
رفته بودم توی اینستا یکم گشت بزنم و فهمیدم یه نفر یه داستانی گذاشته که براش اتفاق افتاده و من از زبون اون داستان رو تعریف میکنم پس خوشحال میشم تا آخر بخونی و نظرت رو در آخر بگی
رفته بودیم خونمون تو جنگل که نزدیک خونه مامانبزرگم بود،عروسی یکی از فامیل ها بود ولی من حوصلش رو نداشتم برم برای همین نرفتم و تنهایی خونه موندم اونم وسط جنگل یعنی دور تا دورم درخت بود و اینکه نمیدونستم قراره عروسی تا 3،2 شب طول بکشه!
ساعت شده بود هشت و دیگه کلا جنگل تاریک تاریک بود منم خونه خودمون بودم تا خونه مامانبزرگم هم فاصله یکم زیاد بود،ساعت شد ده و اومدم املتی درست کردم و خوردم و رفتم توی اتاق،دراز کشیدم و گوشی برداشتم شروع کردم گشتن توی فضای مجازی چرخیدن،یک هفتهای میشد که همهاش از بوم خونهامون صدای دویدن میومد ولی هروقت به مامان و بابام میگفتم،میگفتن صدای موش هست و این حرفا،هروقت خوابشون میبرد صدای دویدن میومد از بوم ولی وقتی بیدارشون میکردم میگفتم ببینین همین صدا هست دیگه صدایی نمیومد خیلی عجیب بود،خب بریم سر ماجرا اصلی،یکم توی فضای مجازی چرخیدم کم کم داشت خوابم میبرد گوشی رو گذاشتم کنار پتو روی خودم انداختم و خواستم که بخوابم ولی باز اون صدای دویدن اومد و یه لحظه ترس برم داشت!
گفتم حتما موشه و خواستم با اینکه موش هست و غیره خودم رو قانع کنم و نترسم!چون هیچ موشی نمیتونه اینقدر بزرگ باشه که همچین صدای دویدن عجیبی از خودش در بیاره ...من جایی خوابیده بودم که زیر پام پنجره بود،سمت چپم هم پنجره بود و من کلا به جنگل دید داشتم!دیدم صدای پا هی نزدیک میشه و دقیقا بالای سرم متوقف شد ...خیلی ترسیده بودم و سریع گوشی برداشتم زنگ زدم به مامانم گفتم کی میاین؟!گفتن عروسی تا 2 اینا طول میکشه
منم که اینو شنیدم یکم بیشتر ترسیدم و گفتم باشه خداحافظ،سعی کردم بزور بخوابم که چشمم افتاد به پنجره زیر پام و دیدم یه چیزی از بوم به سمت پایین آویزونه ...الان که یادش میوفتم بازم میترسم!چیزی قشنگ معلوم نبود همه جا تاریک بود یکم به خودم اومدم با دقت بیشتری نگاه کردم دیدم چیزه خاصی نیست و دیگه چیزی نمیبینم!که دیدم دوباره صدای دویدن از بالا سرم اومد که رفت سمت در ورودی خونمون ...دیدم صدای خش خش از بالای سقف میاد مثل این میمونه که یکی با یچیز تیز روی جوب بکشه!دیگه واقعا خیلی ترسیده بودم و بزور خوابیدم!یهو با صدای زنگ گوشیم از خواب بلند شدم و دیدم مامانمه جواب دادم و گفتم بله گفتش ما داریم تازه میایم گفتم باشه وقتی قطع کردم گوشی رو دیدم ساعت 2 و نیم شبه برگشتم اینور رو دیدم هر دو تا پنجره ها بازه!!!دراز که کشیده بودم کاملا وحشت زده بلند شدم همونجایی که بودم نشستم و پتو رو کشیدم ...
رو پاهام فقط صورتم بیرون بود که دیدم صدای پا دوباره اومد بالای سرم متوقف شد و یچیزی از بوم آویزون شد و از پنجرهای که باز بود به من زل زده بود با چشمای زردش،من کاملا وحشت زده نگاش میکردم و از ترس نمیتونستم تکون بخورم که یهو در خونه باز شد من بخاطر شنیدن صدای در برگشتم اینور دیدم همه پنجره ها بسته هستن و چیزیم اینجا نیست و کسیم که در رو باز کرد خانواده بودن که رسیدن خونه ...!
خب مرسی که تا اینجا خوندید و مثل من اسکل شدید😂😑🤌این داستان تخیلات ذهن اون یارو بود البته خونه و پنجره و این چیزا همهاش واقعی بود و اون صدای دویدن هم میدونست موشه و اون موجود ترسناک رو خلق کرد یکم جو بده به داستان تا بترسیم😂و درسته داستان رو خودم درست نکردم اما انصافن این همه تایپ کردن کار سختیه پس یکم اون شستت رو تکون بده لایک رو بزن^=^
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
واوو خیلی باحاله به ۳ داستان منم سر بزن❤️❤️🌚🌝