سلام عزیزام اومدم با پارت پنجم بریم برای شروع ⭐
ظهر ساعت ۲:۳٠از زبان کای: امروز دوستم زنگ زد و گفت به مهمونی دعوتمون کرده اولش قبول نکردم ولی بعد ک خیلی اصرار کرد قبول کردم و گفت ساعت ۷ برای مهمونی آماده باش منم گفتم باشه خب بریم ساعت ۷ از زبان مرینت: یه لباس قرمز کم رنگ زمستونی پوشیدم چون الان زمستون بود و باید لباس گرم میپوشیدیم و موهامو باز گذاشتم، به نظر خودم خیلی ناز شده بودم (عکس همین پارت)
خب بریم به مهمونی از زبان مرینت: (یه جورایی شبیه پارتیه) از زبان مرینت: تو مهمونی ماری رو دیدم که همون لباسی که باهم خریده بودیم رو پوشیده بود، رفتم پیشش و گفتم سلام ماری، خوبی ماری: او سلام مری ممنون خوبم تو خوبی؟ مری: ممنون گلم ، اقای الکساندر از بلندگو گفت که بفرمایید شام، شام استیک مرغ با سیب زمینی سرخ کرده بود و پیتزا مخلوط و چهار فصل و پپرونی بود،شام رو که خوردیم کم کم راه افتادیم بریم خونه
ساعت ۲۳ از زبان مرینت: با متیو دست همو گرفتیم و رفتیم سمت اتاق و تو بغل هم عین دو تا نامزد خوابیدیم،
ساعت ۲۳ از زبان مرینت: با متیو دست همو گرفتیم و رفتیم سمت اتاق و تو بغل هم عین دو تا نامزد خوابیدیم،
ساعت ۲۳ از زبان مرینت: با متیو دست همو گرفتیم و رفتیم سمت اتاق و تو بغل هم عین دو تا نامزد خوابیدیم،
صبح از زبان متیو: بیدار شدم و دیدم مری خوابه اروم رفتم پایین و دیدم مارتین و بابا بیدارن، مارتین و بابا: سلام صبح بخیر من: صبح شماهم بخیر 😅مارتین: مری خوابه نه ؟ 😐من: اره 😐😐 مارتین: حدس میزدم 😐😂
مری: بیدار شدم و ساعتو دیدم و جیغ زدمممم ساعت ۱ ظهر بود 😐😱(من: واسم عادیه 😐مری: 😐) سریع رفتم پایین و صبحونه رو خوردم (بچه ها داستان رو یجوری کردم سه ماه زمستون تعطیلن پس نگید چرا مدرسه نمیره) لباس گرمم رو پوشیدم و نشستم
پایان پارت پنج
نظرات بازدیدکنندگان (0)