پارت 3 خلاصه: داستان در باره دختری یتیم هست که اتفاقای جالبی براش میفته میشه گفت اکشن حساب میشه
ادامه پارت دو..... :از زبان شیرویی : تو اون دنیا تاریک به فکر فرو رفتم حرف های پاور هر لحظه تو گوشم زمزمه میشد بین اون صدا ها صدای آشنا شنیدم کمی فکر کردم آره هانا بود اون یکی از بهترین دوستام بود داشت صدام میزد :بیدار شو ترو خدا نرو. گریه میکرد سعی کردم چشمام رو باز کنم آره چشمام رو باز کردم و با صحنه وحشتناکی که پاور روی زمین بی جان و سرد افتاده بود، دنیای آشنایی بود ولی با فرق این که اون رفته.. هانا نگاهی بهم کرد و میگفت :وای خداروشکر هوف سرت داره خون ریزی میکنه.. حِسَم بهم میگفت نمیتونم بلند شم و همین طور بود! نمیتونستم بلند شم.!هانا گفت :نه بلند نشو آسیب دیدی.. از هانا پرسیدم : اون مَرد کجا رفت هانا گفت بعد از اینکه تو رو پرت کرد فرار کرد. دنیام شده بود انتقام از اون مرد و رعیسش حتي اگه باعث مرگم میشد...
از زبان شیرویی :چند روز از مرگ پاور میگذره بچه ها فشار زیادی رو شون هست... باید سعی کنم ی کاری کنم./ از زبان هانا (دوست شیرویی ) : حالش خوب به نظر نمیرسه نمیدونم براش چیکار کنم چند روزه درست هیچی نمیخوره و از اتاق بیرون نمیاد. از زبان نویسنده : شیرویی حس میکرد به تغییر نیاز داره، و واقعا به ی تغییر نیاز داشت.!..شیرویی ساعت ها فکر کرد شب ها خواب نداشت و فکر میکرد که اون باعث مرگ پاور شده بود در کنار اون باید به فکر رستوران و وضعيت روحی خودش و بچه ها میبود، سرش هنوز درد میکرد و هانا اونو پانسمان کرده بود، پانسمان رو بیرون میاره و تا صبح، به آینده فکر میکنه..
از زبان هانا :پشت در اتاق خوابم برد صبح زود در رو باز کرد آره خودش بود شیرویی! بهم میگه : چرا اینجا خوابیدی مگه نمیدونی باید زود رستوران رو باز کنیم زود باش وقت نداریم. واورم نمیشد، شاد نبود ولی واقعا بایک روحیه قوی وارد راه رو شد با شادی بلند شدم و گفتم :چشم قربان با اینکه دلم گرفته بود ولی سعی کردم شاد به نظر بیام... پرده پنجره کنار رستوران رو کشید برای چند لحظه فکر کردم پاور اونجا بود..رستوران رو با بچه ها باز کردیم و سعی کردیم نگاهی خوب به آینده داشته باشیم.
از زبان نویسنده : شیرویی قبل از اومدن مشتری به سمت قبری که تو حیاط پشتی برای پاور درست کرده بودن رفت و گفت: ماما پاور ما شروع کردیم ولی بدون تو، پاور همیشه دوست داشت بهش بگم ماما پاور و این خواستش هیچ وقت قبل از مرگش برآورده نشد ولی بعد از مرگش تنها کسی که اینو گفت شیرویی بود، بلاخره ی مشتری اومد آره از اون مشتری های همیشگی بود شیرویی از حیاط پشتی بز میگرده تو رستوران مشتری میگه هوم پاور کوش ی چیزی بهم داده بود اومدم بهش پس بدم.. شیرویی گفت : اون خوابه بچه ها رستوران منظور شیرویی رو فهمیدن ولی اون مشتری نه، مشتری میگه :خب باشه میدم به تو شیرویی بودی بگیرش بعد ی همبرگر سفارش داد و رفت.. از زبان شیرویی : به چیزی که بهم دا نگاه کردم آره دستبند مورد علاقه پاور بود..
از زبان نویسنده :دستبند رو توی مشتش فشار میده و بعد اونو میزاره تو ی جیبش بعد شروع به کار میشن و سفارش های مشتری ها رو میدن تا غروب میشه و موقع بستن رستوران میشه همشون وارد اتاق پشت رستوران میشن و همشون بی جون و خسته رویه تخت های چند طبقه ای که پاور با دست های خودش براشون درست کرده بود دراز میکشن، کوچیک تر ها به خواب میرن ولی شیرویی و هانا بیدار میمونن.. شیرویی به دست بندی که مال پاور بود نگاه میکنه و اون رو در آغوش میگیره و هانا هم از طبقه بالای تخت یواشکی به شیرویی نگاه میکنه و لبخند تلخی میزنه..
سپس هانا به خواب میره ولی شیرویی بیدار میمونه تقریبا همیشه شب ها بیدار میمونه.. فردا ی اون شب ی روز تعطیل بود و بچه ها کوچک تر حوصله بیدار شدن رو نداشتن و خیلی عمیق خوابیدن بودن هانا هم خوابیده بود و حوصله ی بیدار شدن نداشت شیرویی تنها کسی بود که بیدار بود اون شب هم نه خوابیده بود، شیرویی از جاش بلند میشه میره که روشو بشوره میبینه که سرش هنوز خون ریزی داره یهو ی سرگیجه ای میگیره و زمین میخوره. هانا خیلی خوابش سَبُک بود و با صدای زمین خوردن شیرویی بلند میشه به تخت شیرویی نگاهی میکنه میبینه که تو تختش نیست بلند میشه و با عجله کل رستوران رو میگرده نوبت به روشویی میرسه در رو باز میکنه شیرویی رو که روی زمین افتاده میبینه میگه :خوبی؟ من. گفتم پانسمان رو باز نکن زخم سرت عمیقه حتی ممکنه به گیج گاهت آسیب زده باشی.....
شیرویی به هانا میگه که حالش خوبه و نگران نباشه ولی هانا خیلی نگران بود و قبول نمیکرد و بلاخره دوباره سر شیرویی رو پانسمان کرد و به شیرویی گفت که به خودش فشار نیاره ولی به نظر نمیرسید شیرویی به حرف هاش توجهی کرده باشه هانا کمکش میکنه که بلند بشه و اونو تا تحتش همراهی میکنه شیرویی دستش رو پس میزنه و میگه به کمک نیاز ندارم رو تخت دراز میکشه و تظاهر میکنه که قصد خواب داره هانا میگه : لطفا بخواب خواهش میکنم و خودش میره تو تختش که میشه بالای تخت شیرویی، از تخت بالا میره و رو تخت دراز میکشه و برای بهبود شیرویی دعا میکنه در صورتی که میدونه بهبود شیرویی به خودش بستگی داره که به خودش احمیت نمیده..
اون روز هم به سختی میگذره و باز باید کار تو رستوران رو شروع میکردن هانا دید که شیرویی ی کوله کوچولو بسته شوکه شد و از شیرویی پرسید کجا میری.؟ شیرویی گفت آه بیدار شدی میدونی ام باید برم چند روزی نیستم زحمت اینجا دست تو ام چند ماهی نیستم شاید دو سه ماه ام شاید هم یک سال میرم پیش یک دوست بر میگردم نگران نباش. هانا با چهره ترسیده و عصبانی میگه :چی داری چی میگی هی کم بدون تو نمیتونم اینجا رو اداره کنم تو.. کمی مکس میکنه تو خواهر منی و به غیر این تو حالت چندان خوب نیست گوش کن نمیتونی ما رو ول کنی بری تروخدا نرو، شیرویی میگه :گوش کن تصمیمم رو گرفتم ام قول میدم بر گردم چند روزی یک بار نامه میدم خیالت راحت باشه و سپس از در خارج میشه هانا با چهره وحشت زده به شیرویی نگاه میکنه که داره از اتاق خرج میشه شیرویی سر مقبره ای که برای پاور درست کرده بودن میشینه و میگه قول میدم زود بیام پیشت دلم برات تنگ میشه و بعد از رستوران بیرون میره و در افق دور تر و دور تر میشه در حالی که هانا ناراحت جلوی در رستوران زانو زده و اشک میریزه و انتظار داره که شیرویی بر گرده... ولی اون بر نمیگرده و به راهش ادامه میده
... دستم خسته شد... ?
امید وارم خوشتون اومده باشه امید دارم که خوشتون اومده باشه اگر صبر کنید داستان جالب تر هم میشه ممنون که منو دنبال میکنید ? به زودی ادامه هم میزارم
???????????عالی بود