اینم قسمت ۸ امیدوارم لذت ببرید❤️. نظرات باید به ۲۰ تا و بازدید ها باید به ۷۰۰ تا برسه . اگه دوست نداشتید بگید مشکل کجاست . در ضمن من عاشقانه و طنز مینویسم .
از دید آدرین : به مجسمه ی آزادی رسیدیم از نزدیک خیلی بزرگ تر به نظر میومد . به اطراف نگاه کردم دیدم همه دارن سلفی میگرفتن ، یهو نگاهم به مرینت افتاد دیدم یه تیپ جدید زده : آرایشِ آبی کرده یه لباس آبی پوشیده . به میله تکیه داده بود و داشت دریا رو نگاه میکرد . من یواشکی رفتم و از پشت ...
از دید مرینت : داشتم به دریا نگاه می کردم که یه نفر از پشت اومد و چشم هام رو گرفت دستش رو لمس کردم خیلی نرم بود تنها دستی که اینقدر لطیفه دستای آدرینه ? گفتم فهمیدم تویی عزیزم☺️ دستاش رو برداشت ، برگشتم دیدم آدرینه ? گفتم از فقط دست های توئه که اینقدر لطیفه و در ضمن بوی پنیر کممبر هم میدادی ? یهو باد زد و موهای آدرین خیلی زیبا توی هوا تکون خورد? من جلو رفتم و یه بوسه بهش تقدیم کردم??
از دید آدرین : همو بوسیدیم ❤️ ? . دوباره آلیا از ما عکس گرفت مرینت گفت تو اونجا وایسادی از چی عکس میگیری ? آلیا گفت خاطره میشه ?.
بازدید از مجسمه ی آزادی تموم شد و مقصد بعدی مون پارک مرکزی نیویورک بود سوار اتوبوس شدیم و حرکت کردیم. رسیدیم به پارک . خانوم مندلیف گفت بچهها این زیر انداز ها رو بگیرید و دنبال من بیاید، باید بریم سمت دریاچه ی مرکزی پارک . ما دنبال معلم رفتیم و به دریاچه رسیدیم زیراندازها انداختیم . کیم پرید توی دریاچه ? خانوم مندلیف اعصابش خورد شد و رفت تا کیم رو نَرم کنه ? . من دو زانو نشسته بودم که یهو مرینت اومد و سرش رو گذاشت روی پام و دراز کشید منم موهاشو نوازش کردم❤️ مرینت گفت آدرین عاشقتم ❤️ گفتم من بیشتر ? آلیا یواشکی از پشت اومد و به من یه شونه داد و با چشماش به مرینت اشاره کرد و رفت ، من شروع کردم به شونه کردن موهای مرینت ، گفت آدرین شونه از کجا آوردی ? گفتم حالا بماند ? گفتم الان به جای داس شونه توی دستامه به فکرِ گندم زارهِ موهاتم❤️
مرینت گفت شاعرِ من❤️? بعد منو خوابوند زمین و پرید بغلم و بوسم کرد ?? ، آلیا یواشکی از ما عکس گرفت من فهمیدم اما مرینت متوجه نشد ? به آلیا گفتم میشه یکم ما رو راحت بذاری ? گفت باشه ببخشید ? مرینت گفت آدرین چی شد ؟ گفتم هیچی مزاحم تلفنی بود ? یهو گوشیم زنگ خورد دیدم اخباره نیویورک بود گزارشگر گفت توجه شما رو به اخبار مهم جلب میکنم یک خلافکار در شهر ظاهر شده که .... یهو تصویر ارباب تاریکی ظاهر شد و گفت دختر کفشدوزکی و گربه ی سیاه من هم توی نیویورک هستم ، یا معجزه گر هاتون رو میدین یا بقیه شو خودتون میدونید ? . به مرینت گفتم اون از کجا می دونه ما اینجاییم ؟ گفت من یه بار به شکل دختر کفشدوزکی توی شهر گشت زدم فک کنم مردم من رو دیدن ?
یهو خانوم مندلیف اومد و ما خودمون رو سریع جمع و جور کردیم ? معلم گفت آقای آگراست چرا روی صورتت پر شده از جای رنگ رژ لب آبی ؟ گفتم ?این چیزه ..... چیز .... این ، من بلوبری خوردم صورتم کثیف شده ?? با شَک گفت بااااااشه و رفت پیش بقیه ی بچه ها .
مرینت داشت زیر پوستی می خندید اما تحمل نیاورد و زد زیره خنده ??? گفتم بس کن ? باید بریم ! گفت اوکی . رفتیم پشت بوته ها ، ? پلگ پنجه ها بیرون ? ?تیکی خال ها روشن ? ، رفتیم بالای یه ساختمون .
چند دقیقه گشتیم و گشتیم اما هیچی نبود ، ارباب شرارت ما رو بچه فرض کرده ? یهو صدای انفجار اومد ? ما رفتیم سمت صدا دیدم ارباب تاریکی یه آکوما و یه آماک رو آزاد کرده .
شروره این شکلی بود : شبیه یه گاو چرون بود با یک اسب آهنی . اسلحه فروشی رو منفجر کرد و اومد بیرون و گفت بترسید و بلرزید چون اسب سوار ایجاست من همه ی شهر رو پُر میکنم از گاو های وحشی و سرکش ??
من و کفشدوزک رفتیم پایین . گفتم اگه تسلیم بشی توی مجازاتت تخفیف قائل میشیم . اسب سوار گفت : گربه ی سیاه این جمله ماله پلیس هاست نه ماله قهرمان ها ?! کفشدوزک گفت اسب سوار راست میگه این جمله ماله ما نیست ? گفتم بانوی من ، تو طرف منی یا اون ? گفت اون ??. اسب سوار به سمت ما نارنجک پرتاب کرد و ما جاخالی دادیم....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
آفرین بهت ولی دیگه هفتصد بازدید خیلی زیاده
البته تست تو هزار و ....... بازدید خورده
نظراتم زیاده چطوری آخه می شه به منم بگی ؟
عالی بود
خیلی هالی بود