بفرماییین احتمالا ظهر تایید بشه ولی من شب قبلش گذاشتمش
یه خمیازه ی خیلی بلند کشیدم و این آهنگ ترسناکی که برای آلارم گوشیم گذاشته بودمو قطع کردم . اول یه پنج دقیقه توی تختم نشستم تا اطلاعات مهم رو بازیابی کنم . بعد هم یهویی همینطوری که اطلاعات داشتن میومدن متوجه شدم که دیشب نصفه شب اومدن بیدارمون کردن گفتن یه ساعت زود تر بریم سالن همایش ها تا معلم های جدیدو معرفی کنن . دوباره یه نگاه به ساعت گوشیم کردم دیدم ای دااااااد ای بی دااااااد بابا الان من همینجوریشم یه ربع دیر کردم حالا تا بخوام این دو تا نره قول رو که هم اتاقیامن بیدار کنم و از این دانشگاه دراندشت رد بشم خودش ظهر میشه . یعنی جک خیال پیام صبح به خیر دوست عزیزم رو بزار در کوزه آبشو بخوره فقط هر طوری شده این دو تا سر خرو بیدار کن که خبر مرگمون پاشیم بریم سالن .
خلاصه بعد از کلللللی مشت و لگد و بزن و بخور بلاخره اینا رو از خواب مرگ بیدار کردم و با سرعت جتتتتت رفتیم به سالن و دیدیم ای خدااااا ما اینهمه عجله کردیم بیایم الان استادامون هنوز نیومدن . بیل برگشت گفت _ بی شعور سرم کلاه گذاشته بودی ؟ اینجا که هیچ استادی نیومده هنوز . نکنه سر کار گذاشتی جک ! _ بیل کوری اینننن همه دانشجو اینجا نمیبینی وایسادن ؟ قرار بود تا الان بیان به من چه که نیومدن . خلاصه یه بیست دقیقه هم اونجوری علاف بودیم که یهو یه حدود بیست سی تا آدم غول پیکر از درای سالن اومدن تو و خروجی ها رو بستن .
بعدش هم حدود پنجاه تا زنو مرد سی تا چهل ساله اومدن تو و با لبخند های گله گشاد روی سن وایسادن و نگامون کردن . اوووووه بابا چه خبره یهو بگین کل استادا رو زحمت کشیدن جناب مدیر جایگزین کردن . خیلی مرسییی که این قدر و تا ایییین حد به فکر مایی اما خواهشاً به این سوال بنده جواب بده ، این نگهبانان رو برای چی اینجا گذاشتین آخه ؟ یعنی واقعا فازتون چیه ؟ میترسین ما ها فرار کنیم ؟ بعد از یه دو دقیقه که همه ی بچه ها اومدن ، دونه دونه استادا اومدن خودشون رو معرفی کردن . _ شاگردان عزیز من متیو الدارو هستم استاد ادبیات جدیدتون . _ من ایلارا الدارو هستم استاد زمین شناسی . _ من پاعورا الدارو هستم استاد گیاه شناسی ... همین طوری استادا میومدن و خودشون رو معرفی میکردن و همینطوری چشمای من بزرگ تر میشد .
فامیلی همشون ، همههههه ی استادا الدارو بود ! وقتی که معرفی کردن تموم شد چشم های یک سوم از دانشجو ها مثل من شده بود اما بقیه شون کاملا عادی بودن انگار آب از آب تکون نخورده ! آخرین استاد که همون جولیا الدارو وقتی خودشو معرفی کرد گفت _ خب دانشجویان خبری براتون دارم . مدیر می خوان براتون سخنرانی کنن . لطفاً سکوت کنید و خوب گوش بدید چون سخنان بسیار مهمی دارن . چیییی ؟ این امکان نداره ! آخه چطور ممکنه ؟ مدیر ؟ اصلا ما از زمانی که توی این دانشگاه اومدیم مدیر رو ندیدیم ، حتی نمیدونیم زنه یا مرده بعد ایشون می خوان بیان برای ما سخنرانی کنن ؟
فقط همین قدر میدونم که جریان بسیار بسیار پیچیده شده و از فهم و درک منه بنده خدا خارجه . پس بی خیال تجزیه و تحلیل این معجزه های بزرگ الهی میشم و منتظر میمونم که ببینم آخرش چی میشه . اما بازم این وسط یه چیزی عجیب بود ، بازم نصف دانشجو ها مثل من چشماشون شده بود اندازه ی لیوان کمر باریک ، نصف دیگه اصلا انگار اومدن دارن سمینار یه دانشجوی عادی رو گوش میدن و بعدش هم قراره برن بخوابن ! کللللا ملت و درک نمیکنم . سر پست های عجیب الخلقه ی فالوور هاشون از تعجب شاخ در میارن بعد سر موضوع به اییییین عجیبی .
به اییییین مشکوکی اصلا انگار اومدن سینما دارن فیلم میبینن ! آیییی خداااااا ! یا یه کاری کن من اینا رو درک کنم یا یه کاری کن اینا منو درک کنن . خلاصه هممون ساکت شدیم تا برای اولین بار مدیرمون رو ببینیم . اما هر چقدر منتظر موندیم هیچ کس روی سن نیومد . همه ی دانشجو ها شروع به پچ پچ کرده بودن و حتی بعضیا می گفتن معلم های جدیدمون دیوانه اند . تا اینکه یهو صدای ی دختری اومد _ سلام شاگردای عزیز دانشگاه من ! خیلی خوشحالم که بعد از اینهمه وقت بلاخره میتونم ببینمتون ! من رولا الدارو هستم مدیر دانشگاهتون ، از دیدنتون خوشبختم .
فورا سرمو برگردوندم که ببینم کی پشت میکروفن صحبت میکنه که دیدم ... هیچ کس ! ما صدای مدیرمون رو داشتیم اما خودش اصلا اونجا حضور نداشت . الان خیلی دلم می خواد یه نفس عمییییق بکشم و بگم : آخییش ! حداقل فهمیدم که زنه . اما نمیتونم اینکارو بکنم ، چون الان هزار تا سوال دیگه به ذهنم رسیده که تا جوابی براشون پیدا نشه قرار نیست دست از سرم بردارن . مثل این که : « چرا ما صدای مدیر رو میشنویم اما خودش رو نمیبینیم ؟ با اینکه معلما و بعضی از دانشجو ها طوری نیمه خم میشن که انگار دارن به سمت سن احترام میزارن و میبیننش ؟ - چرا بیل و جول هم جز اون دانشجو هایی ان که اصلا تعجب نکردم و الان هم کمرشون رو تا نیمه به سمت سن خم کردن ؟ - و اینکه با اینکه ما تصویر مدیر رو نمیبینیم اما چرا صداش تا این حد جوون به نظر میرسه ؟ »
از زبان رولا : بعد از اینکه استادا ی دانشگاه رو تنها گذاشتم رفتم پیش رایان ، برادر کوچیک تر و صد البته بسیاااار تر و فرز بنده . با به قیافه ی جدی که متاسفانه خیلی ازم بعید بود بهش گفتم : رایان ، خوب گوش کن یه کار مهم باهات دارم . میری و از میون مردم قبیله قدرتمند ترین ها و دانا ترین هاشون رو انتخاب میکنی . می خوام هر کدومشون اونقدر قدرتمند باشن که بتونن هم زمان از چند تا انسان محافظت کنن . دوباره تکرار میکنم این موضوع خیلی مهمه پس توی انتخاب آدما دقت کن و توش کوتاهی نکن . رایان با چشمای گرد گفت : ب .. باشه خواهر ولی ، همچین آدمایی رو برای چی میخوای ؟ _ خون آشام ها برگشتن . خون آشام ها تجدید قوا کردن و بعد از صد ها سال که ناپدید شدن حالا با قدرت بالایی برگشتن و دارن شاگردای دانشگاه منو تحدید میکنن . من کسانی رو می خوام که بتونن از شاگردای من محافظت کنن ، چه انسان ، چه گرگینه . در ضمن خودم هم برای یک ماه توی دانشگاه خودم میمونم . بلاخره وقتشه که برای اولین بار با شاگردام حرف بزنم . توی زمانی که من نیستم مسئولیت اینجا دست توعه . مثل جونت مواظبش باش و برای هر حمله ای از طرف خون اشام ها آماده باش . چند صد نفر رو هم بفرست توی شهر تا در خفا از مردم عادی محافظت کنن . رایان یه لبخند زد و گفت _ باااااشه خواهر خانم . همهش رو چشمم ولی تو هم خودت رو خسته نکن . در ضمن حرص هم نخور پوستت چروک میشهههه . با لبخند داد زدم _ رایاااااان .
بفرماییییید تموم شدش . قول میدم تند تند بزارم به شرطی که شما هم نظر زیاد بدین . اگه ندین دیر دیر میزارمااااا
خدافظ تا چیتر بعدییییبب
هی میگی میزارم پس کو
دارم نا امید میشم
عالیه ادامه بده
عالیه ادامه بده
چرا بعدی رو نمیزاری
از انتظار کشیدن خسته شدم
عالی بود
فقط سریع تر بعدی رو بزار
خیلی عالی بود
باحاله??
ممنون
خوب بود منتظرم ^-^
الان میزارم
خیلی قشنگ بود.
لطفا داستان The secret of Clara رو هم ببینید.
خیلی ممنون لطفا زودتر بزارززز
حتمااا
عالی ادامه بده
ممنونم