دوستان شرمنده که دیر شد پریسا چهار بار داستان رو نوشت و بعد اخر سرمن یه چیزاییش رو درست کردم حتما بخونین چون قسمتش یکم داستان گرم تر می شهکه انشا الله سر قسمت بعدی سوپریزم ولرد داستان بشه
روز بعد کارگاه سایوا از دید دریل :چند تا کار بود که انجام دادیم و روبه کتاویه گفتم :امشب مسیح مهمونی داره _خب به من چه _تورو دعوت می کنه من مطمئنم _دعوت کنه چیکار کنم _هیچی گفتم یه شرط بندی کنم پول رو ندم _???از دست تو نمی خواد بابا خودم به اندازه کافی پول دارم
از دید الکسا بعد از کارگاه رفتم خونه و تا رفتم توی انیا گفت دعوت نامه مهمونی داری از طرف مسیح دوست ویلیام _اره می دونم _دختر چه سرعت عملی کی مخش رو زدی_چی نه بابا دیگه چی اون همین طوری دعوتم کرده... دستم رو گرفت و من رو برد توز اتاق و
یه دامن قرمز که بالاتنش پارچه شنی بود و دامنش کار شده و کلاش و کوتاه بود پشوند موهام رو صاف کردم و اماده بودم و پوتین مشکی تا زانوم بود رو پوشیدم کیفم رو که هم رنگ لباسام بود پوشیدم تقریبا ساعت ۸ بود سوار ماشینم شدم و رفتم مهمونی وقتی وارد شدم اول از همه چشمم به دریل خورد که یه کت قرمز و یه تیشرت مشکی پوشیده بود جالبه که اونم پوتین پوشیده بود وای اخه چطور?♀️
مسیح اومد سمتم و دستم رو بوسید اصلا خوشم نمی یومد که اطرافم باشه وای اخه من چم شده قبلا که اینجوری نمی شدم ... خیلی باهام صمیمی رفتار می کرد و از دستش خسته شدن و گفتم من میرم ارایشم رو تمدید کنم و رفتم دست شویی وقتی اومدم بیرون با دریل روبه رو شدم خواستم برم که دستم رو گرفت و کشید سمت خودش و گفت :زیاد با مسیح صمیمی نشو . خشکم زده بود بعد دستم رو ول کرد و من رفتم پیش مسیح وسط مهمونی مسیح بهم گفت :
راستشمن یه رازی دارم که به هیچ کس نگفتم دستم رو گرفت و برد توی یه اتاق و بهم کلید سوم رو نشون داد و بعد خواهرش اوم و یک دقیقه رفت بیرون من توی همون زمان کم خیلی سریع یه کپی از کلید گرفتم و برنامه نویسی و کد نویسیش رو خراب کردم و بعد مسیح اومد و بهش گفتم :می شه اطرافم نباشی من خودم دوست پسر دارم و دوست ندارم که ناراحت بشه .
و بعد از مهمونی اومدم بیرون دریل پشت سرم اومد و گفت چی شد گفتم :بپر بالا بریم و سوار شد رفتیم کارگاه سایوا و اونم کلید سوم رو تایید کرد و وقتی اون مشغول بود دریل بهم گفت :تو همیشه برای رسیدن به هدفت از خودت مایه می زاری_چی نه خیر من بهش گفتم دوست پسر دارم و ... _به اون ادم اعتماد ندارم اون ادم روانیه بهتره جایی که اون هست کنارم وایسی _باشه ولی من چیزیم نمی شه از دید دریل :من چم شده همش دارم حسودی می کنم همش نگرانم دیگه نمی دونم چمه تا شب روی کلید و نقشه اصلی کار کردیم الکسا خوابش برده بود من که ادرس خونش رو نداشتن بردمش خونه خودم بعد روی تخت خوابش برد پوتینش رو در اوردم و پتو رو کشیدم روش رفتم اتاق خودم خوابم برد
از دید الکسا :از خواب پریدم خواب بد دیدم اطراف رو نگاه کردم خونه خودم نبود ساعت ۱ صبح بود بلند شدم و اتاقا رو گشتم در یه اتاق رو شانسی باز کردم دریل توی اتاق خواب بود رفتم سمتش و پتورو کشیدم روش و قتی خواستم برم ستم رو گرفت ونمی دونم چیشد که افتادم روش روی تخت من باهاش چشم توچشم شدم دریاچه چشاش ادم رو هیپنوتیزم میکرد بد جور جذاب بود فقط بهش نگاه می کردم نمی دونم چرا دلم نمی خواست از اون حالت بیام بیرون برای همین سرم رو گذاشتم روی سینش و بعد.. از دریل چند دقیقه بعد خوابش برد اخه چرا ...دلم می خواست دقیقا همین کار رو بکنه دلم می خواست فقط بمونه بغلش کردم و خوابمون برد
فردا صبح با صدای شبیه جیغ بیدار شدیم چند دقیقه به چشم هم نگاه کردیم و از بقل هم بیرون اومدیم تازه متوجه اونایی که تو اتاق بودن شدیم وای نه مامان و شوهرش و داداشم و خواهرم بودن که دادشم از ما عکس گرفت و الکسا گفت:ماااا اینجوری...سایوا توی اون وتکا چی ریخته بود _نگو که کار اونه _دقت کردی همه ما رو بازی می دن مثل احمقا شدیم بازی چه دست مردم .توی همین حین گوشی داداشم(کازلو)رو برداشت و پرت کرد سمت دیوار و به خواهرم گفت :اون فیلمل رو پاک کن ما تو حالت عادی نبودیم دیشب ...مامان:ای وای تو حال عادی نبودید یعنی چی بعد سرش رو گرفت نشست _خانم ببخشید اما ما توی کار گاه بودیم که سایوا به هردومون وتکا داد توش یه چیز بود من سر کار خوبم برد دریلم نمی دونست خونم کجاست اگه زحمت می کشید توی گوشیم نگاه می کرد ادرس بود ....خلاصه من رو اورد خونش من فقط همین رو می دونم .من گفتم:خب تا روی تخت گذاشتش خودم هم بیهوش شدم و ....دیگه بقیه نداره همین تازه ساعت ۶ صبح ما این اتفاقا برامون افتاده و الان ساعت ۷ بعد همشون اروم شدن الکسا پاشد و گفت ::
دریل ساعت ۹ شرکت باش(الکی گفت تا فکر کنن باهم کار می کنن) از کارا خیلی عقبیم_باشه بای بعد از رفتن الکسا مامان یکم سوال پیچم کردو رفت اشپز خونه و می گفت :وقتی پسرم یه هفته نیاد خونه ادم فکرای مختلف می کنه دیگه پدر ناتنیم (مارتین ):تو عاشق اون دخترز و همش چرت بود اون حرفا _اره _خب می دونستم چون هر دوتاتون بد جور به هم نگاه می کردین وقتی بیدار شدین _راستش رو بخوای دیشب بهترین شب زندگیم بود خیلی خیلی خوب از دید الکسا :رسیدم خونه انیا بیدار بود و کنایه وار گفت :قبلا صبح می رفتی شب میومدی حالا شب میری صبح میای _حال و حوصله ندارم باشه من یه دوش میگیرم و بعد میرم پیش سایوا کار داریم بعد از دوش گرفتن لباسام رو پوشیدم(یه تاپ قرمز روش یه کت لی نخی و شلوار لی مدل پاره البته پارگیش کم بود یه شال قرمز دور گردنم انداختم و بوت کوتاه ابی رنگ رو پوشیدم مو هام رو دم اسبی بستم و یکم ارایش کردم خیلی کم ... من و دریل هر دو هم زمان رسیدیم کارگاه و قبل از اینکه وارد شیم ...از زبون نویسنده (دریل و الکسا هردو حرف داشتن که باید می زدن اما ترس داشن از نتیجه ش برای همین اول دریل گفت :من فکر می کنم که یعنی مطمئنم که ?الکسا :منم فکر می کنم ? بعد دریل خواست حرفی بزنه که سایوا اومد و گفت بریم سر کار.....
سایوا خروس بی محل اه تا اومدن بهم بگن پرید وسط فکر کنم طرف جانی رو می گیره تت دریل فکر کنم هر دو عاشق هم اند اما بیخیالش عشق دیگه چیه ها??خب چالش ای هفته من کی رو به عنوان سوپریز وارد داستان می کنم ۱.ماهر که خیلی وقته نیست ۲. جانی زد حال داستان ۳ . خواهر الکسا ۴.نگو دنیل که حالم ازش به هم می خوره ....فقط عددش رو بزنید این روی سوپرایز تاثیر داره عاشقتونم خوبه که هستید و نظر میدید بهم انرژی مثبت میدید که بنویسم و سریع بزارم راستی یه داستان جدید دارم که به جای هر دو قسمت این داستانم اون رو می زارم اسمش عشق اسمانی هست حتما بخونید با تشکر از پریسا???????❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
بازم مثل همیشه عالی بودی
ممنون
بازم مثل همیشه عالی بودی