اینم قسمت ۱۱ باید لذت ببرید ? . نظرات باید به ۱۰ الی ۱۵ تا برسه . فراموش نشه که من عاشقانه و طنز مینویسم❤️
از دید آدرین : شب شد ، دلم برای مرینت تنگ شده بود ❤️ به دوری از اون عادت نکرده بودم ? دیگه وقت خواب بود . به خودم گفتم تا قبل از اینکه مرینت بخوابه باید برم پیشش ❤️. گفتم ? پلگ پنجه ها بیرون ? تبدیل شدم و از اتاقم رفتم بیرون ، با سرعت به سمت خونه ی مرینت رفتم . توی راه آندره ی بستنی فروش رو دیدم . رفتم پیشش گفتم سلام آندره ?? یکی از بهترین بستنی هات رو بده که دل تو دلم نیست ? گفت : وای ببین اینجا چی داریم یه گربه ی عاشق پیشه ? بهت یه بستنی میدم تا آخره عمرت فراموش نکنی ، بیا اینم از بستنی ???. گفتم wow این عالیه ? ممنون آندره ?? خداحافظ .
رفتم و رفتم . خونه ی مرینت معلوم شد ، مرینت روی پشت بوم بود . رفتم پشت سرش ، صدام رو کلُفت کردم و گفتم : خانوم مرینت شما یه گربه ی عاشق پیشه سفارش داده بودین ? ؟ به خنده برگشت و گفت پیشی جوون ❤️ وای بستنی خریدی ?!!!
گفتم آره عزیزم ، به آندره گفتم بهترین بستنی شو بده ? بفرما بستنی ? . بستنی رو ازم گرفت ( عکس همین پارت ) و شروع کردیم به خوردن .
بعد از خوردن بستنی مرینت روی نیمکت دراز کشید و گفت : آدرین برام شعر بخون ❤️ گفتم چه شعری ? ؟ گفت غزل بخون ❤️ گفتم باشه خودت رو آماده کن ....
البته مطمئن نیستم این غزل باشه ? اما بخاطر تو میگم ❤️ شروع کردم و گفتم : ( چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم ، ای طُرفه نگارم ، از دوری صیاد دگر تاب ندارم ، رفتَست قرارم ، چون آهوی گم گشته به هر گوشه دوانم ، تا دام در آغوش نگیرم نگرانم ، از ناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی ، بر دل بنشانی ، چون پرتوی خورشید اگر رو بکشانی ، وای از شبِ تارم ، در بند و گرفتار بر آن سلسله مویت ، از دیده ره کوی تو با اشک بشویم ، با حالِ نزارم ، با حالِ نزارم ، برخیز که داد از منِ بیچاره ستانی ، بنشین که شرر در دل تنگم بنشانی ، تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی ، خوش جلوه نمایی ، ای بُرده امان از دل عاشق کجایی ، تا سجده گزارم ، گر بوی تو را باد به منزل برساند ، جانم برهاند ، ور نه ز وجودم اثری هیچ نماند ، جز گرد و غبارم ، جز گرد و غبارم ) ❤️❤️❤️
نگاهم به آسون بود و شعر تموم شد . چهره م رو رومانتیک کردم و به مرینت نگاه کردم .?? هااااااااااااااااااا واااااااااااای ? !!!!!!! مرینت که خوابه ?? ( ? ) پس من برای کی دلبری میکردم ?? مرینت نابودم کرد ?
گونه ی مرینت رو ناز کردم و بوسیدم ? . مرینت رو بلند کردم و گذاشتم روی تختش ، پتو رو انداختم روش ، ساعتش رو کوک کردم تا طبق روال سابق خواب نمونه ?? .
کارم با مرینت تموم شد . برگشتم روی پشت بوم ، همه جاش بوی مرینت میداد ??
خلاصه برگشتم خونه و ...
گفتم پلگ ? پنجه ها داخل ? پلگ اومد بیرون و گفت آدرین گشنمه ? گفتم پلگ یه شب بدون شام بخواب! گفت آدرین میدونی اگه شکمم خالی باشه چه صدایی میده !!!!!!؟؟ گفتم نه چه صدایی میده ؟ گفت ممکنه زلزله بیاد ? گفتم : وای وای پلگ خیلی باحالی ? گفت من اصلا شوخی نمیکنم ? واقعا زلزله میاد ، زلزله ی 22 می 1960 - شیلی به بزرگی 9.5 ریشتر کاره من بود ، زلزله ی 28 مارس 1964 - پرنس ویلیام آلاسکا به بزرگی 9.2 ریشتر کاره من بود ، زلزله ی 26 دسامبر 2004 - خارج از ساحل غربی سوماترا شمالیبزرگی به بزرگی 9.1 ریشتر کاره من بود ، زلزله ی .... گفتم باشه باشه ? فهمیدم برو پنیر بخور تا پاریس رو نابود نکردی گفت باشه من رفتم . صبح روز بعد....
علیرضا خیلیییی باحال بود خیلیییی من مخصوصا شعررو دوست داشتم خیلی قشنگ بود خواهش میکنم پارت بعدی رو خیلییییی رود بذار????
ببخشید این قسمت خیلی کوتاه بود❤️??قسمت های بعدی جبران میکنم.
اگه پیشنهادی دارین حتما بگین ?
عاای بود فقط یه ذره کوتاه بود پن یه سوالم داشتم شعر من درآوردی بود یا لز تو کتاب در آوردی اگه گزینه اول باشه که چرا داستان مینویسی برو کتاب شعر بنویس
ببخشید اگه کوتاه بود ??
اون شعر رو از کسی کپی نکردم ، این شعر ماله یه خواننده هستش به اسم علیرضا افتخاری ?
عشق و طنز عالییییی یه سبک خیلی خیلی خوبیه مخصوصا طنز نویسی خیلی سخته داستانت هم عالییییییی بود منم سبک اکشن و نیمه رمانتیک می نویسم داستان ماموریت ما پارت اخر یعنی پارت ۱۰ رسید حتما بخونید