خیلی ممنون که داستان قبل رو خواندید واقعا شارژ شدم ممنونم
از زبان مرینت من و روباه قرمز به همراه کاکامی به نجات ادرین رفتیم و می دونستیم ادرین رو کجا پنهان کردن چون در نامه نوشته بودش ادرین ما از سقف خونه وارد شدیم و به اتاق کار گابریل رفتیم من نمی دونستم کدوم نکمه رو فشار بدم تا باز بشه و کاگامی با مشتش زد به زمین و دره مخفی ترکید ما رفیتیم پایین و به الیا گفتم با من بیاد و کاگامی اگر تا 20 دقیقه ی بعد ما نیومدیم بیاد رفتیم پایین یک صندلی دیدم که گربه سیاه روش نشسته بود رفتم دستشو باز کنم که به چیزی مشکوک شم فکر کردم ادرین اومد اینجا و چرا نا پدید شد حتما لایلا یک نقشه ای داشته و یک توهم درست کرد اینم حتما توهم و رفتم جلو ولی دسته گربه سیاه رو باز نکردم و سریع جا خالی دادم و از پشت یه لگد به لایلا زدم و افتاد زمین یک صندلی اوردیم و دسته لایلا رو بستیم الیا با قدرته خیال رفت تو ذهنه لایلا و مکان گربه سیاه رو فهمید لایلا گفت پیروز باشی لیدی باگ من به شک افتادم که این یک تله باشه ولی چاره ای نداشتم مکان برج ایفل بود من و الیا و کاگامی رفتیم به برج
گربه سیاه رو به یک صناب بسته بودن و از پرت گاه برج اوزون کرده بودن و اگر زیر گربه سیاه رو نگاه می کردی روی زمین پر خون بود و من ترسیده بودم یهو ارباب شرارت اومد و گفت چطئری لیدی باگ دلت برای گربه جونت تنگ شده اگه دوستش ذاری معجزه گرت رو بده و یک چشم قره به الیا رفتم و یک توهم درست کرد {کلماتی که داخل این گی یو مه هستن خیالی هست. معجزه گرم رو در اوردم و طوری که کسی صورتم رو نبینه یک پارچه روی سرم کشیدم کاگامی معجزه گر رو به ارباب شرارت داد و گفت لیدی باگ اینم از گربت داشت معجزه گر گربه رو در می اورد که کاگامی با چوبش ظناب رو برید و گربه سیاه در حال افتادن بود الیا خیال رو پاک کرد و من گربه سیاه رو گرفتم و الان ارباب شرارت مه معجزه گر منو داره نه گربه سیاه رو } ما سریع فرار کردیم کاگامی از قدرتش استفاده کرد و یک سپر از جنس اب درست کرد و بعد از قدرت باد کمک کرد و با پرواز کردیم به یک جای عمن رفتیم جدا جدا معجزه گر هاشون رو گرفتم و گربه سیاه رو معجزه گرش رو ازش گرفتم بعد دوباره دستش کردم و به بیمارستان بردم
رسیدیم بیمارستان من به مرینت تبدیل شدم رفتم تو گفتم کمک کمک کمکم کنید داره می میره کمک دکترا اومدن و ادرین رو به بخش جراحی بردن ادرین رو من انگشترش رو برداشتم و یک نامه به پرستار دادم و نوشتم ا{درین اقدر وسیله ی جادوییت رو می خوای هر پنج شنبه به پارک بیا و با من دیدار کن و وسیلت رو تحویل بگیر ساعت 14 } وسیله جادویی معجزه گر هستش
از اینجا از زبان ادرین من به هوش اومدم و دکتر اومدش گفت خیلی خوش شانسی پسر چرا این طوری زخمی شده بودی خیلی نزدیک بود بمیری گفتم اقای دکتر خودمم نمی دونم یک لحظه دیدم انگشترم نیست و به این فکر افتادم که ارباب شرارش یا همون پدرم برداشتدش و دکتر گفت اهان پسر یک نامه هم داری یک نفر این رو برات نوشته و من نامه رو باز کردم و خواندمش با تعجب گفتم اقای دکتر کی منو به بیمارستان اورد گفت یه دختر یادمم نمی یاد چه شکلی بود و می دونم دختر بود گفتم اقای دکتر من کی می تونم برم گفت هیچی انقدر خواب بودی که قردا بری از شانس فردا پنج شنبه هستش
من امروز پنج شنبه ساعت 14:5 دقیقه هست و به پارک اومدم و یک شخص عجیبی رو دیدم رفتم پیشش ماسک زده بود گفتش ادرین اگرست گفتم بله گفت این برای شماست رازتون جاش پیشه عمن هستش شب شد و لیدی باگ رو دیدم گفتم بانوی من حالت چطوره اومدش گفت گربه کجا بودی نگرانت شدم گفتم مگه نامه ی من رو نخوندی گفتش نامه نامه کدوم نامه گفتم اهان خدایا شکرت نامم رو نخونده گفتم بانوی من من هویت ارباب شرارت رو فهمیدم اون گابریل اگرسته گفتش امکان نداره اون مرده خیلی مهربونی هستش الکی گفتم برو معجزه گر هارو اماده کن باید بریم به یک جنگ بزرگ { خب بچه بریم که داشته باشیم بعد بچه من مثلا بجای روباه قرمز می نویسم الیا او کی } من نینو الیا و مرینت رفتیم تو خونه گابریل یک دفعه ارباب شرارت گفت منتظرتون بودم ارباب شرارت مایورا و لایلا باهم ما هم باهم یک جنگه بزرگه اراب شرارت یک دفعه زد زیره پای لیدی باگ و افتاد بعد گفتش اگر یک قدم بیای جلو می کشمش
من گفتم اروم باش اروم بعد الیا یک خیال درست کرد و ارباب شرارت زنشو دیدید من لیدی باگو ول کرد بعد لیدی باگ معجزه گرش رو برداشت و بات معجزه گر خودش ترکیب کرد و بعد به من قدرت پنجه بی هوشی رئ داد و فکر کنم این کار ضعیف ترمم می کنه من با پنجه بی هوش لایلا رو بی هوش کردم ولی مایورا فرار کرد پدر رو به پلیس تحویل دادم و لایلا رو هم به چون اکومایی بود مثلا کاری نداشتن ولی مایورا فرار کرد
دادگاه پدر بود و قسمت شاکی ها کل پاریس من قسمت فامیل ها من خالمم و فلیکس خالم تصمیم گرفت به خاطر من بیاد پاریس و فلیکسم در مدرسه من ثبت نامم کرد پدر رو به حبس عبد محکوم کردن من اون روز هم خوشحال و هم ناراحت بودم و پاریس هنوز یک خلاف کار داره مایورا
در شهر جشن بود و هکه خوشحالی می کردن ولی من ناراحت ناراحت بودم و کار های شرکت پدرم را خاله انجام می داد و من فصل جدیدی از زندگی رو شروع کردم دم غروب بود من به بالای برج ایفل رفتم و برای خودم نشسته بودم که لیدی باگ اومد گفتش گربه سیاه من هویتت رو می دونم و تو ادرین هستی من متصف برای پدرت من نامت رو دیدم و می خوام بگم منم دوست دارم یادته ی گفتم یکی رو دوست دارم اون ادرین اگرست بود و حالا فهمیدم گربه سیاه همونه منم دوست دارم و هویت من مرینت دوپنگ چن هستش من شاخ در اوردم بودم گفتم تو راست می گی گفتش اره و اومد سرش رو گذاشت رو شونم
گفتم بانوی من من همیشه دوست دارم اون گفت من دوست دارم { بچه ها همون عکسی هست که برای داستان گذاشتم } بچه ها داستان تموم شد اومد وارم خوشتون اومده باشه
بچه قسمت بعد شاید فردا بزار شایدم 3 روز دیگه چون خیلی توپه ممنون که نظر دادید واقعا شارژ شدم بازم نظر بنویسید ممنونم از سایت تستچی عزیز ممنون که هستی سایت تستچی
قشنگ بود ????
داستان نیش عقرب رو هم بخونید لطفا
خواندم عزیز تا ۳