سلام ببخشید مدتی تستچی نبودم اینم پارت سوم
بعدش تارا گفت میخوای ببینیش گفتم نه ممنون کار خیلی واجبی دارم یهو تارا گفت با سَمپلیس حرف زدی؟؟ گفتم خب آره گفت زود باش کیفت رو باز کن و وایساد و منم کیفم رو باز کردم
وقتی کیفم رو باز کردم یه چیز عجیب دیدم.. یه علامت که شبیه ماه بود.. یه دفعه تارا گفت فوری دورش بنداز گفتم چرا؟؟ گفت زود باش اگه تا یه دقیقه دیگه دورش نندازی سَمپلیس و شیزا پدر و مادرت رو میکشن.. انقدر ترسیدم که تا جایی که میتونستم دور پرتش کردم.. تارا گفت خوبه حالا باید بری توی قلعه
گفتم کدوم قلعه یهو یه دونه کره اسب دیگه مثل تارا اومد گفت قلعه ما گفتم اسمت چیه گفت بلوط یعنی قرار بود بلوط باشه ولی عمم اومد و نزاشت اسممو بزارن بلوط گفت اَرو بهتره ولی طوفان صدام کن گفتم خب باشه
تارا گفت زود باشید بریم الان شیزا ما رو میگیره.. سریع پریدم پشت تارا و رفتیم کم کم یه قلعه دیدم و به نظر اومد خیلی قدیمیه.. وقتی به قلعه رسیدیم اون طوفان با سُمش آروم زد به در قلعه..
بعد یه اسب دیگه در رو باز کرد و تارا گفت اینم طلا که خواستم نشونت بدم بعد رفتیم تو تا رفتیم تو اسبا به انسان تبديل شدن دقیقا مثل من.. خیلی خوشگل شدن و رفتیم توی یه اتاق تاریک که یه دختر که اسمش فکر کنم بُن وُن بود لباس جادوگر ها رو پوشیده بود و توی یه توپ شیشه ای نگاه می کرد و هی میگفت نمیشه
تارا گفت چی شده دختر جادوگره گفت هر کاری می کنم پدر و مادرش ظاهر نمیشن گفتم پدر و مادر کی؟؟ گفت پدر و مادر تو گفتم وای!! ولی میتونم کمکی کنم گفت برو پشت پنجره هر وقت ماه کامل شد بهم خبر بده.. گفتم باشه.. وقتی ماه کامل شد فوری بهش گفتم و اونم با گفتن چند تا کلمه مامان و بابام رو ظاهر کرد..
از خودم ساختم آلمانی ولبابیل طلامیل ضاهریل
افتضاح بود
آفرین خوب بود جواب چالش چمیدونم هزار تا چیز می تونه گفته باشه
جواب مهمونتی بابونتی الاطلامی ازحلاروی از خودم ساختم