
♪♫ ʜᴇʟʟᴏ, ιт'ѕ мє ♬♩ ایتس می با یه داستان😂😂 امیدوارم لذت ببرید😂🍓💫
دفترچه خاطرات عزیزم سلام. امروز تولد من است و من تورا هدیه گرفتم🥺 نمیدانم دوست داری بدانی یا نه ولی امروز 18 سالم شد فقط خواستم بدانی🙂🥀 میتوانم برایت داستان بگویم؟ من میخواهم نویسنده شوم اما کسی به داستان هایم گوش نمیدهد. میدانی؟ بعضی اوقات احساس میکنم کسی حتی نمیداند من وجود دارم☹️
مادر و پدرم بیشتر اوقات تا دیروقت سر کار میماند و من میمانم با خواهر یازده ساله ام که هربار برای درس هایش از من کمک میخواهد . به او کمک میکنم ولی بعضی اوقات واقعا نمیتوانم چون خودم هم درس های بیشتری دارم. یک بار برای اینکه کمکش نکردم کل انشا من را سوزاند. خونه ی ما دودکش نداره اولی گاز که داره.
او بعضی اوقات خیلی خیلی رو مخ میشود. اوه من خیلی ادبی حرف میزنم؟ خیلی پر حرفم؟ ببخشید واقعا ببخشید خودم میدونم خیلی پر حرفم ولی واقعا میخوام با تو راحت باشم.
دوست داری اول برایت یک داستان بگویم؟؟؟ میدانم جواب نخواهی داد پس به حساب اره میذاریمش😂 19 ژوئن ااااااهههه اون خیلی خیلی رو مخ منه معلم ما به ما 33 تا مسئله ریاضی داده به لطف خواهرم باید 12 تا سوال رو از اول بنویسم صفحه ی دفترم رو کند و من مسئله ی 32 بودم شاید بچگونه به نظر بیاد ولی به مادرم گفتم او هم خواهرم را دعوا کرد و به اتاقش فرستاد و من هم برای تلاقی به اتاق اون رفتم ... اون 23 تا مسئله داشت و مسئله ی 18 بود منم برگه ی دفترشو کندم حالا باید 7 تا سوال رو از اول مینوشت کوتاه بودن دقیقا به اندازه ی سوالات من ولی سوالات من کمی بیشتر بود و سخت تر و راه حل های پیچیده ای داشتن و ادم رو گیج میکردن
او از برگه ای کنده بود که صفحه ی جلوییش چیزی ننوشته بودم من هم همین کار رو کردم پس به نظرم عادلانه بود تازه به من چه میخواست این کار رو نکنه 21 ژوئن : خیله خوب دیگه واقعا میخوام برات یه داستان بگم
او از برگه ای کنده بود که صفحه ی جلوییش چیزی ننوشته بودم من هم همین کار رو کردم پس به نظرم عادلانه بود تازه به من چه میخواست این کار رو نکنه به هر حال نتیجه ی کارشو دید اون دستش یکم کنده ولی من دستم خیلی سریعه هم زمان داخل تو مینویسم و هم زمان هم مسئله حل میکنم الان مسئله ی 30 ام 21 ژوئن : خیله خوب دیگه واقعا میخوام برات یه داستان بگم
دیدمش. با موهای سیاه و چشمای ابی. یه هودی مشکی با شلوار جین ابی تیره؛ کتونی هاش هم سیاه بودن . داشت میدویید و من فقط نگاش میکردم. اسم من هسوئه و اون الیس لابد بگی چرا اسمم هسوئه این اسم مامانه مامان بزرگم بوده و اون کره ای بوده برای اینکه من شکل اون هستم و به اون رفتم اسم من رو دقیقا اسم اون گذاشتن خیلی دلم میخواست باهاش دوست شم ولی اون حتی علاقه ای به هم صحبتی با من نداشت اینو مطمئن بودم و الان این حس دیگه دو طرفس
بگم چرا اون بدترینه وسط مهمونی اب میوه رو ریخت رو من و من رو ضایع کرد همه به من خندین بعدشم بدون هیچ عذر خواهی ای دویید و رفت بدون هیچ حرفی از اونجا دور شدم فقط وقتی برگشتم متوجه شدم داره دنبالم میدونم داد زدم : هی برو نکنه میخوای بازم ضایعم کنی اون خیلی گیج به من نگاه کرد و منم سریعا دوییدم و رفتم
24 ژوئن : دلم شکسته دارم همینطوری گریه میکنم در اتاقمو قفل کردم و دارم همینجوری گریه میکنم و خواهر کوچیکه رو مخم داره پشت سر هم در میزنه اسم اون لیلی ئه لیلی : بیا بیرون وگرنه به مامان میگم من : میشه تنهام بزاری میخوام تنها باشم حوصلتو ندارم تو فقط یه بچه کوچولوی رو مخی یه بچه ی لوس و ننر حالا هم برو رو مخه مامانی لی لی : خیلی بدددی فقط شنیدم که داره گریه میکنه و دویید و رفت و بعدشم مادرم بهش گفت که میخوام تنها باشم و دمپر من نپلکه مامان : رفتار زشتی داشتی هسو من : باید یاد بگیره انقدر فضول نباشه و لوس دیگه یازده سالشه ولی مثل بچه های چهار پنج ساله رفتار میکنه الان احساس میکنم یه عوضیم رفتم بیرون و برای خواهرم زیر پایی گرفتم اونم ظرف غذاها از دستش افتادن و شکستن و مامانم حسابی دعواش کرد و بهش شام نداد و گوشیشم ازش گرفت بهم چشم قرع رفت و یه مشت بهم زد و رفت
هوووف من هسو ام خواهر یه دختر رو مخه لو.... نه اون لوس نیست منم من باعث شدم اینجوری شه باید از دلش در بیارم هر جور که شده وایسا ببینم لی لی به چه چیزهایی بیشتر علاقه داره
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عادلانه نیست من درسته بایسم تهیونگه ولی نمیتونم مردن جیمین رو تحمل کنم و در کل ......ظالم ^^
🤣🤣🤣🤣میدونم خیلی ظالم🤣🤣🤣🤣
^^