همین جوری اومدم یه داستان بنویسم و بعد اگر کسی خوشش آمد ادامه بدم،داستان درباره ی دختری به نام هانا هست کسی که با سختی ها ی خیلی زیاد مواجه میشه و بعد عاشق
روزی روزگاری (اِهِم نه مگه بچه اید یه جور دیگه داستان رو شروع میکنم) خب یه روز در شهر توکیو یعنی پایتخت ژاپن دختری به نام هانا داشت درس میخوند، میخواست تلاششون کنه که بتونه در دانشگاه سلطنتی درس بخونه، پولشو داشت ولی نمیخواست مثل بقیه ی اشراف زاده ها فقط با پول زندگیشو بگذرونه اون میخواست تلاش کنه(درسته اون یه اشراف زاده بود)
هانا از داستانای عاشقانه بدش میومد اون اعتقاد داشت که قصد آنهافقط عاشق کردن نقش اصلی و به بازی دادن حس اونه، خب دیگه از توضیحات بگذریم بریم یکم روز های عادی هانا رو تماشا کنیم، هانا:هعی هیچکی نیست دردمو بهش بگم احساس تنهایی میکنم مگه مشکلم چیه که هیچ کس باهام صحبت نمیکنه؟
هانا:شاید به خاطر اینه که با اینکه اشراف زاده ام تیپم اسپورت و از لباسای لش خوشم میاد و برای خودم راحتم، خب اگه دلیلشو اینه به درک اصلا نیاز به کسی ندارم من، تازه فقط یه ماهه که به این دانشگاه اومدم هیچیش اونقدر نباید سخت باشه، چقدر اشراف زاده های اینجا لوسن، البته حق هم دارن کلا مردم اشراف زاده ها رو به عنوان آدم های لوس که همه ی کار ها را با پول میکنن میشناسند، نمیدونم اشراف زاده بودن چقدر سخته وچقدر باید مقرراتی باشی
هانا:خب خیلی حرف زدم. زنگ کالج میخوره و هانا کلاه هودیش رو روی سرش میزاره و میره توی کلاس. هانا:لعنتی، کلاهمو میزارم که کسی نگاهم نکنه چون از همشون بدم میاد ولی احساس میکنم دارم جلب توجه میکنم، معلم(خانم بوژوا):هانا این چه وضع سر کلاس بودنه؟ یه نگاه به خودت بکن، هانا :خانم بوژوا اصلا مشکلشو نمیفهمم، هانا یه نگاه به خودش کرد و دید که خیلی عادی مثل همه بچه ها ایستاده و منتظره که جاش مشخص بشه و یه نگاه به همکلاسی هایش کرد که دارم به تعجب نگاهش میکنن
خانم بوژوا:هانا کیفت تو حالت کوله داره، هانا:خب، خانم بوژوا:این نوع کیف ها در بی کلاسی فراوانی قرار دارن، دامنت کو؟ هانا:چی؟ دامن؟ من از دامن خوشم نمیاد خانم بوژوا:ولی دختر ها باید دامن بپوشن و پسر ها شلوار هانا:ربطی نداره اصلا، من تیپ الانم رو دوست دارم کسی هم نمیتونی سلیقه ی من رو تغییر بده، هانا این رو گفت و روی میز ها را نگاه کرد تا شماره ی خود را روی میز ها ببیند و بشیند، جای نشستنش مشخص شد و نشست و کلاس شروع شد، خانم بوژوا :ور... ور... ور(داره درس میده دیگه) هانا متوجه شد پسری که پشت سر او نشسته هی نگاه او میکند و میخندد هانا:داره اعصابمو خورد میکنه، و بعد خانا با خودش گفت کا شاید چیزی به لباسش چسبیده، برگشت و دید یه نامه روی زمین افتاده
هانا نامه را برداشت و با خودش گفت:چقدر خز، الان ما دیگه تکنولوژی اومده چرا نامه میدن؟ نامه رو توی کیفش گذاشت و زنگ استراحت از کلاس بیرون رفت نامه را باز کرد و خوند:من خیلی از تو خوشم میاد دلم میخواد باهات بیشتر آشنا بشم، نترس منظورم دوست عادیه،جلو داشنگاه منتظرتم، هانا به در دانشگاه نگاه کرد و پسری که پشت سرش مینشست را دید دوید طرفش و پرسید:تو این نامه را به من دادی، اون پسره: سلام هانا من ویکتور هستم خوشوقتم، نه راستش من این نامه رو ندادم ولی از لحظه ای که متوجه ی حضورش شدم دوست داشتم بفهمم از طرف کیه
هانا :اها ببخشيد من انقدر یهویی پریدم و اینو پرسیدم یادم رفت سلام کنم،ویکتور... هوممممم اسم قشنگیه خوشوقتم،ویکتور:خب اینجا منتظر کسی بودی؟ هانا: این سوالیه که من از تو باید بپرسم ویکتوه: اوه، خب من منتظر دوست دخترم بودم، هانا: عه چقدر قشنگ^^ ویکتو:البته الان میخوام درخواست بدم و باهاش رل بزنم، هانا: -_- عاممممم باشه پس من مزاحمت نمیشم و میرم ویکتور :باشه بای بای. هانا:احتمالا نامه از طرف یکی. بوده که میخواسته اسکل کنه، مهم نیست
هانا: حسابشو میرسم، کسی حق نداره منو ایسگا کنه
از پارت 1 این داستان خوشتون اومد؟ ادامش بدم؟
اگه خوشتون اومده پس باید بگم منتظر پارت بعد باشید
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
های کیوتم میشه فالون کنی و به تست هام سر بزنی✨🌺
از همتون ممنونم.
مرسی
باشه خیلی. ممنون حتما ادامشو میزارم
البته گذاشتم ولی باید صبر کنید تا تستچی تایید کنه
ادامه❤❤❤
عالی بود بعدی را بزار
لطفاً داستان لیدی باگ فصل سوم قسمت ۶وعشق دو نوجوان را بخون
ادامه بده عالیه
حتما
ممنونم