لطفا نظرات فراموش نشه???
سلام دوستان من A.M.M هستم.من وقتی داشتم نظرات رو می خوندم نظر خانم هستی رو مشاهده کردم که دیدم انگار امشب تولدشونه???(الان شب ۶ آبانه) و می خواستم به ایشون تبریک بگم.هستی جان تولدت مبارک ایشالا صد و بیست ساله بشی???. می ریم سراغ داستان.از دید مرینت: وقتی شیرینی و چایی مونو خوردیم تیم بهم گفت که الان تو داری بچه دار می شی.ولی هنوز بچه ات اندازه نحود نشده و منم برای دو هفته جایی نمیرم پس تو وآدین می تونید به یه کلاس طراحان مد حرفه ای بزید. تازه اسمتون رو هم ثبت نام کردم.این کلاس رو حتی بعضی از آدمای خیلی پولدار هم نمی تونن برن. من از تیم تشکر کردم و بهش گفتم ممنونم ازت.آدرین هم خیلی از تیم تشکر کرد.
بعد منو آدرین رفتیم تو اتاقمون تا فیلم ببینیم .(اتاقمون تلویزیون داشت) رفتیم تلویزیون دیدیم . بعد کارکنای خونه تیم اومدن و ما رو برای خوردن شام دعوت کردن. آخ یکم از تیکی بگم براتون از دید تیکی.خونه تیم واقعا محشره.واقعا اینجا همه چیز داره. راستی من و پلگ با هم آشتی کردیم و با جیمی خیلی صمیمی شده بودیم.A.M.M:خلاصه داستان آشتی مفصله و من بعدا براتون تعریف می کنم
بعد از شام از تیم پرسیدم کی باید بریم سر کلاس تیم گفت فردا صبح. منم گفتم باشه. دیگه خسته بودیم(بعد بحث بیمارستان و اینجور حرفا خسته شدیم) بعد من و آدرین رفتیم بالا و مثل همیشه همدیگه رو بقل کردیم و خوابمون برد. بعد از خواب بلند شدن و ساعتو دیدم و دیدم ساعت ۳ صبحه بعد گفتم تیکی کو که دیدم رو تخت کوچیک بقلمون با پلگ و جیمی همدیگه رو بقل کردن و خوابشون برده.
بعد گفتم آخی. حیف که نمی شه ازشون عکس گرفت و گرنه یه عکس کیوت از این صحنه در میومد. بعد گفتم دیگه ولش کن و دوباره گرفتم خوابیدم.
صبح پاشدم سریع آدرینو بیدار کردم واقعا ذوق داشتم ولی آدرین نگران بود فک کنم چون دست و پا چلفتیم به خاطر این نگران بچه بود. خب خلاصه می خواستیم پیاده بریم ولی تیم گفت کجا میرید؟ من گفتم میریم اون کلاسه دیگه. گفت نه نشد ماشینم هر جا بخواید میبرتتون . بعد گفت اگه می خواید به این بستنی فروشی هم سر بزتید بستنی هاش محشره و جاش هم خیلی با کلاسه ما هم گفتیم حتما میریم???
رفتیم تو ماشین بعد یک ربع رسیدیم و واقعا کلاسه برا خودش یه تالار عروسی بود.رفتیم پیش مدیر و گفتیم کلاس و اینجور حرفا رو ازش پرسیدیم. بعد گفت شما یک کلاس پنج نفره اید. بعد رفتیم پایین آدرین دید چند نفر از طراحا رو می شناسه و گفت من میرم باهاشون سلام کنم تو هم برو یه دور بزن من هم رفتم
از دید آدرین: من دو تا معجزه گر برداشتم و با خودم آوردم ولی یکیش تو جیبم نیست حتما از جیبم افتاده. من معجزه گر طاووس و پروانه رو برداشته بودم(که اگه یک وقت اتفاقی افتاد با ظاهر لیدی باگ و کت نوایر نریم چون ضایع هستش) بعد با ترس دستمو کردم تو جیبم دیدم معجزه گر و هی می گفتم خدایا فقط مهحزه گر پروانه باشه. دستمو کردم تو جیبم و دیدم فقط برای طاووس هستش???
از دید مرینت: امروز یکم دلم شور میزنه.ولی نمیدونم چرا همینجوری تو فکر بودم و داشتم راه می رفتم که یهو با کله رفتم تو شکم یه پسره. من و پسره افتادیم زمین.بعد پسره سریع بلند شد و منو بلند کرد بعد گفت سلام.منم سلام کردم بعد اون گفت شما همون طراح مد معروف مرینت نیستید من گفتم بله خودمم
بعد اون پسره اومد دستمو ببوسه من دستمو کشیدم. بعد گفت در هر صورت من استیو هستم. بعد از بقلم رد شد و بهم گفت مراقب خوشگلیات باش من خجالت کشیدم ولی بهش محل ندادم.نمی دونم چرا هر وقت به استیو نگاه میکردن به جوری نگاهم میکرد. من ترسیدم ولی به روی خودم نیاوردم
از دید استیو: اون دختره مرینت خیلی خوشگله انگار ما برای هم ساخته شدیم( راستی استیو یه مدل معروف اسپانیایی هستش) من باید هر جور که شده اونو بدست بیارم. بعد همینجوری داشتم راه میرفتم و به مرینت فکر می کردم که یهو پام رفت رو یه چیزی . نمیدونم چی بود یه چیز دایره ای بود وقتی گرفتم دستم یهو سنجاق سینه شد. بعد سریع دویدم به سمت دستشویی خیلی کنجکاو بود که ببینم چیه؟ بعد سنجاقو زدن به سینه ام و یهو یکی اومد بیرون و قضیه کوامی ها رو توضیح داد. من گفتم پس باید از این قدرت برای نابودی آدرین آگراست استفاده کنم. و چی میتوته به جز شرور اونو نابود کنه.ممنون که تا اینجا با من همراه بودید. ???بازم می گم هستی جان تولدت مبارک ایشالا صد و بیست ساله بشی???در ضمن نظرات فراموش نشه???
لطفا پارت بعدو بزار
چرا همیشه یه نفر هست که این ۲تا مرغ عشقو عذاب میده? ولی شک ندارم که اگه تیم بفمه استیو رو نه تنها قیمه قیمه می کنه بلکه کل جد ابادشو میاره جلوی چشمش اونجوری که لایلا رو بخاطر مرینت شکنجه کرد ببین الان چه بلایی سر استیو که نمیاره
و داستانات فوق العادن
سلام دوستان دوستانه من هم رسید لطفا ببینید و برام کامنت بگزارید
ببین یکم داستان رو غیر عادی کردی. مگه میشه فقط با یه نگاه عاشق کسی شد و سریع تصمیم کشتن همسرش رو کرد. باید مثل داستان مهشید یکم این موضوع رو طولش میدادی ولی به هر حال خوب بود، منتظر قسمت بعد هستم
عزیزم من خودم داستان مهشید رو میخونم . به خاطر همین نمی خواستم شبیه اون بسازم که طرفدارا ناراحت بشن .به خاطر همین عشق در نگاه اولش کردم
بعدی رو بذارررر دیگه?????
چشم???
مرسی❤️?
تو قلبمی❤❤❤
ببین عاااااااالی بهترینه مرسی خیلی باحال شد و ممنون هیجانی کردی فقط من به همه جز مهشید گفتم بابا یکی رو الکی تا وقتی می بینمتش عاشقش نکنید به مرینت اه مهشید از نظرم خوب کرده بود پیتر رو عاشق مرینت اما تو انقدر داستانت قشنگ بود اصلا مهم نیست توروخدا هر چه سریعتر پارت بعد رو بذار
عالیه
وای چقدر بد شد....اگه استیو بفهمه مرینت بارداره خودش از ناراحتی شرور میشه?آدرین معجزه گر گم کن
هرجور میخوای بنویس ولی ادرین با پنجه برنده بزنه به استیو لطفا