ببخشید دیر هیچ ایده ای نداشتم ولی باید بگم قراره یکم ماست مالیش کنم ولی بازم قشنگه? امیدوارم خوشتون بیاد ?
دنی سعی کرد اون چشم قرمز رو بکشه ولی چشم قرمز از فرصت استفاده کرد و دم گوشم چیزی زمزمه کرد و من از حال رفتم دوباره
بعد از یه مدتی بهوش اومدم هیچی یادم نبود فقط یادم بود داشتم برمی گشتم خونه یه دفعه هول شدم و جیغ کشیدم که دنی دوید تو اتاق تند تند نفس زدم بعد از دهنم رو قورت دادم دنی گفت:«چیزی شده؟» گفتم:«من چم شده؟ چرا تو بیمارستانم؟ چه اتفاقی افتاده مادربزرگم کجاست؟» دنی:«سه تا سوال که همشون یه معنی میدن.» داد زدم:«جوابم رو بده دهن جوابی نکن.» دنی:«فکر نکنم دهن جوابی کرده باشم.» داد زدم:«جوابمو بده.» گفتم:«هیچی داشتی میرفتی خونه که بیهوش شدی و دستت زخمی شد همین.» به دستم نگاه کردم دور مچ دستم باند پیچی شده بود خواستم باند رو باز کنم که دنی داد زد:«نه. یعنی.........زخمت هنوز خوب نشده.....» گفتم:«اون وقت چه ربطی داره؟» گفت:«خب.......باید.....» من:«باید چی؟ چرا لالمونی گرفتی؟» گفت:«باید زخمت خوب بشه دیگه.» گفتم:«باشه.» خواست بره که گفتم:«بیا اینجا.» اومد سمتم یکی زدم زیر گوشش گفت:«چرا میزنی؟» گفتم:«چون تو خواب هم راحتم نمیزاری.» یه بار دیگه هم میزنم زیر گوشش گفت:«این دیگه واسه چی بود؟» گفتم:«برای اینکه دلم خنک بشه. حالا با اجازتون میخوام برم خونه.» گفت:«دیونه.» از تخت پایین اومدم و پوزخند زدم و گفتم:«یکی دیگه میخوای.» گفت:«نه ممنون شما بفرمایید.»
رفتم خونه گرنی با دیدن من محکم بغلم کرد و گفت:«سکته ام دادی دیزی کجا بودی؟» گفتم:«چیزی نیست فقط بیهوش شدم.» گفت:«این سابقه نداشت.» با دیدن دستم دستم رو گرفت و گفت:«دیزی عزیزم خوبی؟» گفتم:«اره مشکی نیست.» دستم رو از تو دست گرنی کشیدم و گفتم:«من برم لباسم رو عوض کنم.» لباسم رو عوض کردم خواستم از اتاق برم بیرون که صدای گرنی رو شنیدم داشت با یکی حرف میزد می گفت:«تو باید حتماً بیای اینجا دیزی یه چیزیش شده از وقتی مادرش مرده و پدرش رفته اون غش نکرده بود لطفاً زود خودت رو برسون.» از اتاق رفتم بیرون و گفتم:«گرنی...ناهار حاضره؟» گرنی گوشی رو گذاشت و گفت:«ا...ا..اره.» گفتم:«با کی حرف میزدی؟» گفت:«هچکی دوست قدیمیم.» گفتم:«دوست قدیمیت که هیچکی نمیشه.» گفت:«اره راست میگی.»
نشستیم و شروع کردیم غذا خوردن مادربزرگم پرسید:«دوست های قدیمیت رو دیدی؟» گفتم:«اره.» گفت:«دوست پسر پیدا کردی؟» غذا پرید تو گلوم و شروع کردم سرفه کردن مادربزرگم از داد بهم و گفت:«سعی نکن از زیر سوال در بری.» گفتم:«من از زیر سوال در نمیرم فقط شوکه شدم اخه چطور میتونم تو اول روزی که دوباره رفتم مدرسه دوست پسر پیدا کنم؟» گرنی گفت:«همینطوری پرسیدم.» بعد از ناهار رفتم تو اتاقم و سعی کردم بخوابم ولی یه چیزی اذیتم میکرد حس خوبی نداشتم که پنجره شکست و یه چیزی وارد اتاقم شد یه چشم قرمز از کمر بلندم کرد و منو برد
داد زدم:«بزارم زمین. هی با توم.» به نظرم کر بود چون اصلاً به حرفم توجه نکرد و منو برد وسط جنگل بعد گفتم:«تو دیگه چه موجودی هستی.» اونم محکم گردنم رو گاز گرفت از شدت در جیغ کشیدم و کل انرژیم رو از دست دادم بیهوش شدم
بهوش که اومدم نمیتونستم دست و پام رو تکون بدم گردنم به شدت درد میکرد از شدت بی حسی و ترس باند جیغ کشیدم که دنی جلوم ظاهر شد با دیدنم چشماش گرد شد و بلندم کرد و گفت:«دیزی خوبی؟» گفتم:«نه نیستم نه میتونم دست و پام رو تکون بدم نه بدنم و گردنم به شدت درد میکنه و ترسیدم.» دنی:«داره خون زیادی ازت میره صورت کشی که این کار رو باهات کرد رو دیدی؟» گفتم:«چشمای قرمز....چشمای قرمز داشت.» گفت:«اروم باس همه چیز درست میشه
دنی منو برد خونه اش به خونه مجلل با کلی خدمتکار اروم و یواشکی منو برد تو اتاقش و گفت:«میرم یه حوله خیس برات بیارم تا جلوی خون ریزی رو بگیرم.» و از اتاق رفت بیرون در رو بست تقریباً خوابم برده بود که با صدای در بیدار شدم دنی با یه کاسه پر از آب و یه حوله و یه نوشیدنی سبز لجنی اومد تو اتاق و گفت:«گردنت رو میتونی تکون بدی؟» گفتم:«از وقتی از اتاق رفتی بیرون یه مبدا. بهتر شدن میتونم گردنم رو تموم بدم فقط یکم درد میگیره.» گفت:«پس زیاد تمومش نده.» رو تخت نشست و شروع کرد شستن زخمم بعد نوشیدنی سبز لجنی و اورد نزدیک دهنم و گفت:«خوردنش اجباریه.» گفت:«قیافه اش زشته ولی بهت اطمینان میدم که مزش بهتره.» دهنم رو باز کردم و نوشیدنی رو خوردم مزس افتضاح بود به زور قورتش دادم و وقتی دهنم خالی شد به دنی گفتم:«دروغگو.» خندید و گفت:«به صلاحت بود خب.» بعد از چند ثانیه انرژی گرفتم و میتونستم بدنم رو تکون بدم
انقدر خسته بودم که خوابم برد بعد از یه مدت دنی بیدارم کرد و گفت:«دیگه بهتره بری خونه.» گفتم:«او اره مرسی که کمکم کردی.» گفت:«خواهش می کنم.» گونه اش رو بوسیدم گفت:«این برای چی بود؟» گفتم:«برای معذرت خواهی.» گفت:«مرسی.» لبخند زدم و رفتم خونه وقتی از در وارد شدم کسی خونه نبود پنجره اتاقم هم درست شده بود و یه نوشته رو میرم بودار طرف دنی بود نوشته بود:«نیازی به تشکر نیست.» که بعد صدای باز شدن در خونه اومد گرنی بود داد زد:«دیزی مهمون داریم.» از اتاقم رفتم بیرون خاله تسا بود با دیدن خاله تسا اشک تو چشام جمع شد و دویدم بغلش
با خاله تسا نشستیم و شام خوردیم بعد هم رفتیم تو اتاقم و شروع کردیم حرف زدن گفتم:«دلم تنگ شده بود.» گفت:«منم.» گفتم:«راجب خودت بگو خاله جون.» گفت:«کل امریکا رو سفر کردم تا حالم خوب بشه و بتونم اتفاقی که برای مادرت افتاد رو فراموش کنم ولی اشتباهی فراموش کردم یه خواهرزاده خوشگل دارم واقعاً متاسفم.» گفتم:«اشکالی نداره. به هر حال الان اینجایی. فکر نمیکردم بیای پیشم.» بعد هم خوابیدم
فردا صبح رفتم مدرسه نشستم گوشه حیاط مدرسه و شروع کردم کتاب خوندن که......
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
آفرییییییین😍
خوب نبود عاااااااااالللللییییییییی بود
بهترین تستی که تابه حال دیده بودم
تورو خدا زود زود قسمت هارو بزار بهترینی?❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
چشم
خیلی طولش میدی که قسمت بعدی رو بزاری لطفا یکم سریع تر بزار?
خیلی معذرت میخوام ولی ایده ای نداشتم