سلام اسم من بیپر ۲ و اومدم با یک داستان آبشار جاذبه ای این داستان با داستان های دیگه کاملا فرق داره پس بزن بریم ببینیم داستان چجوریه
در کالیفرنیا دیپر: میبل ۱ ماه دیگه تابستونه. میبل : یعنی قرار بریم آبشار جاذبه، آره. در آبشار جاذبه مادر بیل : بیل عزیزم تو شکس خوردی تو تا حالا شکست نخوردی حالا باید روحت رو داخل یه بدن جدید بزارم .
۱ ماه بعد میبل : آه بوی آبشار جاذبه چقدر دلم برای آبشار جاذبه تنگ شده بود والداز ببین اومدی خونت. دیپر: میبل جان وقت رو تلف نکن بیا بریم کلبه معما کده شک .میبل : ببخشید ۱ لحظه جو گیر شدم بریم . دیپر میبل به سمت کلبه معما کده شک حرکت کردند. میبل : هنوز همون شکلیه هیچ تغییری نکرده . دیپر : آه بالاخره اومدیم . میبل به سرعت به سمت در میره در رو محکم باز می کنه و فریاد میزنه میگه: ما اومدیم . سوز و وندی : بچه ها خوش اومدین . سوز : بچه ها دلم براتون تنگ شده بود دیگه نمی تونستم تحمل بکنم داشتم دیوونه میشدم
وندی : شیر زن آبشار جاذبه برگشت ، چطوری دختر ؟ . بعد استن از در پشتی میاد داخل میگه سوز وندی ما اومدیم بچه ها کجان ؟ . میبل خواست به سرعت بره بغل استن اما سوز زود تر رفت و میبل کمی عصابش بهم ریخت . سوز : استن تو هم اومدی دوری تو برام سخت بود . استن : ممنون سوز ، سوز ولم کن ، چه کنه ایه ، میگم ول کن . سوز استن ول می کنه .
استن : سلام عسلی ها چه طورین ؟. میبل : عالی پر از شادی . دیپر : خوبیم راستی عمو فورد کجاست ؟. استن : فورد داره خرت و پرت هایی که از سفر مون گرفتیم رو جابه جا می کنه . وندی : اینقدر حرف نزنین تازه اومدین برین وسیله هاتونو جابه جا کنین و استراحت کنین وقت برای حرف زدن و احوال پرسی زیاده . استن و میبل و دیپر : حق با تو . میبل دست دیپر رو میگیره و به سرعت به سمت اتاقشون میبره. دیپر : میگم خواهری یادته اولین روزی که اومدیم این بزه اومده بود روی تختم الان هم روی تختمه احساس می کنم دارم تابستون پارسال رو برای دومین به صورت ویدیو چک می بینم تو چی خواهری ؟.
میبل : آره مخصوصا این خورده چوب ها . شب میشه و میبل دیپر میرن می خوابن دیپر داخل خوابش یه خاطره عجیب میبینه اون خاطر باعث میشد دیپر درد بکشه . دیپر: این چه خاطره ای اصلا یادم نمیاد همچین خاطره ای داشته باشم . ناگهان روبه روی دیپر یه در باز میشه و دیپر در رو باز میکنه و میره توش ، صبح میشه و دیپر از خواب میپره . میبل : دیپر حالت خوبه ؟ آخه رنگت پریده . دیپر : خوبم فقط دیشب زیاد گرمم بود نتونستم بخوابم . میبل : باشه پس نگران نباشم راستی دیپر دوستام اومدن منو دعوت کردن بریم بیرون به خاطر همین نیستم کاری نداری خداحافظ. دیپر : نه کاری ندارم تو برو خداحافظ. میبل میره بعد دیپر از پنجره گیدن و پاسیفیکا میبینه .
دیپر لباسش رو عوض میکنه و میره پیش گیدن و پاسیفیکا . دیپر: پاسیفیکا گیدن چطورین ؟. گیدن و پاسیفیکا : س...لا..م... بعد پاسیفیکا و گیدن از دیپر فرار می کنند . دیپر: آهای ، چرا فرار می کنین مگه روح دیدین ، هوی . مادر بیل : سلام درخت کاج بالاخره پیدات کردم عروسک بیل . دیپر با حالت لکنت میگه. دیپر : خا..خانم شما کی..کی هستین ؟ من .. شما رو میشناسم؟ عرو..عروسک چیه ؟ مگه دخترم ؟ . مادر بیل : نقش بازی نکن میدونم می دونی دارم درباره ی چی صحبت می کنم . دیپر : من باید فرار کنم .
مادر بیل : نه ، من نمیزارم تو فرار کنی . مادر بیل دیپر رو میگره و دست و پاهاشو دهانشو میبنده بعد به سمت جنگل میبره . مادر بیل : میدونی دیپر تو برام مثل طلا و جواهرات یا بهتر بگم مثل یه بدن برای پسرم ، بیل عزیزم ارزش داری ، بیل عزیزم بر می گرده اونم به لطف تو .مادر بیل و دیپر نزدیک مجسمه بیل میشن .
مادربیل دیپر رو باز میکنه و جلوی مجسمه بیل میزاره و بعد به دیپر میگه . مادربیل : فقط یکی از شما دوتا می تونین زنده بمونین . دیپر : نه.. نه من نمیزارم این اتفاق بیوفته . مادربیل : دیگه دیر شده . بعد مادربیل آتش دستاش ۱۰ علامت نابودی بیل رو میکشه و دست دیپر رو به سمت دست بیل میگیره . دیپر : نه .. نمیزارم این اتفاق بیوفته . بعد باهم دست میدن یهو یه اتفاق عجیب میوفته اینقدر احساسات دیپر قوی بود که نزاشت اجباری روحش نابود ولی باید خودش انتخاب میکرد که باشه یا نباشه
روح دیپر بیل رو میبینه و دیپر باحالت عصبانیت به سمت بیل میره و یقه لباس بیل رو میگیره(( این داستان به صورت انیمه میباشد)) و بهش میگه . دیپر: چرا ولم نمی کنه ، چرا همیشه باید منو اذیت بکنی ، زود باش بگو ، چرا؟؟ بگو. بیل : چون من ،،
ببخشید عزیزان جای حساس قطع کردم اما اینجوری داستان نمیشه گفت ولی ادامه فردا براتون مینویسم دوستون دارم بای بای
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خوبه
خیلی خوب بود
همینطوری اومدم نظر بدم 🤣🤣
عاليه دمت گرم ?
ممنون