بفرمایییییین من اومدم با چیتر دوش خلاصه نمینویسم چون باید زود تمومش کنم . در ضمن توی وبم مشکلی پیش اومده بود اما الان درست شده و میتونین اونجا هم ببینینش و همینطور ادامش رو . این هم آدرسس:http://taranom1001.blogfa.com در ضمن این قسمتو زیاد کش نمیدم . حتتتتما نظر بدین عزیزاااان
همین طوری که داشتم توی راه رو ها قدم میزدم یه خانمی با مو های قهوه ای دیدم که با قیافه ی متفکر زل زده بود به روبه روش بهش می خورد سی یا سی و پنج سالش باشه . اوه اوه اوضاع خیته الان این ما رو ببینه ما رو در جا دار میزنه . آخه نه که ما خیلی پسرای خوبی هستیم و اصصصصلا بعد از ساعت خاموشی توی راه رو ها پرسه نمیزنیم ، برای همین میگم . یه سقلمه به بیلی و جولیان زدم که زنه رو ببینن که اون دو تا خنگ ها هر دو تاشون با هم عربده کشیدن : چته ؟ چرا میزنی ؟ با چشم و ابرو و دست و پا و کلا هر چی که بود آروم بهشون گفتم : خفه شین بابا الان مچمونو میگیره مگه این زن به این گندگی رو نمیبینین ؟ الان اگه این ما رو بگیره فاتحمون خوندست اونوقت دیگه مسیح هم نمیتونه به دادمون برسه .
اما اون احمقا با اون مخ های آکبندشون دوباره هوار کشیدن : هااا ؟ چرا پانتومیم بازی میکنی بابا خب یکم بلند تر بگو . خواستم همون جا خودمو بکشم که یهو یه صدایی اومد . _ وااای خدایا شما چقدر بامزه این ! منم وقتی دانشگاه اینجا می رفتم همین جوری با دوستام توی راه رو ها پرسه میزدم ولی شما ها خیلی باحالین ! یعنی سه روز حبس خانگی و کتک خوردن ارزش دیدن قیافه ی بیلی و جولیان رو داشت .
نمیدونستن بخندن یا گریه کنن . خدایا یعنی اصلا انقدر با حال بود نتونستم خودمو نگه دارم و پقققی میگم پقی یعنی واقعا پقققققی زدم زیر خنده . اون خانم چهل ساله هم با یه لبخند به ما نگاه می کرد و کلا قیافش یه جوری بود انگار یاد دوران دانشگاه خودش افتاده . بعد یهو یه چیزی یادم اومد و پرسیدم _ ببخشید استاد شما اینجا چه سمتی دارین ؟ چون تا اونجایی که من میدونم هیچ یک از آدم هایی که از کارکنان نباشن حتی خانواده ها حق ورود به دانشگاه رو ندارن . پس شما کی هستین ؟
خانمه یه لبخند زد و گفت _ اوه خدای بزرگ درسته هنوز خودم رو معرفی نکردم ، من معلم فیزیک جدیدتون هستم . انگار خیلی خوش شانس بودم که زود تر از بقیه ی معلمای جدید باهاتون ملاقات کردم . اسم من جولیا الداروعه بچه ها . از دیدنتون خوشبختم . منم یه سری تکون دادم و گفتم _ جک ویلیامز هستم شاگرد سال دوم دانشگاه . خوشبختم . بیل و جول هم خودشون و معرفی کردن و قضیه تموم شد . اما یهویی یه چیزی یادم اومد _ ببخشید استاد چه کسی شما رو استخدام کرده ؟ الدارو یه قیافه ی متعجب به خودش گرفت و گفت _ خب معلومه مدیرتون . بقیه ی معلمای رو هم ایشون استخدام کردن .
یه لحظه سر جام خشک شدم . بیل و جول که زود تر از من رفته بودن خوابگاه و فقط من و الدارو اونجا بودیم . مدیر ؟! اما آخه چطور ؟ امکان نداره مدیر شخصا این کارو انجام بده . اون توی هیچ کدوم از جشن های فارق التحصیلی یا مراسم خوش آمد گویی ما اینجا حضور نداشته و حتی پای کارنامه های پایان ترمی ها رو هم امضا نکرده و ما حتی اسمش رو هم نمیدونیم . اون تنها کاری که کرده این بوده که خانم پارملیان و آقای هاید و خانم لیاندر رو استخدام کنه تا اونا به ما رسیدگی کنن وحالا بعد از تاریخچه ی بیست و هفت ساله ی این دانشگاه از زمان مدیر شدن اون ، اولین باره که خودش برای کاری تصمیم میگیره .
حتما اتفاق خیلی مهمی افتاده که برای اولین بار خودش یه کاریو انجام داده . با یه پوزخند به الدارو گفتم _ استاد راستش یه مقدار تعجب کردم که مدیر دانشگاه خودشون شخصا این تصمیم رو گرفتن . موندم کسی کمکشون نکرده باشه . الدارو خیلی تیز بود و همون اول قضیه رو گرفت . فکر کردم الان یه لبخند میزنه و میگه : خب به هر حال ایشون دردسر های خودشونو دارن . اما به جاش اخم کرد . یه اخم خیلی خیلی غلیظ و گفت _ آقای ویلیامز این بار ازتون نشنیده میگیرم اما اگر بار دیگه به مدیر این مدرسه کوچکترین توهینی بکنید در اون زمان شما از دانشکده اخراج خواهید شد . ایشون وضایف زیادی رو بر دوش دارن . سعی کنید اینو درک کنید .
تعجب کردم . راستش خیلی خیلی تعجب کردم . یه نگاه متعجب به الدارو انداختم که گفت _ در هر حال حالا از وقت خاموشی گذشته آقای ویلیامز پس لطفاً به خوابگاه دانشجویی خودتون برگردید . اون برگشت که از کنار من رد بشه و توی راه رو بره که آخرین لحظه ها صدای ضعیفشو شنیدم که می گفت _ اون مثل رییس یه گله ست . گله ای که باید مهارشون کنه . بیشتر به نظر میومد داره با خودش حرف میزنه تا من اما خوووووب گوش های منم تیزه . حالا یه سوال دیگه به کوه سوالام اضافه شد . « چرا این معلمای جدید اینقدر جانب مدیر پنهان ما رو میگیرن . نکنه که ... اونا دیدنش ؟!»
خب مهم نیست . من که بلاخره سر از کارشون در میارم . بلاخره یه روز میرم به دفتر مدیر . جایی که تا حالا هیچ کس پاشو توش نذاشته . یه شونه بالا انداختم و توی راه روی تاریک قدم گذاشتم . فعلا این چیزار مهم نیست . باید یه فکری به حال مقاله هایی که ننوشتم بکنم . این چیزای راز آلود و عجیب غریب میتونن صبر کنن . اما اینطور که پیداست معلم فیزیک جدیدتون زیاد میونه ی خوبی با صبر نداره . هووووف بیا حالا دیگه عمرا بتونم فردا از خواب پاشم . در خوابگاه رو پیدا کردم و رفتم تو و بعد از عوض کردن لباسام خوابیدم . خب من که بیکار نیستم بشینم بی خودی از مخم کار بکشم ، سلامتیم مهم تره .
« توی وبم یه پارت کوتاه هدیه براتون گذاشتم برین ببینین ادرسش رو هم اول تست گفتم »
پارت هدیه رو توی تستچی هم میزارم اما شب
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
داستانت عالیه ادامه بده
و اگر کمکی خواستی در خدمتم
حتماااا اگر کمک خواستم ازت کمک میگیرم و اینکه مرسی