سلومممم خوبید چخبرا پارت جدید کلیییی بریم بخونیمم😗
(اوکی انقدر ماهی گلیم یادم رفت پارت قبلی تا کجا گفتم😀😂) هاگرید:(خب بچه ها بریم چوب دستی تون رو هم بخریم.) کلی و هری :(چوب دستیییی چه خفننننن) و به سمت مغازه چوب دستی فروشی اولیوندر رفتند . هاگرید:(بچه ها شما برید تو من میام دنبالتون. فعلا) و رفت. هری و کلی وارد مغازه شدند.
مغازه خیلییی عجیب بود . پر از جعبه های متوسط و بزرگ بودد . خیلی شلوغ بود . کسی داخل نبود . ولی وقتی که هری پاشو گذاشت تو مغازه اولیوندر پیداش شد. واه هری پاتر .اولیوندر:( انگار همین دیروز که پدر و مادرتون اومدن که چوبدست بخرن.) اولیوندر با نگاه سردی که به کلی داشت با خود گفت :(مرلین ازت میخوام اونی که فکر می کنم نباشه)
اولیوندر :(آقای هری پاتر چه زود دوست پیدا کردن ) خنده ریزی کرد. کلی با سردی گفت:(درسته. ما اومدیم چوبدستی بخریم . امم... درست اومدیم؟) اولیوندر:(بله بله درست اومدید خانم.) اولیوندر با خود گفت:(مثل پدرش سرده. یعنی باید بهش چوبدستی بفروشم؟ اگه مثل پدرش باشه که هست چی؟) اولیوندر چوبدستی آورد و آن را به هری داد.
اولیوندر چوب دست دیگری به هری داد. هری بار دیگر دستش را تکان داد و موجب شد گلدانی بشکند.اولیوندر بعد از ۵ دقیقه با چوب دست دیگری آمد. چهره اش درهم ریخته و شکه بود. اولیوندر:(باورم نمیشه.) هری بار دیگر چوب دستی را تکان داد
اما اینبار خبری به هم ریختن کتاب ها یا شکسته شدن گلدان نبود . احساسی می گفت که این چوب برازنده هری ه . اولیوندر:(هوممم چوب دست آقای پاتر. باورم نمیشه . این برادر دوقلو همون یه که اون زخم و بهت داده ) و موهای هری را از جلو زخمش بالا داد. پس از چند لحظه دور شد . اولیوندر:( خب چوب دست دوست آقای پاتر . راستی اسمت چیه خانم؟) کلی:( کلی هستم آقای اولیوندر. ) اولیوندر با خود گفت:( شایعه شده بود اسمش کلی هست.نباید بهش چوب دست بفروشم نه نمی فروشم.) اولیوندر چند چوب دست که میدانست به حرف کلی گوش نمیدهند به کلی داد . تغریبا مغازش به فنا رفت.😌😂
کلی:(امممم.... چرا اینجوری میشه من تاحالا ۷ تا چوب دست رو امتحان کردم.) در همین لحظه جعبه چوب دستی از میان آن همه چوب دست بیرون آمد. اولیوندر که تعجب کرده بود ان را به کلی داد. اولیوندر:(امتحانش کن) اولیوندر با خود گفت:(این چوب دست یه که برازنده اونه نباید بهش میدادممم .... شاید دنیا اینو خواست.) کلی آن را نیز امتحان کرد . و
همینطور بود برازنده اش بود. آنها پول چوب دست را پرداختند و بیرون آمدند. هاگرید همان لحظه پیداش شد و گفت:( هری تولدت مبارک.)و جغد سفیدی که به تازگی خریده بود به هری داد. هری خیلی خوشحال شد و بلافاصله اسم جغد را هدویک گذاشت.
بقیش واسه پارت بعد😌😂
مرسی تا اینجا اومدی پاترهد جونم🥺❤
یادت نره لایک کنی . کامنت یادت نره ❤🥺 بیا چالش داریم😌
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خوب بود آجی💛
تو که اینقدر دختر خوبی هستی پارت بعد رو هم تا تستچی از سریع منتشر کردن تست ها پشیمون نشده بنویس دیگه❤
عالی
عالیییییییییییییبییی
میسییییی🥺❤
واییییییییییییییییییییی خداااااااااااااااااااااااا دارم دیونه میشم خیلی عالی همینجوری ادامه بده اداممهههههههه بدهههههههههههه سریع تست بعدی و بار گذاری کن
وایییی
متچکرم🥺❤
چشم حتما
❤🥺
عالی فقط زود پارت بعد رو بزار
چالش ۱: دراکو مالفوی
چالش ۲: زن دراکو مالفوی
میسی چشم🥺❤
ایح😂❤