سلام به تمام دوستداران آبشار جاذبه . من بیپر ۲ هستم اومدم با یه داستان آبشار جاذبه ای دیگه ،، فکر نکنید نیمه اکسولاتل فراموش کردم یا داره تموم میشه ،، فعلا به دلیل اینکه سری ۱ خیلی طرفدار داشت من یک داستان آبشار جاذبه ای عاشقانه که ذهن شما ها رو منفجر می کنه و اسمش هست نگهبان آبی . من هم نیمه اکسولاتل مینویسم و نگهبان آبی . امیدوارم از این داستانم خوشتون بیاد و کلی بازدید و نظر بخوره . خب زیاد حرف نزنم . بریم ببینیم داستان از چه قراره . بریم ببینیم .
میبل : دیپر تو می تونی ،، زود باش . دیپر : نه ،، بلد نیستم ،، سلام دوستان من دیپر پاینز هستم و الان تازه ۲ روز از تابستون میگذره و الان میبل داره منو مجبور می کنه که سوار اسکیت برد بشم ،، اما بلد نیستم . میبل : اینقدر حرف نزن حرکت کن . دیپر : من دوست ندارم ،، چون نمی خوام مثل ،، دیپی خوشحال باشم ،، ازش متنفرم . میبل : خفه ،، برو . بعد میبل دیپر رو هل میده ،، و دیپر همین جوری با سرعت حرکت می کنه .
دیپر : اگه دستم بهت نرسه ،، میزنم لهت می کنم ،، حالا چجوری وایسم . بعد جلوش یه گله گوسفند قرار می گیره . دیپر : وای ننه ،، این ترمز نداره . بعد دیپر از اسکیت برد می پره ،، و داخل جنگل پرت میشه ،، و با سر میخوره به مجسمه بیل . دیپر : ضربه مغزی شدم ،، ها؟ ،، مجسمه بیل . دیپر یک دفعه افسرده میشه و کنار مجسمه بیل میشینه . دیپر : من می خوام برگردی و اذیتم کنی . دیپر مجسمه بیل رو بغل میکنه .
دیپر : لطفا ( با حالت گریه ) برگرد ،، چون واقعا اون موقع تو بودی خیلی خوش میگذشت . دیپر یه فکری به سرش میزنه . دیپر : اگه با تو دست بدم ،، تو برمیگردی . دیپر با بیل دست میده ،، ولی هیچ اتفاقی نیوفتاد . دیپر : چرا هیچ اتفاقی نیوفتاد ،، باید اثر می کرد ،، انگار تو هیچ وقت برنمی گردی . دیپر به کلبه برمی گرده ،، میبل اونو میبینه . میبل : دیپر ،، ببخشید ،، مجبورت کردم کاری که دوست نداری انجام ،، خواهرت رو می بخشی . دیپر : باشه . میبل : امشب گروه سورال تایمز منو دخترا رو دعوت کردن که کنسرت جنگلی شون بریم تو میای .
دیپر : نه ،، اصلا حوصله ندارم ،،خودت برو ،، خوش بگذرون . میبل : باشه . شب میشه و میبل میره و دیپر تنها میمونه ( نکته در اینجا استن و فورد داخل کشتی و در حال سفر رفتن هستن ) ،، دیپر بی حوصله و ناراحت میره توی تختش . دیپر : کاش یه راه دیگه برای برگشتنت وجود داشت ،، لطفا یکی کمکم کنه ،، تا بیل رو برگردونم . ناگهان داخل اتاق دیپر و میبل با رنگ آبی نورانی میشه و ۱۰ علامت نابودی بیل روی زمین ایجاد میشه و یه شخصه آبی رنگ ظاهر میشه .دیپر : تو کی هستی ؟. شخص آبی : سلام دیپر ،، اسم من ویل سایفره ،، و اومدم کمکت کنم . دیپر : ویل سایفر !! ،، تو با بیل نسبتی داری ؟.
ویل : آره ،،بیل برادرمنه . دیپر : من چجوری به تو اعتماد کنم ؟. ویل : من سایفری هستم که هر کسی به کمک احتیاج داشته باشه می تونم کمکش کنم . دیپر : واقعا ،، می تونی کمکم کنی ؟. ویل : آره . دیپر : میشه بیل رو برگردونی چون دلم واسش خیلی تنگ شده ،، هر کاری کردم که برگرده ،، اما جواب نداد . ویل : همراه من بیا . دیپر همراه ویل میره طرف مجسمه بیل . ویل : فهمیدم ،، دیپر بیل وقتی داشت نابود میشد ،، تونست یکم جون سالم به در ببره اما داخل دنیای ذهنش گیر افتاده و حافظه ش از دست داده ،، فکر نکنم از تو خانوادت چیزی یادش بیاد . دیپر : اون منو فراموش کرده .
ویل : واقعا معذرت می خوام دیپر ،، اما آره تو رو فراموش کرده . دیپر میره کنار یه درخت میشینه و ناامید میشه . دیپر : پس اگه هم برگرده منو یادش نمیاد ،، واقعا خیلی بده . ویل : شاید یه راهی باشه ،، اگه بتونی داخل ذهن ،، حافظه بیل رو برگردونی اینجوری شاید برگرده . دیپر : واقعا ،، حالا چجوری باید برم به دنیای ذهن . ویل : اینم بازم یه مشکل داره .دیپر : چه مشکلی ؟. ویل : تو یه انسانی و نمی تونی داخل یه ذهن ،، موجود قدرتمندی مثل بیل زیاد زنده بمونی ،، اگه منم برم نمی تونم چون ما اجازه نداریم داخل ذهن هم نوع هامون بریم . دیپر : ااا.. اگه ،، بتونی کاری کنی که بتونم داخل ذهن بیل زنده بمونه ،، میشه حافظه ش برگرده .
ویل : اینم میشه ،، ولی این یه معأمله خطرناکه ،، و ارزش رو نداره . دیپر : چه خطری داره ؟. ویل : تو باید روحت رو به من بفروشی . دیپر : روحم ،، رو بفروشم . بعد دیپر کاملا جدی میشه . دیپر : مهم نیست چون من می خوام ،، بهش بگم که چقدر عاشق هستم ،، و ارزش فروختن روح رو داره ،، من معأمله رو قبول می کنم . ویل : واقعا مطمنی ؟. دیپر : آره ،، خیلی زیاد . ویل : باشه . ویل و دیپر قبول می کنن و با هم دست میدن و روح دیپر فروخته میشه ،، ناگهان
لباس های دیپر عوض میشه یه کت و شلوار و کلاه و شمشیر آبی و چشم های رنگی . دیپر : چه اتفاقی افتاد ؟ . ویل : خب من یه مقدار قدرت بهت دادم که بتونی از خودت محافظ کنی . دیپر : محافظت کنم از خودم ،، چرا ؟ . ویل : چون قانون گذارانی که این قانون رو طرح کردن ،، چندتا مأمور میقرستن تا مجازت شون کنن ،، و ممکنه بیان دنبال من و تو ،، پس بهت قدرت دادم ،، ولی هیچ وقت از شمشیر استفاده نکن . دیپر : چرا ؟ . ویل : ندونی بهتره ،، حالا وقت رو تلف نکنیم ،، تو فقط ۲ ماه وقت داری ،، پس خیلی تلاش کن . دیپر : باشه . ویل دیپر رو میبره به دنیای ذهن بیل . ویل : موفق باشی دیپر . دیپر : خیلی ممنونم .
دیپر به دنیای ذهن بیل ،، ولی به جای اینکه روی زمین باشه ،، از آسمون سقوط می کنه ،، و صورت می خوره به زمین . دیپر : فکر کنم دندون هام شکستن ،، ها ؟ ،، اینجا که آبشار جاذبه ست و شبه ،، فکر کنم ویل گولم زد . بعد دیپر دور برش دید اما خبری از مجسمه بیل نبود و ویل . دیپر : پس ویل و مجسمه بیل کجاست ؟ . بعد دوباره برگشت به حالت اولش ،، و سه نفر چرا قوه به دست به طرف دیپر نزدیک میشن .
خب دوستان تا پارت ۲ منتظر باشید دوستون دارم . خداحافظ .
سلام من نوجوانی هستم که علاقه مند به زمینه کتاب و چاپ و ویراستاری هستم، خوشحال می شوم در این زمینه با شما همکاری کنم
خوب بود فقط يكم گيج شدم چقدر قاطى پاتى شد
سلام سلام های بود ??????❤️یه سوال تبریزی هستی چون اون وای ننه رو تبریزی ها زیاد میگن
نخیر مازندرانی
فکر کنم مال همه هست
خوبه و کیل رو هم بیار اون شیطانی هاهاها
اومده
به اندازه ی نیمه اکسولاتل ات عالی نبود
خیلی داستانات عالین
سعی می کنم اصلاح کنم
جالب بود دیپر دیوونه
امیدوارم خوشتون بیاد