حرفی برا گفتن ندارم
از زبان سنس:رفتم تو اتاقم نشستم رو تختم خواستم کتاب رو باز کنم که یکهو یکی در اتاقم رو زد کتابو گذاشتم کنار رفتم درو باز کنم داشتم به زمین نگاه میکردم گفتم:پاپایرس مگه نگفتم خستم! . اما وقتی به کسی که پشت در بود نگاه کردم دیدم. .....
هیچکس اونجا نیست! و یه نامه رو میزه خوندمش نوشته بود:سنس من میرم بیرون شاید صبح برگردم امضا پاپایرس! . با خودم گفتم:بهتر شد حالا راحت به کارم میرسم چراغ ها رو خاموش کردم و رفتم تو اتاقم
درو بستم و نشستم رو تختم و کتاب رو باز کردم وقتی زبان کتاب رو دیدم جا خوردم! با خودم گفتم این زبون. .... زبونه. ..... زبونه گستریه!
یکهو یاد اون برگه افتادم که آلفیس بهم داد اون هم با زبان گستری نوشته شده بود! با خودم گفتم:سنس احمق چرا به اون کلمه توجه ای نکردم! . هی داشتم با خودم کلنجار میرفتم که یکهو یکی دستشو گذاشت رو شونم! برگشتم ببینم اون کیه ولی
اون منو نگه داشته بود جوری که نمیتونستم برگردم .من هی تقلا میکردم که آزاد بشم اما اون منو محکم گرفته بود بعد یه تاج گذاشت رو سرم و یکهو من یه چیز هایی یادم اومد!
یه دختر دیدم با یه پسر. ...... خدای من اون پسر من بودم! !!!!!. بعد دختره یه تاج گل میخواست بزاره روسرم که یهو تاج رو از سرم برداشتم و از دست غریبه آزاد شدم
به غریبه نگاه کردم شنل سیاهی پوشیده بود گفت:
نمیتونی رهاش کنی چون حتی اگه بهش فکر نکنی از ذهنت بیرون نمیره!
آنچه خواهید دید نداریم
چالش:معنی کلمه آرت لایف(بسی ایزی)
درود، خسته نباشی، داستان جالبی هستش، فقط یکسری مشکلات داره از نظر من، ناراحت نمیشی اگه بگم؟
چالش:نقاشی زندگی
اون یارو مرد دریاچه بود که تو دریاچه ارومیه اواز می خونه
نه بابا
ج چ: زندیگ هنر یا نقاشی یا طراحی چرا این اسمو گذاشتی؟ 🤔🤔
به سنس و گستر ربط داره
عالی بود +_+
ج.چ : یه چیز تو مایه های
هنر زندگی میشه 😂