اینم قسمت جدید انقدر خوشحالم انقدر روز تعطیل زیاد شده که میتونم داستان بنویسم خلاصه امیدوارم خوشتون بیاد ❤️
که زنگ خورد رفتم سمت پله که یه نفر خورد بهم و افتادم یه پسر دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:«تو خوبی؟» آفتاب تو صورتم میخورد نمیتونستم صورتش رو ببینم گفتم:«ام....اره.» دستش رو گرفتم و بلند شدم و رفتم سر کلاس نشستم پیش دنی گفت:«حالت چطوره؟» گفتم:«به شدت خسته و خوابالو ام.» خندید و گفت:«این چیز خوبیه؟» گفتم:«برای من که خیلی عادیه و باید برای تو عادی بشه قبل از افسردگی همیشه بخاطر خستگی دست پا چلفتی بودم.» دنی:«میشه یه بار بخندی؟» نگاش کردم و گفتم:«خل شدی برای چی بخندم.»دنی:«تو بخند.» با حرفش خود به خود خندم گرفت و خندیدم اروم به شونه اش مشت زدم و گفتم:«خل و چل حالا چی من از همون اول میدونستم تو یه تختت کمه.» گفت:«جدی؟» براش زبون در اوردم که معلم اومد تو کلاس و گفت:«ما امروز یه دانش آموز جدید داریم فیلین اسمیت.» و همون پسری که کمکم کرد اومد تو کلاس به دنی گفتم:«این پسره امروز تو راه پله بهم کمک کرد.» دنی گفت:«ببینم مگه چی شد؟» گفتم:«افتادم و اون کمک کرد.» معلم:«اقای اسمیت جلوی خانوم گرت(فامیلی من ه) جا هست.» فیلین اومد و جلوم نشست و معلم شروع کرد درس دادن
زنگ خورد منو دنی از کلاس رفتیم بیرون پرسیدم:«کاری چیزی که نداری؟» گفت:«ام چرا متاسفانه سرم شلوغه فردا میبینمت.» و رفت که یکی از پشت بغلم کرد بازم کورا بود گفتم:«تو آخر منو سکته میدی.» گفت:«من امروز بیکارم میای بریم کافه؟» گفتم:«اره حوصله ام سر رفته.» رفتیم کافه نشستیم پیشخدمت اومد و گفت:«چی میل دارین؟» کورا:«برای من یه کاپ کیک شکلاتی با آب پرتغال بیارید. تو چی میخوری دیزی؟» گفتم:«یه قهوه بیارید.» بعد از اینکه پیشخدمت رفت کورا اروم گفت:«چرا قهوه همه خوب میدونن تو با قهوه میونه خوبی نداری.» گفتم:«انقدر خسته ام که امیدوارم قهوه کمک کنه.» کورا:«اوکی.» پیشخدمت برگشت و غذا رو گذاشت رو میز کورا:«امروز خیلی با دنی گفت جور شده بودی چه خبره؟» گفتم:«هیچی.» گفت:«دیدم چیجوری دنبالش اینور و اونور میرفتی.» گفتم:«نه خیر اون همه جا هست و جلوم سبز میشه.» گفت:«تو مثل ماهی و اون آب شما دوتا بدون هم دوم نمیارین.» من:«چرت نگو کورا نه من ماهی ام نه اون آب.» به گوشیم پیام اومد کورا هم دید گفت:«کیه؟» گفتم:«به تو چه.» کورا لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:«بااااااشه.» دنی نبود یه ادم تا شناس بود نوشته بود:[روز به روز دلربا تر میشی خونت هم خوشمزه تر فقط صبر کن تا دیدار دوباره مون اون وقت تو رو مال خودم میکنم.] قلبم تند میزد و ترس تمام وجودم رو فرا گرفته بود دستم شروع کرد لرزیدن کورا گفت:«دیزی خوبی؟» و من از حال رفتم کورا به دنی زنگ زد تا شاید اون یه کاری کنه
بهوش اومدم تو خونه ی دنی بودم و گوشیم دست دنی بود و داد میزد:«لعنتی لعنتی.» گفتم:«دنی؟» دنی گفت:«اوف خدا رو شکر بهوش اومدی.» گفتم:«چی شده؟» گفت:«شک عصبی بهت دست داد و تو بیهوش شدی.» گفتم:«چرا داد میزنی؟» گفت:«نمیتونم گوشیت رو باز کنم رمزش چیه؟» گفتم:«روز مرگ مادرم.» دنی رمز رو زد و گوشی باز شد پیام رو دید عصبی شد و از اتاق رفت بیرون داد زد دیوید دکوتا یالا پاشین باید حساب یه نفر رو برسیم گفتم:«چی؟» از تخت اومد بیرون و دویدم سمت در داد زدم:«دنییی.» ولی دیر بود حالا من اینجا چیکار کنم گوشیمم که برده بود پس تصمیم گرفتم خونه اش رو ببینم خواستم از در برم بیرون که یکی منو از پشت گرفت و دم گوشم یه چیزی زمزمه کرد و من دوباره از حال رفتم
بهوش که میام تو یه خونه متروکه بودم رگ دستم بریده شده بود تازه درد رو احساس می کرد از شدت درد نفسم تند میشه و شروع می کنم گریه کردن که اون چشم قرمز دوباره پیداش میشه و میگه:«انگار پیامم رو گرفتی پس امروز دیگه جزی از من میشی.» و دستم رو گاز گرفت جیغ کشیدم بعد از اینکه دستم رو ول کرد کلی خون بالا اورد و افتاد کف زمین بعد در باز شد و دنی با دیوید و یه دختر که فکر کنم خواهرش دکوتا باشه منو گرفتن چشام تار میدید منو گذاشتن تو ماشین و حرکت کردن
منو بردن تو خونه دنی گفت نگران نباش خوب میشی چشمام تار میدید اما فهمیدم فقط یه چشم قرمز وجود نداره چشم های دیوید و دکوتا هم قرمز شد دنی:«برید بیرون الان.» انگار خودش هم یه چشم قرمز بود گفتم:«تو چی هستی؟» دهنش رو اورد نزدیک گوشم و گفت:«یه هیولا خون خوار.» حرفش حالم رو خراب کرد گریه ام گرفت اروم شروع کردم گریه کردن دنی دستم رو پانسمان کرد منم تقریباً خوابم برد نمیدونم بعدش چی شد ولی وقتی بیدار شدم تو بغل دنی بودم دنی هم خواب بود نمیخواستم بیدارش کنم برای همین تو همون حالت موندم
دنی بیدار شد گفتم:«صبح بخیر خوابالو.» گفت:«ساعت چنده؟» گفتم:«7 صبح شنبه (خارجی ها شنبه ها و پنجشنبه تعطیل هستن) گفت:«خوبه چون هنوزم خوابم میاد.» گفتم:«زحمت بکش و بیدار بمون چون من باید برگردم خونه.» گفت:«لطفا بمون.» گفت:«برای راحتی خودت یا چیز دیگه ای هست؟» گفت:«چمیدونم.» من:«بخیال خودم میرم خونه فقط زحمت بکش دستات رو از دورم باز کن.» گفت:«او اره.» دستاش رو باز کرد منم بلند شدم گفت:«تو از من بودن میاد؟» من لبخند زدم و گفتم:«از همون اول ازت بدم میومد خنگول.» خندید و گفت:«منم ولی هنوز دوستیم دیگه.» گفتم:«اره چرا کنه.» و رفتم
رسیدم خونه در رو باز کردم خاله ام و گرنی نگران بودن با دیدن من خوشحال شدن و محکم بغلم کردن پرسیدن:«کجا بودی؟» گفتم:«نمیخوام جواب بدم فقط گشنمه.» خاله تسا:«نمیشه بیاد جواب بدی.» گرنی:«دوباره با دستت چیکار کردی هر دفعه که به مدت زیادی غیبت میزنه با دست پانسمان شده برمیگردی.» از بینشون رد شدم و گفتم:«من دیگه بزرگ شدم.» خاله تسا:«این رفتارت درست نیست با کی اینور اونور میری؟» گفتم:«با هیچکس.» خاله تسا:«پس چرا یه مدت طولانی غیبت میزنه؟» من:«فقط تنهام بزارین.» گرنی:«ما خانواده ات هستیم.» من داد زدم:«خانواده من مرده ان.» چند لحظه همونجا وایستادم قیافه خاله تسا و گرنی ناراحت بود رفتم تو اتاقم و در رو بستم خودم رو انداختم رو تخت و شروع کردم گریه کردن
انقدر گریه کردم که خوابم برد بعد که بیدار شدم تازه یادم اومد گوشیم رو از دنی نگرفتم ای بابا از پنجره اتاقم رفتم بیرون و رفتم سمت خونه دنی در زدم خدمتکار در رو باز کرد و گفت:«شما کی هستین؟» گفتم:«به دنی بگید دیزی اومده.» خدمتکار چند لحظه رفت و بعد دنی اومد جلو در و گفت:«او سلام چی باعث شده بیای اینجا.» گفتم:«گوشیم.» گفت:«او اره حواسم نبود.» دنی چند لحظه رفت که صدایی توجه ام رو جلب کرد رفتم سمت صدا شنیدم میگفتن:«بالاخره کیتن مرد حالا دیگه بیاد از اینجا بریم.» یعنی دنی قرار بود بره نشستم روپله های خونه دنی که دنی گوشی رو اورد سریع گوشی رو از دستش قاپیدم و رفتم بدون خداحافظی
رفتم خونه و نشستم تو اتاقم که.......
چطور بود با اینکه من خودم چندان از این قسمت خوشم نیومد ولی بد نبود?
سلام نویسنده جان میشه لطفاً پارت بعد رو بذاری ؟؟؟
من یه هفتهس منتظر پارت بعدیم زودی ترو خدا ?
چشم ولی دارم روش فکر می کنم یکی دو روز صبر کنی میزارم عزیزم
عالی بود ، هرچی ازش بگم کمه ، واقعا با استعدادی باید نویسنده بشی ، عالی بود?????❤❤❤❤❤❤❤❤
مرسی
خوب بود قسمت بعدی لطفا
ی میگی بابا خیلی خفن بود عاشقشم ممنون که گذاشتی فقط دیر به دیر نذار جون مادرت
چشم