
سلام 😎 لایک یادتون نره 🖤
برگشتم و دیدم، یه مرد با موهای بنفش و چشم های مشکی پشتم بود.اشکامو پاک کردم خودموجمع و جور کردمو. گفتم :خفه شو عوضی 😡گفت :اوه، الکس ناراحت میشما. پدرت حقش همین بود. گفتم :اسم پدر منو به زبونت نیار 😤بعد با شمشیرم به سمتش حمله کردم اما خیلی راحت جاخالی داد. بار ها و بار ها بهش حمله کردم اما نشد. یاد حرف پدرم افتادم ک میگفت :آروم باش،سعی کن با هوشت شکستش بدی. یه لحظه وایستادم و یه نفس عمیق کشیدم و دوباره حمله کرده، و این باز روی بازوش زخمی شد. معلوم بود ک عصبی شده.گفت :چطور جرعت کردی همچین کاری بکنی؟. 😡یه پوز خنده زدم و گفتم:با همون جرعتی ک تو داری تا به دیگران آسیب بزنی. 😏
یهو از بیرون چند نفر با لباس های سیاه و یه ماسکی ک روی صورتشون بود وارد شدن. خیلی راحت تونستم جلوی همشون رو بگیرم غیر از یکی. یه لگد به پام زد و افتادم. اون مرد مو بنفش گفت :از شرش خلاص شو. اونی ک شمشیرش جلوی من بود. گفت:قربان شما برین این بچه با من. اون لحظه دیگ هیچی ندیدم،خون جلوی چشمامو گرفت.به یه صدای بلند گفتم :دیگ کافیه. یهو یه قدرتی حس کردم، یه چیزی مثل باد از بدنم خارج شد و اون فرد پرت شد عقب، منم سریع رفتم بیرون، سوار انچا شدم و رفتم دنبال اون مرده، یهو دیدم جودی و دن هم پشتمن داشتم دنبال اون میرفتم ک یهو سرم گیج رفت و از روی انچا افتادم، دیگ هیچی ندیدم.
(پنج سال بعد) (ساعت 3 نصفه شب در حیاط خانهی بنجامین) (از زبان الکس) یعنی اصلا باورم نمیشه که 5 سال گذشته، خیلی زود گذشت.ادن روز وقتی به هوش امدم، فهمیدم سه روز بود ک بیهوش بودم،مراسم خاک سپاری پدرم انجام شده بود. از اون روز به بعدتوی خونه ی عمو بنجامین میمونم. اما توی این 5 سال اصلا حتی کلمهی خنده هم برام معنی نداشت.دن و جودی خیلی تلاش کردن ک من بخندم، اما بعضی وقتا برای اینک ناراحت نشن یه لبخند از روی ناچاری میزدم. دیگ شبا هم خوابم نمیبره معمولا یا توی بالکن اتاقم میشینم یا توی حیاط چون وقتی چشم هامو میبندم پدرمو میبینم.
(پنج سال بعد) (ساعت 3 نصفه شب در حیاط خانهی بنجامین) (از زبان الکس) یعنی اصلا باورم نمیشه که 5 سال گذشته، خیلی زود گذشت.ادن روز وقتی به هوش امدم، فهمیدم سه روز بود ک بیهوش بودم،مراسم خاک سپاری پدرم انجام شده بود. از اون روز به بعدتوی خونه ی عمو بنجامین میمونم. اما توی این 5 سال اصلا حتی کلمهی خنده هم برام معنی نداشت.دن و جودی خیلی تلاش کردن ک من بخندم، اما بعضی وقتا برای اینک ناراحت نشن یه لبخند از روی ناچاری میزدم. دیگ شبا هم خوابم نمیبره معمولا یا توی بالکن اتاقم میشینم یا توی حیاط چون وقتی چشم هامو میبندم پدرمو میبینم
دیگ کم کم داشت سردم میشد رفتم. داخل خواستم برم اب بخورم ک دیدم جودی هم داره اب میخوره و خانوم چراغ رو روشن نکروه بود وقتی منو دید فکر کرد دزدی چیزیم یهو شروع کرد به داد زدن. منم با خودم گفتم الان بیدار میشنن. تصمیم گرفتم جلوی دهنشو بگیرم وقتی بفهمه منم آروم میشه. امدم دستشو بگیرم ک فرار کرد، کشیدمش سمت دیوار، با یه دستم دستاشو گرفتم با اون یکی دستم جلوی دهنشو گرفتم گفتم:جودی بابا منم الکس اروم بگیر. بعد وقتی اروم شد گفت:دیونه چیکار میکنی؟!. گفتم:من؟ تویی دوساعته داری جیغ میزنی، داری میای اب بخوری چراغ و روشن کن دیگ. گفت:خیلی خب. اینجا چیکار میکنی؟. گفتم :خوابم نبرد توی حیاط بودم، امدم اب بخورم. گفت :باشه،الان میخوای چیکار کنی؟! گفتم:نمیدونم فکر کنم انقدر روی تختم تکون بخورم تا صبح شه. گفت :من یه فکری دارم بیا فیلم ببینیم منم خوابم نمیاد. گفتم :ایده ی خوبیه. گفت:خیلی خب،تو از یخچال یه چیزی پیدا کن بخوریم منم برم لپتاپمو بیارم. جودی رفت بالا، منم رفتم سمت یخچال درشو باز کردم،اول یکم نوشیدنی اوردم بعدم یکم ماکارون اوردم. رفتم چیدم رو میز بعدم نشیتم رو مبل.
جودی امد نسشت کنارم و گفت :خب چه فیلمی ببینیم. گفتم :به نظرم اینو بعد با انگشتم به یکی از فیلم ها اشاره کردم گفت :مطمئنی این ترسناکه ها. پوز خنده زدمو گفت :ها، ترسناک. من فسلم ترسناکو ساختم. بعد با هم خندیدیم.
(دو ساعت بعد) فیلم تموم شد جدی خیلی جاهاش ترسید و جودی امد بغلم،نگاش کردم دیدم خوابه 😴 تصمیم گرفتم همین جا بخوابم، سرمو گذاشتم رو سرش و چشمامو بستم.
صبح با صدای دن از خواب بیدار شدم.دیدم جودی هم بیداره. با یه لحن خواب آلودی گفتم :ساعت چنده؟! دن گفت :با اجازهی جنابعالی ساعت 9 صبحه. چشمام گرد شد و گفتم:وای نه دیرم شد. بدو بدو، پاشدم و گفتم :من عجله دارم باید برم میخوام سریع برسم تا آقای استون اونجاست باهاش صحبت کنم، دن گفت :پسر توضیح نده برو. بدو بدو رفتم وقتی رسیدم. دیدم آقای استون توی حیاطه گفتم :سلام آقای استون،میخواستم بگم ک من میخوام از کلاسا استعفا بدم گفت:چرا مشکلی پیش آمده تو ک استعدادت خیلی خوبه 👌🏻. گفتم :نه ممنونم مشکلی نیست 🙂 فقط میخوام برم یه جای دیگ برای زندگی کردن. گفت :باشه مشکلی نیست. بعد از خداحافظی کردن رفتم سمت خونه.
آنچه خواهید دید...... یعنی چی ک مردم؟!........ جودی داری چیکار میکنی......... من نمیتونم.......... یعنی چی ک میام........... نهههههههههههههههه........
خب ممنونم ازتون که انقدر همراهیم میکنید 🍭🍭🍭 دوستون دارم 👩❤️👩
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)