خب دوستان اینم قسمت هفت این قسمتم هیجانیه حتما تا آخر بخونید به نظر من که طولانیه(تا حدی??)خب بریم سر داستان!
که تو خوابم دیدم دو تا نصف گرگ نصف آدم شبیه مامان و بابام بودن و به یه مردی مامانم گفت:ما گرگینه ها هیچوقت محتاج آدم هایی مثل تو نمیشیم! پدرم داد زد:قاتِِِل! بعد اون مرده یه تفنگ شکاری گرفت و پدر مادرم رو زد??من:مامانن!نه!باباااااا!یه دفعه بیدار شدم دیدم سالی مات و مبهوت دلره منو نگاه میکنه و شونه سر دستشه(مثلا مسلحه??)گفتم چرا همچین نگام میکنی؟گفت:کارمن..ت...تو..تویی؟چرا چشمات قرمزن و گوش گرگی داری؟!
گفتم:چ...چی؟! بعد سالی لامپو روشن کرد و گفت:کارمن،این خودتی یا من دارم خواب میبینم؟!?بعد گفتم آره منم دیگه??بعد بهم یه آینه داد و خودمو نگاه کردم دیدم یه.........یه گرگم!!??بعد گفتم:سالی...ا...الان بهت توضیح میدم.قضیه رو که بهش گفتم گفت وااااو!?کفتم:ازت یه سوال دارم..._بگو..._من الان به نظرت گرگینه ام؟!آخه گرگینه ها میگن سال ها پیش منفرض شدن..._آره درسته ولی ش...شاید یکی مونده باشه...........تو!??
بعد گفتم:ببین فکر کنم به خاطر اینه که من چون امروز ماه کامل بود تبدیل به گرگ شدم آخه میگن گرگینه ها وقتی ماه کامله و نورش مستقیما به اون فرد بخوره گرگینه میشه.??درسته نه؟ولی چرا گرگینه هارو کشتن؟!....._چون مردم عادی فکر میکنن گرگینه ها هیولا هستن و مسبب خرابی و خشکسالی ان.برا شکارشون هم خیلی ها جونشون رو از دست دادن و هیچوقت به مردم پولداری که هویتت رو میدونن و میخوان کمک کنن اعتماد نکن چون اون با فریب دادن گرگینه ها اونارو میکشه.و تو الان هدف خیلی ها هستی??
من داشتم اشکم در میومد سالی گفت:میشه از زیر نور ماه بیای بیرون چون واقعا الان ازت میترسم...بعد من یه افکار مسخوره ای مثل:«سالی ازم میترسه یعنی اون دشمنمه،نه بابا دشمن نیست»با این افکار از زیر نور ماه اومدم بیرون همونوقت گفت:ولی اینو بدون ازت میترسم ولی دشمنت نیستم و همیشه و همیشه و همیشه بشتتم،بهم اعتماد میکنی؟گفتم همیشه!بعد محکم بغلش کردم و گفتم ممنون!بعد ولش کردم و گفتم:بین منو و تو و لوییز میمونه دیگه؟..._لوییزم میدونه؟!?..._آره،بهت گفتم دیگه دم پل بودم فهمید گرگینه ام.گفت آها آره بعدرفتم روتختم خوابیدم گفتم شب بخیر و با خیال راحت خوابیدم..?
صبح روز بعدش رفتیم سالن غذا خوری و من و سالی رو به روی هم نشستیم و چند لحظه بعد لوییز و جک اومدن و هرکدوم کنارمون نشستن گفتن اجازه هست دیگه؟ ماهم سرمونو به نشونه ی تایید تکون دادیم و داشتیم غذامونو میخوردیم که لوییز گفت:خب کارمن میگم گُر....وسط حرفش پریدم و گفتم:اهم.....اهم اهم....بعد با چشم به جک اشاره کردم و اونم ماشالا فهمید بهش اشاره کردم و گفت:خواستی چیزی بهم بگی لوییز؟..با استرس گفت:نهنه!ما فقط یه فیلم ترسناک نگاه کردیم خواستم درموردش حرف بزنم که به کارمن گفته بودم تو از فیلم ترسناک ها بدت میاد منم یادم رفته بود و بهم یادآوری کرد،همین!?گفت بااااشه...ولی بدونین قانع نشدم هنوز?
صبحانمون رو خوردیم و رفتیم سالن اصلی هتل و معلم گفت:خب...ما میریم به یه اردوگاه تفریحی و تا فردا بعداز ظهر اونجاییم.همه گفتن هوراااااا?گفت ساعت چهار بعد از ظهر اتوبوس میرسه تا اونوقت آماده باشین...و از پله ها رفتیم بالا که لوییز گفت:کارمن.میشه یه لحظه...منم تایید کردم و رفتیم رو همون پل پشت هتل و لوییز گفت:سالی هم خبر داره؟گفتم از کجا فهمیدی؟کفت فکر کردی نشنیدم داشتین شب حرف میزدین؟?گفتم آها...خب...میگمحالا به جک بگیم یا نه؟..._هرچی کمتر بهتر(?)بعد همون تاریخچه ی گرگینه هارو گفت و ادامه داد:ولی اینو بدون که هیچوقت تنهات نمیذارم و....یکم قرمز شد و دوباره گفت:و گرگینه هارو بازم زیاد میکنیم.نن از گوجه هم قرمز تر شدم و شلپ چسبیدم زمین و بیهوش شدم...
چشممو باز کردم تو اتاق خودمون بودیم و سالی داره بهم زل میزنه?گفت خدارو شکر که بیدار شدی.لوییز آوردت اینجا و گفت:حالا یه حرفی زدما?و بعد رفت تو اتاق خودش،چی شد اینقد اوضاعت خیط شد؟با من من گفتم:گ...گفت...که.گ...گرگینه....هارو ....ز...یاد می...کنیم?بعد دوباره سرخ شدم و باز بیهوش شدم???چشمامو باز کردم دیدم سالی لپاش گل کرده گفتم چت شده؟گفت دختر اون با زبون بی زبونی بهت پبشنهاد ازدواج داده!من بازم عین اوشکولا بیهوش شدم?چشممو که باز کردم دیدم سالی وسایلای اردوگاه رو جمع کرده و گفت:کارمن بلند شو بسه دیگه داریم میریمااا!من با سالی بدو بدو رفتیم حیاط و داد زدم:صبر کنین!ما هم اومدیم!...و بعد سوال اتوبوس شدیم.لوییز اونروز اصلا باهام حرف نزد و ففط منو نگاه میکرد قرمز میشد بعدشم چشمشو اونور میکرد.
رفتیم منطقه اردوگاهی و چادر ها را علم کردیم و شب شد...همگی دور آتیش جمع شدیم و یه دفعه نمیدونم چرا هنوز ماه کامل بود?...
ماه از پشت ابر ها اومد بیرون و...
ماه از پشت ابر ها اومد بیرون و مستقیم خورد به ما .من دویدم سمت چادرم ولی مله سریعتر از من بود که...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بابا دمت گرم خیلی داستانت فوق العاده هست فقط اونجا که همش غش میکنه😹😹😹😹.
🍭🍭🍭انقد داداش یوسف از این آبنبات استفاده کرده بهش عادت کردم🍭💯😐
ای ین چرا انقد غش میکه😐
دوستان دو خبر خوب یه خبر بد
خبر خوب اینه که از این یه بعد چون داستان رو دیر دیر میذارم یه «آنچه گذشت»داره?
خبر خوب دوم اینه که داستانا خیلی طولانی تر و یکم عاشقونه تر میشه?
خبر بد اینه که همه ی اینا از هفته ی آینده شروع میشن?????
خب دوستان این قسمتم تا حدودی کم بود ببخشید تاازخ انتظار نداشتم اینقد زود وارد سایت بشه(۱:۳۰) ساعت بعد وارد سایت شد درحالی که بقیه حدود دو روز یه روز وارد سایت میشد?فحشم هم بدین حقمه???