
پارت دهم دو ماهه که نبودم ببخشید¯\_(⊙_ʖ⊙)_/¯
آژانس کاراگاهی* میکا،یوکی،لوکا،نیکی،میساکی و میرای لم دادن و به سقف زل زدن. میکا:میگم زشت نیست ما شیش تا همش اینجا پلاستیم😐. لوکا:بنظرم همین که تا الان بیرونمون نکردن جزو عجایبیه هشتگانست😐. میساکی:مگه عجایب هفتگانه نبود😐. لوکا:نه احمق هشتگانه بود😐. میرای:هوووووش یه بار دیگه به میساکی بگو احمق تا تبدیلت کنم به زغال😠. لوکا: های های عاشق پیشه😐. میکا:منم میگم هفتگانه بود😐. لوکا:هشتگانه بود😠. یوکی:اینم الان بحثیه که دارید میکنید بزارید دو دیقه ادم ارامش داشته باشه خو😒.
نیکی:بنظر منم هفتگانه بود. میکا:عه یه بار ادمیزادی حرف زدی چه صدات قشنگه😐. نیکی: لطفاً از این حرفا نزنید خجالت میکشم😣. میکا:باوشه😐. پنج شیش دیقه سکوت میشه. میکا:بچه ها...هیچی ولش. میساکی:چی خواستی بگی سنسه؟. میکا:هیچی. میرای:خو بگو تا نکشتمت😐. لوکا:اول ادم رو کنجکاو میکنی بعد نمیگی😐. میکا:میگم هیچی ولش کن چیز مهمی نبود. نیکی:تو دلت نریزش بگوش. یوکی:بگو خو😐. میکا:نمیگم. یوکی:یا بگو یا خودت رو برای مرگ اماده کن☺️. میکا:باشه میگم. میکا: بچه ها اگه من یهو برم و دیگه ازم خبری نشه چیکار میکنید؟. نیکی: تو از ما جدا نمیشی ما تا ابد با همیم♥️. لوکا،یوکی،میرای همزمان: جشن میگرم😐. یوکی:عه شمام😐. میرای:یس😐. میساکی:تو.... ی.....ی....(اینجا داره فش میده) هرجا بری منم بات میام چون منم.....ی....ی.... ام😐♥️. میکا:ممنان😐♥️. نیکی:اصلا چی باعث شد به همچین چیزی فکر کنی؟. میکا:نمد فقط مغزم بهم گفت منم بهش گفتم باوشه هرچی تو بگی😐💔. همه:😐😂
فردا* میساکی* مثل هر روز صبح میرای از خواب بیدارم کرد چون خوابم سنگینه برای همین با صدای زنگ بیدار نمیشم. میرای صبحونه درست کرده بود باهم خوردیم. طرفای ظهر بود که مثل هر روز اماده شدیم و رفتیم سمت آژانس کاراگاهی تا به سنسه(میکا) و بقیه بچه ها سر بزنیم. توی راه مشغول حرف زدن با هم بودیم که یهو همه ی ادما و ساختمون های دورمون شروع به ناپدید شدن کردن من ترسیدم که نکنه برای سنسه اتفاقی افتاده باشه برای همین دست میرای رو گرفتم و به سمت اژانس با تمام سرعتم دویدم اما تا رسیدم اونجا همه چیز نا پدید شده بود تا چشم کار می کرد سیاهی بود اما یه اتاق وسط این همه سیاهی هنوز هم وجود داشت. لوکا و نیکی هم رسیدن.
لوکا:الان چه اتفاقی افتاد،چرا همه چی ناپدید شده؟. نیکی: این دنیا طبق خواسته ی میکا_چان ساخته شده این اتفاق تنها در صورتی میوفته که میکا_چان رفته باشه . میساکی با داد :یعنی چی؟،کجا رفته؟😠. نیکی با داد: نمیدونم،اگه میدونستم که الان رفته بودم دنبالش😠. میساکی با داد:اصلا شما کجا رفته بودید مگه نباید تو اژانس باشید😠؟. لوکا با داد :ما رفته بودیم بیرون تا با حلقه ی جادویی با خانواده ی نیکی ارتباط برقرار کنیم که نگرانمون نشن😠. میساکی با داد:باوشه منم گول خوردم😠. میرای با داد:همتون ساکتشین اتفاقیه که افتاده بیاید ببینیم توی این اتاقه چیه😠. همه ساکت شدن. میرای*. بنظر میومد یکی از اتاق های اژانس باشه اما چرا از کل اژانس فقط همین یه اتاق باقی مونده. دیگه وقت رو هدر ندادم رو درو با لگد باز کردم. باورم نمیشد اون یوکی بود؟. خیلی وحشتناک بود، یوکی کنج اتاق نشسته بود و زانو هاش رو بغل کرد بود روی بدنش زخم های وحشتناکی داشت که همشون خون ریزی داشتن اینقدر خون از دست داده بود که رنگ موهاش از سفید به قرمز تغییر کرده بود. میساکی ترسیده بود بهش حق میدم خیلی وحشتناک بود پاهاش لرزیدن برای همین نشست.
سریع دویدم سمت یوکی باورم نمیشد اون یوکیه همیشگی که این همه مواظب و خودش و اطرافیانش بود اینقدر اسیب دیده باشه از شیشه های شکسته و ناخوناش فهمیدم که خودش به خودش اسیب زده. دستش رو گرفتم که بلندش کنم که دستم رو پرت کرد. یوکی:برید،سریع تر از اینجا برید،چرا اینجا موندید اصلا،تنهام بزارید.
میرای:میکا کجاست؟. یوکی:او،اون،اون رفت. لوکا:یعنی چی رفت؟،کجا رفت؟. یوکی:اون شاهزاده ی سیاره ی دوزخی ها بود. لوکا:شوخی میکنی،نه؟. نیکی:لوکا بنظرت الان زمان شوخیه. میتونستم ترس رو توی چشمای همه حس کنم،اخه شاهزاده اونم میکا،شاهان اون سیاره ی لعنتی همیشه مسئول کشتن موجودات و جمع کردن روح اونا بودن،چنین شاهان ترسناکی نگو که میکا هم میخواد مثل اونا بشه. نیکی با ترس:نه میکا مثل اونا نمیشه؟نه؟نه؟نه؟نه؟. میرای با داد: نیکی به خودت بیا بلند شو و یوکی رو درمان کن. نیکی:باشه.
یوکی* نیکی داشت میومد سمتم نمیخواستم بیاد میخواستم تا جای ممکن تنها باشم. هُلش دادم و خورد زمین. لوکا:معلوم هست چیکار میکنی اون میخواست کمکت کنه. لوکا بلند شد و یه سیلی بهم زد خیلی درد داشت اما نه به اندازه ی دردی که توی قلبم حس میکردم. لوکا با داد :احمق،الان به جایی که بری دنبالش و پیداش کنی نشستی اینجا داری نیکی رو میزنی 😠. یوکی با داد:چیکار میتونم بکنم الان بنظرت غیر اینکه یه گوشه بشینم،تو اصلا این دردی که توی قلبم حس میکنم رو نمیفهمی🙃. لوکا یه سیلی دیگه بهم زد و یقم رو گرفت:تو عاشق میکا شدی برو پیشش باش احمق😠 حتی اگه قراره ادم بده باشه توباید کنارش وایسی🙃.
نمیدونستم باید چی بگم دلم میخواست دقیقا همین کاری که لوکا گفت رو بکنم اما....اما یعنی اون اینقدر برام مهمه که اگه هزاران نفر رو بکشه بازم کنارش وایسم و برام مهم نباشه نه میکایی که من میشناسم از اینکارا نمیکنه قلبم تند میزد من باید اونو برگردونم دیگه طاقت نداشتم از جام بلند شدم . یوکی روبه بقیه:شما ها دخالت نکنید من اون رو به هر قیمتی بر میگردونم.
هیچی دیگه تموم شدಠ_ಠ اینبار شرط داریم چون کامنت ها و بازدید ها خیلی کمه شرط کامنت:10 شرط بازدید:20
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی خوبهههت
عالیههههههههه