سلام امیدوارم خوشتون بیاد
وزی روزگاری در یک قصر سه پرنسس بودن اسم اولی کالادی و خیلی حساس و مهربون و پرنسس دوم چیهارا کمی حسود و مهربون وپرنسس سوم نورالی به خوشگلی و مهربانی معروف بودند. نورالی هرروز خواستگار داشت ولی هم پدر او و خودش ردشون میکرد تا به اخرین خواستگار اخر رسیدند اون خیلی خوشتیپ و پولدار و اسم اون کیلوا بود ولی نورالی اون رو رد کرد پدر نورالی از اون پسر خیلی خوشش اومده بود و هرچقدر سعی کرد تا اون راضی کنه نشد.
نورالی روزی رفت پیش کالادی و به اون گفت که میخواد بره شهر تا دنبال کسی برای همسرش بگرده و از اون درخواست کرد که اون هم همراهیش کنه و اون هم قبول کرد. نورالی همین درخواست رو از چیهارا کرد و هردو قبول کردند. بوقتی که داشتن شام رو صرف میکردند نورالی گفت پدر من با کالادی و چیهارا مشورت کردم و میخوایم باهم به شهر بریم تا هرکدوممون پرنس ایندمون رو انتخاب کنیم پدر اون سه تا اول تعجب کرد و بعد چند دقیقه ای درخواست اون هارو قبول کرد.
وقتی اماده شدن نورالی گفت که شما چرا لباس مجلسی پوشیدید اون ها گفتند مگه نباید اینطوری لباس پوشید اون به کالادی و چیهارا چندتا لباس داد تا بپوشن وقتی که لباس هاشون رو پوشیدند نورالی به کالادی و چیهارا گفت که خودش صورتشون رو درست میکنه اونها هم قبول کردند وقتی کار نورالی تموم شد اون چیهارا و کالادی رفتن تا خودشون رو تو آینه ببینن وقتی خودشون رو تو اینه دیدن انقدر قشنگ سده بودن که خودشون از هم تعریف میکردند ی لحظه کالادی گفت که از نظرت نورالی چطور شد اون ها رفتن ببینن که نورالی چطور شده نورالی هنوز اماده نشده بود و چیهارا گفت نورالی کی اماده میشی نورالی گفت الان خواستم شروع کنم چیهرا و کالادی روی صندلی های اتاق نشستن و نورالی رو تماشا میکردن نورالی لباس های خودش رو پوشید وقتی به موهاش رسید گفت فکر کنم باید بالا ببندم وقتی تمام شد چیهارا و کالادی انقدر از نورالی تعریف کردن که نفهمیدن باید میرفتن پیش پدر وقتی رفتن پیش پدرشون نورالی تعظیم کرد و گفت که چه چیزی را میخواستید به ما بگید ارباب
اون خواهرای نورالی پدر اون ها تعجب کردن و پدر اون ها علت اینکه چرا به جای پدر گفت شاه رو پرسید و نورالی جواب داد که همه مردم عادی اینطوری رفتار میکنن ارباب نورالی از پدرشون درخواست خارج شدن رو گرفت و قبول کرد وگفت که کسی رو برای شما انتخاب کردم تا از شما محافظت کنه و خونه شمارو نشون میده و به شما کمک میکنه وقتی به خونه رسیدن نزدیک اون خونه یک دریاچه بود نورالی به چیهارا و کالادی گفت که بچه ها بیاد بریم
اونجا در همون نزدیکیها چهار تا پسر و یک دختر زندگی میکردن اون ها اهنگ میزدن ولی هنوز معروف نشده بودن و همون نزدیکیها داشتن تمرین میکردن وقتی فهمیدن کسی اون دوروبرا هست پشت بوته ای قایم شدن و اون سه تا رو دید میزدن . چیهارا به نورالی و کالادی گفت که بچه نظرتون چیه ی اهنگ بخونیم اون ها هم قبول کردن کالادی خدمتکار رو صدا زد و گفت که وسایل موسیقی شون رو بیاره چیهارا پیانو میزد کالادی گیتار چیهارا و کالادی انقدر اصرار کردن تا نورالی بخونه ولی نورالی قبول نکرد و نورالی گفت میتونید برای من ی اهنگ قشنگ و ملایم بزنید اونها هم قبول کردن
و شروع به زدن اهنگ کرد نورالی کنار دریا نشست پسر اول نیراله ( همونایی که پشت بوته بودن)عاشق نورالی شد و پسری که گیتار میزد عاشق کالادی و پسری که پیانو میزد عاشق چیهارا نورالی توجه شده بود که پشت بوده ها چند نفر هستن و موزیک رو قطع کرد و به سمت بوته ها نگاه کرد و گفت که بیاد بیرون اون ها هم اومدن بیرون اون ها خودشون رو معرفی کردن پسر اول شروع کرد من نیراله هستم و خواننده گروه (همونی که عاشق نورالی شد) پسر دوم گفت من تارارین هستم پیانو زن گروه و پسر سوم گفت من کیلوا هستم گیتار زن گروه پسر چهارم گفت من کیهارا هستم طبل زن گروه و دختر اول گفت من تاملا هستم و برنامه ریز گروهم و کمی پیانو میزنم و دوست دختر کیهارا و نورالی و کالادی و چیهارا خودشون رو معرفی کردن .
نورالی گفتش که بچه ها من خیلی خستم بهتره برگردیم اونها هم رفتن وقتی به اتاقشون رسیدن چیهارا گفت که تارارین خیلی خوشتیپ بود و کالادی گفت موافقم ولی من از کیلوا خوشم اومد اون خیلی جذاب و رمانتیک بود چیهارا کالادی به نورالی نگاه کردن دیدن اون خوابه رفتن نزدیک نورالی اون انقدر ناز خوابیده بود که چیهارا و کالادی خواستن پیش اون بخوابن خدمتکار اون ها اومد و گفت داره از وقت خوابتون میگذره
اونها هم رفت جای خودشون و خوابیدن. نورالی نیمه شب از خواب پاشد رفت پیش دریاچه اونجا برای خودش اهنگ خوند نیراله و تاملا اون صدا رو شنیدن و به سمت اون صدا رفتن . نورالی داشت گریه میکرد و اهنگ میخوند وقتی نورالی رو دیدن تعجب کردن نورالی اهنگش رو قطع کرد و به سمت اون بوته نگاه کرد ، اهمیت نداد .
امیدوارم خوشتون اومده باشه
منتظر پارت بعدی باشید