پله پله میرفتم . تو چی میدونی دختری که توی ۱۶ سالگی نیاز داره که اطرافیانش درکش کنن کنارش باشن اما من هیچکی رو نداشتم چه برسه به اینکه باشن و درکم کنن 》 الپیدیو اروم زمزمه کرد :《 تمام اینا رو برات جبران میکنم .》 ●دیدم که از جاش بلند شد گفتم حتما خیلی تند بر خورد کردم اومدم معذرت خواهی کنم که دستمو گرفت و بلندم کرد و همراه خودش کشید و برد یه گوشه از باغ که خیلی به چشم نمیومد اما منظره خیلی قشنگی داشت . یکم بهتر اطرافمو دیدم
فهمیدم که من اینجا رو خیلی خوب میشناسم . من قبلا اینجا بودم . اینقد محو اونجا شده بودم که انگارقشمتی از پازل به حافظم برگشته بود . که نفهمیدم به سمت یه تاب بچه گونه که روی درخت بسته شده بود رفتم. صدای دوتا بچه که اطراف این تاب بازی میکنن توی سرم پیچید . توی ذهنم تصویر دختر بچه ای که روی تاب نشیته و یه پسر بچه دیگه داره تابش میده و دور از تمام مشکلات روی زمین دنبال بچگی خودشون بودن . اون من بودم فارق از هر چیز 🥺😞دلم به خودم تنگ شده . دور طناب تاب پیچک بسته بود . اروم زمزمه کردم . کاشکی به اون موقع بر میگشتم . فکر کنم الپیدیو هم شنید . یه خورده هوا سرد شده بود. دستامو تو هم جمع کردم تا یکم گرم تر بشمو باز به اون منظره خیره شدم . یه لحظه احساس کردم یه نفر از پشت بغلم کرده و سرشو گذاشت روی شونم و اروم گفت (به اون موقع ها بر میگردیم بهت قول میدم)
با تعجب سرمو برگردوندم که دیدم الپیدیو هست و انگار که یه شک بهم وارد شده دستامو با سرعت باز کردم و از دستش بیرون اومدم با چشمای سوالی ?_؟ بهش نگاه کردم و الپیدیو هم که بنظر میوند جا خورده یه خورده نگام کرد ...و خواست جیزی بگه که حرفشو خورد ●بعدش رو کرد به سمت ا.ت و گفت:《 الان زود هست که چیزی بگم 》 و جوری که انگار خجالت کشیده بود برگشت و گفت :《 من میرم توی عمارت . هوا داره سرد میشه خیلی اینجا نمون نمیخوام..نمیخوام چیزیت بشه...》 ا.ت ● نمیخواستم خیلی پا پیچش بشم که دلیل این کارشو بگه یعنی خودمم حوصله نداشتم ●
ا.ت : 《 اِلپیدیُو ! من .. صبح باید برم. باید برم دنبال یه کسی . اون .. اون میشه گفت تنها کسی هست که کنارمه . الان نگرانشم》 الپیدیو روشو به سمت ا.ت بر گردوند و گفت :《همون پسره ؟》 ا.ت :《 میشناسیش؟ اره . باید برم پیشش. ممکنه در خطر باشه 》 اِلپیدیو :《 مگه تو ما رو نداری ؟ چرا میگی تنها کسی هست که داری؟ 》 ا.ت:《 خب...من شما رو درست نمیشناسم تازه امروز فهمیدم . بهم حق بده. الپیدیو ! میدونم که درکم میکنی 》 الپیدیو هم با لبخندی که ازش غم میبارید سرشو تکون داد و رفت به سمت عمارت. من همونجا موندم تا ببینم این موضوعی که حتی خودمم نمیدونم چطور درک کنم رو به کوکی بگم

ادامه دارد ... لایک یادتون نره بالا توضیحات هم بخون ❣❣❣❣❣❣
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود👌😘
ممنونم💙💙💙💙💙💙