🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍
خلاصه بعد از گذشت مدت ها مرینت موفق شد که پدر و مادرشو راضی بکنه تا با ادرین ازدواج بکنه. 16 نوامبر بود و قرار بود که اونشب شب عروسی باشه. مرینت رفته بود تا خرید بکنه که یکدفعه
از زبان مرینت : یک پسر، با موهای آبی بلند و چشمان درخشان، روبه روم ایستاد و گفت : سلام، لوکا هستم، پسر پادشاه هنری. گفتم : با من کاری دارید؟ . گفت : راستش اومدم بابت رفتار ناسنجیده با دوست پسرتون ازتون عذرخواهی کنم. گفتم : آهان ادرینو میگی؟ امشب عروسیمونه. ناگهان لوکا رنگش پرید و یک عدد قطره اشک از چشمانش جاری شد
گفتم : چی شد یکهو؟ . گفت : چیزی نیست.... راستش یکم خستم فقط همین.... گفتم : خب، دوست داری امشب دعوتت کنم؟ . گفت : چرا که نه. خلاصه لوکا ازم خداحافظی کرد و رفت. منم برگشتم خونه. توی دل لوکا : باید عروسیشونو بهم بزنم! مرینت مال منه! از بچگی با هم بودیم ! . از زبان مرینت : آدرین، امروز یکی از دوستای بچگیمو دیدم، اسمش لوکا بود. ادرین گفت : چه جالب، دعوتش کردی؟ .گفتم : آره.
شب شد لوکا وارد مهمونی شد. اومدم که بهش سلام بدم اما ناگهان منو بزور برد توی یک اتاق، گفتم : لوکا تو چت شده؟ منو چرا اوردی اینجا؟ . گفت : نترس زیاد درد نداره. لوکا گردنمو گاز گرفت. افسانه ها میگن : وقتی یک خون آشام، یک خون اشام دیگر رو گاز مییگیره، اون فرد کاملا عقلشو از دست میده و فقط راه درمانش، بوسه ی عشق از یک خون اشام است .
گفتم : چی کار داری میکنی دیوانه؟؟؟؟ .گفت : یه بلایی سرت اوردم تا مجبور بشی عاشقم بشی و من ببوسمت. سرفه ای پر از خون کردم و گفتم : من حاضرم بمیرم اما تورو نبوسم! . وقت نشد تا جوابشو بشنوم چون بیهوش شدم....
فعلا بای 💜
سلام من تازه شروع کردم به خوندن و الان خیلی عالی بود و کی پارت بعدی میاد
سلام عزیزم. فردا میاد پارت بعد 💜
خیلی ممنون