سلاااام من امدم با یک قسمت زیبا ببخشید این قسمت یکم کوتاه هست اما خیلی مهیج هست پس لطفا بخونین??
که یهو تپه لرزید و ان شکل رفت داخل و یک نردبان که به پایین میرسید بیرون امد ان پایین تاریک تاریک بود گفتم فکر کنم باید بریم الکس گفت اما به نظر من باید برگردیم خانه اینجا امن نیست گفتم ولی هرچیزی که هست به من مربوط میشه پس باید ان پایین را ببینم
بالاخره رفتیم پایین چراغ ها به ترتیب روشن شدن ادوارد گفت خب راستش توقع دیگری داشتم یک راهرو که به ترتیب چراغ میخورد و کاغذ دیواری اش کهنه بود که یهو در پشت سرمان بسته شد الکس گفت عالی شد حالا ما توی اینجا چکار کنیم و از این حرفا که یهو یک صدایی شنیدم گفتم یک صدایی شنیدم هممون ساکت شدیم یکی داشت روی چوب های کهنه راه میرفت
ادوارد خم شد و یک چوبی که مال زمین بود را کند زیرش خالی بود مثل اینکه به یک جایی میخورد که یهو چوب زیر پایم خالی شد داشتم پرت میشدم پایین که سریع ادوارد اومد و دستم را گرفت به پایین نگاه کردم فقط تاریکی الکس هم اومد کمک داشتم بالاخره می امدم بالا که یهو چوب زیر پای ادوارد و الکس هم خالی شد و با من پرت شدن پایین
هممون داشتیم می افتادیم گفتم خب فکر کنم اگه قراره بمیریم باید یک اعترافی کنم ادوارد من عاشق ات هستم و از همون اول که دیدمت عاشقت شدم اونم گفت منم همینطور ارورا و به چشمای هم نگاه کردیم الکس هم داشت دنبال یک شاخه ای میگشت، تا بهش اویزان بشیم الکس گفت ارورا تو یکبار جادو کردی نمیتوانی یکبار دیگه بکنی گفتم من... من نمیدانم ادوارد دو تا دستش را روی شونه ام گذاشت و گفت ارورا تو خاص هستی هم خودت هم جادویت ما بهت ایمان داریم و هرچیزی بشه کنارت هستیم هممون یک لبخند زدیم که الکس گفت باید سریع باشیم ارتفاع کم شده دست هم را گرفتیم حالا باید چیکار کنم دیگر خیلی نزدیک بودیم اخه من الان چیکار کنم چشمام را بستم
وقتی باز کردم موهایم شناور بود یک دایره ابی رنگ دورمون بود که شروعش از دست من بود اروم ما را برد پایین و برگشت در دستم گفتم چی شد الکس گفت نمیدونم فکر کنم خواهر کوچولوم ما را نجات داد گفتم من و خواهر کوچیکه صدا نکن ادوارد گفت بهتر نیست اول این را ببینید به سمت ادوارد برگشتم یک میز استوانه ای که رویش یک کتاب بود رفتم سمتش بالاش با طلا یک چیزی نوشته شده بود کتابیست پر از راز ها باز کردنش نیست اسان بر دشمن اتش بریزد بر سرورش طلا بریزد
الکس مچ دستم و گرفت و گفت بهتره بهش دست نزنیم ممکنه خطرناک باشه دستم را کشیدم و گفتم اما بهتر از اینه که تا اخر عمر اینجا باشیم انتظار داشتم یک قفلی داشته باشه اما نداشت پس در کتاب را باز کردم یک نور خیلی زیادی از داخل کتاب اومد (عکس این قسمت) چشمم را میزد یک صدای خیلی کلفت از داخل کتاب گفت خوش امدی ملکه زمرد گفتم زمرد؟ اما یهو یک در مخفی باز شد و داشت مثل یک مکش تمام وسایلی که انجا بود را داخل خودش میکرد ادوارد یک جایی را گرفت و گفت دستت را بده که یهو دیدم دارد کتاب هم داخل اتاق میرود گفتم نه! و رفتم برش داشتم و دست ادوارد را گرفتم الکس گفت چرا این را اوردی گفتم این میدونه من کی هستم نیاز میشه که یهو انقدر قدرتش زیاد شد که دیگر نتوانستم هممون رفتیم توی اتاق
وقتی چشمم را باز کردم ادوارد و الکس بسته شده بودند گفتم وای چی شده اما دست های من باز بود و یک تاج سفید زیبا هم روی سرم بود دو سرباز امدند کنارم و گفتند بکشیمشون سرورم گفتم چی!! گفتند وقتی شما را پیدا کردیم شما بیهوش بودید و و انها هم کنارتون بودند پس حدس زدیم انها به شما اسیبی رسانده اند گفتم نه نه نه انها را ازاد کنین انها هم خیلی سریع اینکار را انجام دادند گفتم میشه بپرسم الان چرا تاج روی سر منه انها با گیجی گفتند چون شما ملکه ما هستید سرورم، چشمام گرد شده بود اخه مگه میشه الکس رفت توی فکر گفتم چی شده بعد به سمت سرباز برگشت و گفت ما الان در چه سالی هستیم گفت سال 2030 حالا هممون چشمامون گرد شده یعنی الان ما امدیم به ده سال اینده ومن ملکه شدم چرا اومدیم اینده؟
ممنون که خواندین?
ببخشید جای هیجانی تمام کردم ???
نظر فراموش نشه خدانگهدار ???
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام! خوبه بیشترش کن!