دوستان پارت 20 این پارت بسیار زیبا هست و یکی از فوق العاده ترین پارت های منم ببخشید دیر شد چون من با دوستم دارم یه داستان دیگه ام مینویسم کامنت ها فراموش نشه ?
از چشم لیدی باگ?من و آدرین رفتیم خونه و به لایلا و گرگ و شیر یه خطر سنج دادیم و گفتیم هر وقت فیلیکس رو دیدید خبرمون کنید بعد رفتن بعد من و آدرین رفتیم خونه و در رو باز کردیم بعد نشستیم رو مبل بعد دیدم آدرین میگه خیلی وقته با هم عشق بازی نکردیدم دلم براش لک زده گفتم وای آدرین منم خیلی و پریدیم بغل هم اما من یاد یه چیزی افتادم و اشکم افتاد آدرین گفت چی شده مرینت (من یاده فیلیکس که میخواد منو به دست بیاره شدم?)من گفتم چیزی نیس و گفت خب چرا اشکت اومد و گفتم خیلی دلم برات تنگ شده بود اون گونم رو ناز کرد و گفت دیگه هیچوق از پیش هم دور نمیشیم و گفتم مرسی آدرین و محکم بغلش کردم
با هم دراز کشیدیم رو تخت گفت خسته ای نه گفتم آره خیلی ترسیده هم هستم گفت چراا. من سرم رو گذاشتم رو دستش و گفتم فیلیکس خیلی اذیتم کرد و ترسوند منو تو اونجا نبودی اما اون خیلی منو برا معجزه گر تهدید میکرد و خیلی بد فلجم کرد من خیلی می ترسیدم که تورو از دست بدم?گفت حالا که از دست ندادی و من پیشتم. منم پریدم دوباره بغلش و کم کم داشت خوابم میبرد هیی آدرین بغلش بهترینه??. چشمام رو باز کردم و یه خمیازه بلند کشیدم بعد دیدم رو دست آدرینم سرم رو بلند کردم و دیدم دستش قرمز شده?بیدارش کردم وقتی بیدار شد گفت سلام مرینت واای دستم انگار فلج شدهه گفتم معلوم نیست کدوم زنبور یا پشه ای اومده نیشش زده?گفت هر چی بوده خیلی بد کرده وای اصلا نمیتونم حسش کنم?من به روی خودم نیاوردم و رفتم چایی ساز رو روشن کردم و گفتم معجزه گرامون دست اونه من واقعا متاسف شدم من به استاد فوو قول داده بودم ازش خوب مراقبت کنم بعد دیدم زنگ در رو زدن
آدرین گفت کیه گفتم نمیدونم رفتم آیفون رو دیدم هیچی نمیفهمیدم صدا خیلی زیاد بود آیفون رو گذاشتم گفتم آدرین نمیفهمم کیه صدا خیلیی زیاده گفت بذار ببینم در رو باز کرد و رفت به حیاط منم پشتش رفتم اون در حیاط رو باز کرد یهو همه ی مردم ریختن تو و گفتن مرینت دوپن چنگ. آدرین به مردم گفت چه خبره یهو نادیا شاماک اومد و گفت ما دنبال لیدی باگیم آقای آگراست من گفتم لیدی باگ اینجا و گفت خانم دوپن چنگ پس اینجایید. (وااای مردم تا خیابون بودن چی کار دارن) اونا گفتن ما باهاشون بریم من معجزه گره لیدی نوار و آدرینم کوامی اسب تو جیبش بود تا حواسمون باشه فیلیکس نیاد بعد گفتم چرا بیایم اما نذاشتن حرفم کامل شه و من رو مینداختن بالا و بردن تو خیابون گفتیم حالا میگید چی میخواید گفتن دختر کفشدوزکی چرا دیروز گربه سیاه انقدر بد شده بود و انقدر شما را تحدید میکرد حتی تا جایی که شما مجبور شدید جلو همه ی ما ها و دوربین ها تبدیل به خودتون بشید و ما فهمیدیم شما مرینت دوپن هستید. من خیلی قرمز بودم??گفتم امم خب اون گربه سیاه خودمون نبود اون یه شرور بود که معجزه گره گربه سیاه رو برداشته بود و خودش پوشیده شده بود اما اونا گفتن نه نه خودش بود هیچ فرقی با گربه سیاه واقعی نداشت
می گفتن هیچ فرقی نداشته صورتش و حتی تو تلویزیونه وصل به یه چراغ تو خیابون اون رو روشن کردن و عکس گربه سیاه قبلا با اینکه دیروز بود رو مقایسه کردن و هیچ فرقی ندیدن تا آدرین داد زد گربه ی سیاه منم(باورم نمیشه گفت)ادامه داد:و اونم پسر خالمه بخاطر این به هم شبیهیم گفتن نهه امکان نداره نهه نه تو داری از دوستت دفاع میکنی اما آدرین میگفت منم گربه چون من عاشق مرینت یا همون لیدی باگ هستم و اون نمیتونه عاشق دوتا باشه هم گربه سیاه و هم آدرین دیدید خودتون که 4 روز پیش گفتم عاشق همیم تو جشن اونا داشتن کم کم موافق میشدن که یکی از بالا گفت تو کی هستی و با عشق من چیکار داری همه بالا رو نگاه کردن چییی?
فیلیکس?مردم همه فرار کردن و گفتن گربه سیاه اومدد بعد من گفتم هوی فیلیکس عشقه من آدرینه نه توو گفت آدرین کیه.??خیلی عوضی ای «نوار لیدی نوار آماده» آدرینم تبدیل به اسب شد و رفتیم جلو و داد زدیم معجزه گرامون و پس بدههه بعد گفت به همین خیال باش عزیزم. من پریدم پیشش و گونش رو محکم گرفتم و گفتم عزیزه من ادرینههههه و بعد اونم دستام رو گرفت و گفت آدرین هیچکی نیست الان دیگه من عاشقتم داشت بهم نزدیک میشد و نمیتونستم فرار کنم که جیغ زدم....نههه نیااا که نزدیک تر اومد...
اما یک دفعه افتاد به زمین و من دیدم آدرین از پشت مهارت خفه ی اسبی رو زده بعد آدرین معجزه گره اسب رو غیره فعال کرد و دستبندشو داد به من منم گذاشتم تو کیفم بعد آدرین از دسته فیلیکس معجزه گر رو برداشت و گذاشت تو انگشتش و پلگ اومد رفتن بغله هم بعد پلگ گفت وای آدرین خیلی دلم برات تنگ بود آدرینم گفت منم پلگ حالا«تبدیل گربه ایی»بعد که آدرین تبدیل شد به مردم گفت دیدید راست میگفتم مردم همه دستاشون رو به نشانه معذرت خواهی بردن جلو بعد ما فیلیکس رو گرفتیم و بستیمش و من گفتم معجزه گرم کووو و گفت دستم نیست من گفتم پس نکنه دست منه بگوووو اون نمیگفت و ما هم بیشتر بهش فشار می اوردیم تا اینکه گفت فقط بخاطر اینکه همیشه من تو رو دوست داشتمت مرینت اون اون دست ناتالیه گفتم ناتالیی آدرین گفت اون که خوب شده بود حتی مرینت هم نجات داد و گفت نقشش بود همش نقشمون بود با گابریل اما خب چیزی که فقط از نقشه کسر شد مردن همسرش بود و حالا دنباله انتقامه گفتم اون الان کجاست. گفت اوو تو انگلیسه و برجه اونجا بعد اونجا یه اتاقه که با گل تزیین شده توی اون اتاق یه تابلو هست دستتون رو محکم به اونجا فشار بدید ما ولش کردیم و میخواستیم بریم که گفت فقط،ما گفتیم فقط چی گفت مواظب خودت باش مرینت. محل نذاشتم و با آدرین رفتیم
ما داشتیم می رفتیم ادرین توی راه بهم گفت مطمعنی اون منظورش از فقط یه چیزه دیگه نبود گفتم نمیدونم بعد گفت آخه یجوری گفت گفتم نه فقط باید مواظب خودمون باشیم و معجزه گرمون رو پس بگیریم بعد گفتم عزیزم چرا گفتی تویی گربه سیاه و گفت چون تو رو داشتن سوال پیچ میکردن و طاقت نداشتم و گفتم م مرسی? بعد گفت اما ما تا به انگلیس برسیم قدرتامون از دست رفته و گفتم آره راست میگی بعد از تو جیبم کوامیه پروانه رو در آوردم و گفتم خال ها رو غیر فعال کن بعد هم تبدیل به خودش شد منم نوار رو غیر فعال کردم و تبدیل به کوامیه پروانه شدم بعد به آدرین گفتم بیا بغلم پرید?بعد گرفتمش و پرواز کردم تو آسمون
رسیده بودیم انگلیس نشستم رو یه ساختمون و بعد یهو بدون اینکه خودم بخوام تبدیل به خودم شدم و زازی اومد بیرون و گفت ارباب خسته شدم گفتم عیب نداره ممنون زازی بعد رفت تو کیفم و نوار اومد من تبدیل شدم«نوار لیدی نوار آماده» و گربه هم رفت سوپر مارکت و یکم پنیر خرید و داد پلگ?اون خورد و جون گرفت بعد تبدیل شدن و رفتیم به جایی که فیلیکس گفته بود یعنی داخل برجه انگلیس رفتیم بعد یه اتاق دیدیم دقیقا همونی بود که اون گفته بود و دنبال یه تابلو بودیم که دیدم آدرین آروم گفت پیس پیس مرینت بیا اینجاس دستمون رو فشار دادیم و یه راهروی تاریک اومد بعد صدای ناتالی اومد که گفت اومدی فیلیکس فیلیکس من رفتم یه جا و آدرین هم رفت اونور غایم شد بعد یکی اومد و گفت فیلیکس، ارباب صدات میزنه چرا جواب نمیدی و چشماش به من افتاد. اون کوامیه سنجاب بود و گفتم سنجاببب توو?
بعد گفت چییی شماااو بلوطه کشندش رو آماده کرد و خواست بزنه من ترسیدم و جیغ زدم صدای ناتالی اومد که کی بود داشت میومد وای بلوطش رو آورده بود تا دلم و گفت من مثل این احمقا نیستم و فرصت تسلیم شدنت هم نمیدم و می خواست بزنه وای فرصت زدنه مهارت نبود که یهو افتاد رو زمین و موند همونجوری من جلوم رو دیدم... واای آدرین تو منو با پنجه نجات دادی? و همون موقع?نهههه یه نقاب پوش از پشته گربه گرفت و بیهوشش کرد نههه ولش کنن تو کییی دیگه بعد دیدم یه دست اومد جلو دهنم و گفت دیگه راهی نیست مرینت دوپن چنگ، من جیغ زدم نههههههه باورم نمیشههه تو هم با اینا باشی تو با ما بودی??و گفت خوب خام میشی?و گفتم من از اولم ازت بدم میومد ،دیگه نتونستم حرف بزنم و افتادم?و بیهوش شدم
دوستان مرسی که دیدید ببخشید دیر شد چون من با یکی از دوستام دارم یه میراکلس دیگه هم میسازم و مرینت❤️❤️آدرینت تا اینجا تصمیم گرفتم تا 30 باشه حالا اگر میخواهید بیشتر بشه در کامنت بکید❤️
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی عشقم
لایلا
ممنونم عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بود به تست منم سر بزن
عالی بود واقعا عالی بود واقعا این مدتی که برای داستانت صبر کردم ارزشش رو داشت???
عالی بود