....
گفت: من یه خواهر برادر دوقلو کوچیک تر از خودم دارم. و زندگیم خیلی عادیه? من: خوبه. یکهو تلفنم زنگ خورد. داداشم بود. برداشتم گفتم: سلام. گفت: کجایی شیطون؟؟ من : یعنی چی؟ گفت: یعنی خونه نبودی؟ نگران شدم. من: چرا صدات اینقدر نزدیکه؟ گفت : چون رو ۲ تا میز اونور تر نشستم. من: چیییی؟؟ گفت : بی خیال به کارت ادامه بده. خواستم بیام دنبالت دیدم سرت شلوغه. منتظرتم خونه! من: ووووییییی یعنی عاشق این سوپرایزاتم. شام خوردی؟ گفت: بله خواهر جون. شما نگران نباش بای. گفتم : بایییییییی. زودی میام. گفت : باشه عشقم بای. قطع کردم. سوزوکی گفت : ببخشید فوضولی می کنما ولی کی بود؟
گفتم : داداشم بود. امروز رفتم خونه نبودش . گفت : داداشت؟ چقدر صمیمی? من : اون تنها کسیه که من دارم. گفت : آها . می خوای بریم یه جای خیلی باحال؟ من : چی؟ گفت : میای یانه؟ من : اممم خب باشه . بعد بلند شدیم و سوزوکی پول غذا رو حساب کرد.(خیلی گرون بود?) بعد بردم یه جایی که تاحالا ندیده بودم بعد نشوندم رو یه نیمکت و رفت یه جایی . بعد دوباره اومد و... رفتیم شهر بازی? خیلی حال داد. میدونم برای شهربازی رفتن یکم زیادی بزرگ بودیم اما خیلی حال داد? از شهر بازی که اومدیم بیرون یه تاکسی گرفت و رسوندم در خونه.
زنگ زدم لوکاس (داداشش) اومد دم در و گفت : خوش گذشت خانم خانوما؟ من : اذیت نکن. گفت : هر چی تو بگی. حالا دو تا انتخاب داری. من : یعنی چی؟ گفت : می تونیم باهم فیلم ببینیم. میتونیم هم بخوابیم? من : قطعا گزینه ۱ گفت : تایید می شود . من : وایییییی لوکاس من اگه تو رو نداشتم چی کار می کردم. گفت : احتمالا دیر تر می اومدی خونه! من : ??☺ تعجب کردم.چیزی درباره سوزوکی ازم نپرسید. وسطای فیلم بود. ازش پرسیدم : چرا ازم نپرسیدی اون کی بود؟ گفت : چون به من مربوط نمی شه! لونا تو یه هفته دیگه ۱۷ سالت میشه . حق انتخاب باید داشته باشی! من : ? اومد بغلم کرد و گفت : اما خاله پیرزن هم که بشی بازم آجی کوچولوی منی❤
گفتم : پس خودم بگم؟ گفت : چرا می خوای بگی؟ من : چون تو بهترین داداش دنیایی و شاید بتونی کمکم کنی. گفت : پس بگو گفتم : اسمش سوزوکی رنگ مورد علاقه اش نارنجی.پیانو می زنه و بستنی لیمویی دوست داره. چشماش هم تقریبا قهوه ایه البته بعضی اوقات رنگش عوض می شه. گفت : چه زود اطلاعات جمع آوری کردی! گفتم : ما اینیم دیگه. ... فیلم تموم شد خواستم برم بخوابم که لوکاس گفتم: خانم خانوما نمی خوای لباساتو در بیاری. من : آخ یادم رفت. بعد لباسامو عضو کردم:? رفتم خوابیدم... صبح با صدای لوکاس پاشدم: خانم خانوما نمی خوای پاشی؟ تا ۱۰ دقیقه دیگه پانشی دیرت میشه ها! من : ای وای!
سریع دویدم تو حموم و حول حولکی دوش گرفتمو لباسامو پوشیدم: ??♀️???? لوکاس هم یکم خوراکی کرد تو کیفم و گفت: بهت خوش بگذره لونا! من : مرسی! خداحافظ! دویدم طرف مدرسه... دم مدرسه جرج ایستاده بود. ماجرای دیروز یادم اومد. اخمی کردم و بدون توجه بهش وارد حیاط شدم . یهو : لونا!!!!! وایسا بابا نفسم برید! نگاه کردم دیدم سوزوکیه. گفتم : ببخشید متوجهت نشدم! گفت : اشکال نداره. چه خبرا؟؟ من : از چه لحاظ؟ گفتم : داداشت! گفتم : نه بابا ! تازه در اومد بهم گفت که دیگه داره ۱۷ سالم میشه و باید آزادی عمل داشته باشم و ... گفت : چه داداش باحالی! بعد با هم رفتیم سر کلاس و مثل دیروز نشستیم کنار هم. یهو اگنس اومد گفت : اهم! گفتم: وای! ترسیدم!!?
گفت : ببخشید . ظاهرا خیلی خوش حالی! تو گوشش ماجرای دیروز رو تعریف کردم. گفت : واقعا! عالیههههه!!!! جو وارد شد و گفت : سلام! انگار همه خیلی خوش حالین! من? سوزوکی:? اگنس:☺ گفت : فهمیدم! بعد نشست. یهو جرج با یه قیافه مزخرف اومد تو:? بعد یه نیمچه نگاهی به من کرد و با دیدن سوزوکی :? من هم همین جور زل زده بودم بهش به جو گفتم : ولی انگار بعضیا خیلی خوشحال نیستن! جو به جرج یه نگاهی کرد و گفت : بله! سوزوکی : اون چرا این قیافه ایه! گفتم : فقط دیدم به میز ما یه نگاهی کرد بعد از?به? تبدیل شد.
اگنس: پس فکر کنم فهمیدم چشه! همه گفتیم: چی؟؟ گفت : ببین لونا ناراحت نشی ها ولی دیروز دیدم که داره با ماشین دنبالت میاد بعد ساعت یک ربع مونده به ۷ بود فکر کنم که تو اومدی بیرون بعد دوباره اومد دنبالت تا دم یه رستورانی! من : امکان نداره! سوزوکی : یعنی... جو : فکر کنم ! من : آخه چرا من!? اگنس : والا جو : همه دنبالشن حالا تو یه نفر فقط دنبالش نبودی اون اومد دتبال تو? من : مگه دستم بهش نرسه! اگنس : چی؟ اومدم جوابشو بدم که معلم اومد داخل. اون روز کلا جرج تو کلاس بود. زنگ که خورد با بچه ها (اگنس جو سوزوکی) رفتیم پارک نزدیک مدرسه. اگنس گفت : حالا جوابمو میدی؟ من : جواب چی؟
اگنس : که چرا گفتی نزارم به جرج نزدیک شی. من : چون... یکنفر : موقع عصبانیت نباید با لونا دربی افتی نگاه کردم دیدم لوکاسه! گفت : سلام به همگی! من لوکاسم. گفتم: تو اینجا چی کار میکنی! گفت : ساعتت رو نگاه کردی؟ من : ای وای ببخشید!(خیلی دیر شده بود) . گفت: اشکال نداره!همه مونده بودن این کیه معرفی کردم : بچه ها این لوکاسه! برادر بزرگترم!۲۲ سالشه! همه : خوشبختم. لوکاس گفت: خب تو باید سوزوکی باشی! سوزوکی: خوشبختم. گفتم : اینا هم اگنس و جو! اگنس و جو : سلام! لوکاس : امم یه پیشنهاد! ما: چی؟ گفت : همه خونه ما دعوت به صرف پیتزا! ما : آخ جون! همه راه افتادیم...
تو راه اگنس گفت: چه داداش باحالی! مامان بابات هم به همین اندازه باحالن؟ گفتم : تا وقتی مامانم زنده بود آره اما کیتی نه! با اومدن اون بابام هم دیگه باحال نیست. نهایتا سالی۳ بار ببینمشون! اگنس : مامانت فوت کرده؟ من : آره بخاطر همین اومدیم توکیو. من و لوکاس! گفت :متاسفم من: بی خیال! وقتی رسیدیم داداشم به عنوان قدم اول یه سری فیلم خیلییی باحال آورد. قدم دوم رفت پیتزا چهار پنیر سفارش داد و قدم سوم برای همه لیموناد تگری آورد . همه کیفمون کوک بود! خیلی خوش گذشت ساعت نزدیک ۹ بود که یه پیامی از یه شماره ناشناس برام اومد : تا کی می خوای فرار کنی؟ به اندازه کافی دلمو شیکوندی...
ببخشید جای حساس تموم کردم امیدوارم لذت برده باشید
عالی عالی عالی عالی عالی عالی
ممنون
جرج بوده حتما
??لو نده??
من اولین نفری هستم که میخونمش.
عالی بود ????
سلام
مرسی
لطف دارین❤❤❤
من اولین نفری هستم که میخونمش