
اینم از پایانش.. دوستان یه داستان جدید با ژانر رمانتیک دیگه با یه موضوع دیگه تو راهه راجب یه دختر خواننده که کسی حتی اسم واقعیشم نمیدونه...

از اونجایی که قبلش جیسون وقتی دید دارم چیکار میکنم ترمز گرفت خیلی چیزیم نشد فقط پاهام و ارنجم زخمی شد مایکلم همون موقع اومد،جیسون از ماشین پیاده شد و دستمو گرفت ولی من حلش دادمو صدای آژیر پلیس اومد و فهمیدم مایکل پلیس خبر کرده و گفت:ازت شکایت میکنم عوضی،میخاستی چیکار کنی؟ به مایکل نگاه کردم و خیلی نگرانش بودم حالش زیاد خوب دویدم سمتش و بغلش کردم و دیدم جیسون داره میخنده و گفت:اوووو پس تو واقعا وایولتو دوست داری،هِه. _دارم،به توهم هیچ ربطی نداره دیونه. (چییی؟مایکل واقعا از من خوشش میومد؟) سرمو بالا آوردمو زل زدم بهش که بهم گفت:ببخشید که اینجوری بهت گفتم.(و از اون لبخندای نازش زد)
گفتم:م...مهم نیست..اصلا مهم نیست... بعدش لباشو گذاشت رو لبام و اینجوری شد ما،،بالاخره ما شدیم. هفته بعد از جیسون شکایت کردمو حسابشو رسیدم تسا هم که دیگه...تصمیم گرفتم ولش کنم ولی معلوم شد اون با جیسون دست به یکی کرده بود تا منو جیسون بدزده و خودشم با مایکل باشه.

《وایولت من....من واقعا متاسفم...نباید اونجوری میکردم . ؛مشکلی نیست ولی.. 《ولی؟ ؛هنوزم به مایکل چشم داری؟ 《اگه داشته باشم؟ ؛داشته باشی هم مهم نیست اون منو دوست داره...خیل خب دیگه باید برم خداحافظ تسا. مایکل حدود دو روز تو بیمارستان بود چون به سرشم ضربه خورده بود ولی بعدش برگشتیم خونه.

_هی بیدار شو تنبل خانوم ؛میشه یکم دیگه بخوابم؟ _نه من دلم برات تنگ شده تازه دارم صبحانه درست میکنم تنهایی بخورمش؟ ؛خیل خب ولی فقط برای صبحانه هاااا خندید و گفت : آره توکه راست میگی بلند شدم رفتم دستشویی و دست و صورتمو شستمو اومدم تو حال و دیدم داره صبحانه درست میکنه رفتم و از پشت بغلش کردمو گفتم:داری چی درست میکنی؟ _پنکیک ؛واییی من عاشق پنکیکم _میدونم

شب شد و ما داشتیم میرفتیم بیرون _خب بریم؟ ؛بریم _هنوز به میرا نگفتی ما باهمیم؟ ؛البته که گفتم،همون فردای اون روزی که...(لپاش گل انداخت) _که...(یه لبخند شیطون) گوشیمو از دستم قاپید و گفت:بزار ببینم تو و دوست جون جونیت چیا درمورد من گفتین شنیدم اگه بخوای رازای یه دخترو بفهمی باید بری سراق چت دوست صمیمیش..☻ ؛یااا داری چیکار میکنی؟ گوشیمو بده هیچم اینطوری نیست. _باشه ولی باید بام نشون بدی اون شب چی شده ؛هی داری باج میگیری؟ _زود باش دیگههه ؛باشه باشه رفتمو لباشو بوسیدم اونم منو بغل کردو بهم گفت : خیلی دوست دارم خندیدمو بهش گفتم : منم همینطور..

تو رستوران بودیم که مایکل اومد نزدیکم و گفت: از اینا بهم بده منم گفت:هی مگه خودت دست نداره بعدشم الان بیرونیم هواست هست؟ _هی لج نکن دیگههه ؛باشه (خنده ریز میکنه) هی داری چیکار میکنی چرا اینقدر اومدی نزدیکم؟ _هیچی همینجوری ؛اه مایکل من...واقعا دوست دارم _چیشد یهویی؟ ؛هیچی، تاحالا به زبون نیاورده بودمش...

۱ ماه بعد.... هیچ وقت فکر نمیکردم بتونم تمام رنگای این دنیارو ببینم... ولی مثل اینکه سرنوشت چیز دیگه ایی برای من میخاست... یه چیز متفاوت..منو مایکل الان باهمین.الان دیگه تقریبا تمام رنگارو میبینم.از اون شب همچیز خیلی فرق کرد.منم به مایکل گفتم که واقعا دوسش دارم،بعد از کلی درد کشیدن بالاخره،وقتی دستشو میگیرم.دردی حس نمیکنم.ما از پسش براومدیم.

به خودمون نشون دادیم چقدر بودنمون برای همدیگه ارزش داره،واقعا خوشحالم که مایکلو دارم،هیچی با ارزش تر از اون برای من نیست.هروقت دردسری داشتم،منو نجات میداد،و از بزرگترین دردم منو نجات داد،حالا واقعا به سرنوشت اعتقاد دارم به اینکه،واقعا یه کسی،یه جایی منتظر من بوده،کسی که از وقتی بدنیا اومدم،قرار بوده ببینمش...

و اینکه اگه نمیدیدمش قرار بود چه اتفاقی برام بیوفته؟ اون دلیل زندگیه دوباره منه..

امیدوارم لذت برده باشین قشنگااا آماده داستان مرموز و رمانتیک بعدی هستین؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
وایی تموم شد خیلی زودد😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭💔💔💔💔
عالی بود
مهشر بود
خیلی خیلی عالیییییییی بود از عالی یه چیز اون ور تر
چرا پارت بعد داستان جدیدت رو نمیزاری ولی فرزندم پارت آخر خیلی درام بود و شاعرانه عالی بود
عالی بود خیلی خوب تموم شد و وقعا نمیدونم چی بگم
😆💫
وای عالی بود میگم میشه اسم وبتونی که این عکس هارو میاری بدی ممنون میشم
و معلوم منتظر بعدی هستم
اسمشو نمیدونم تو پینترس پیداشون میکنم😁💞
خیلی خوب و عالی تموم شد کار خوبی کدی مختصر و مفید تمومش کردی معلومه که برای داستان بعدی آمادم 😍😁🤩🤩🤩😍😍😚
مرسی💛💛