دوستان پارت 3 این رمان زیبا امیدوارم لذت ببرید این پارت واقعا خیلی زیباست و نظرات فراموشتون نشه
دوستان از چشم سوفی بودیم?من به تنی گفتم خب الان چیکار کنیم و گفت فردا نمیری دانشگاه و گفتم خب معلومه نمیرم عقل کل من دارم درمورد پدر میگم و گفت خب من چی بگم آخه فقط هاج و واج موندم بعد دیدم اومد بغلم نشست و اومد نزدیک صورتم و گفت آبجی هر کار کنی هر جا باشی من پشتتم و پیشونیم رو بوس کرد و رفت و من یکم آرامش پیدا کردم?بعد رفتم تو گوشی و دیدم تیمی انلاینه و گفت سلام سوفی و منم سلام کردم و گفت خب چی شد مامانت چی گفت و گفتم مامان گفت که 18 سال پیش پدرم رفته بود به ماموریت و... و تمام چیز ها را بهش گفتم و نوشت واقعا بهت حق میدم اگر الان تو یه منگنه باشی و اعصابت و فکرو ذکرت آروم نباشه اما نگران نباش من باهاتم و گفتم ممنون که بهم انرژی میدی تیمی و گفت خواهش میکنم فردا نمیری دانشگاه دیگه و گفتم معلوم نیست شاید بخاطر اینکه بفهمم چیز های بیشتری از پدرم برم بالاخره اونها نفوذی هستند و خیلی خطرناکن اما الان به تنی چیزی نگفتم که میرم یا نه و نوشت خوب کاری کردی سوفی جون و گفت بای گلم و منم یه حسی بهم دست داد ? و گفتم مرسی و بای کردم و از وات رفتم و رفتم اینستا و سرم رو گذاشتم رو بالشت و تکیه دادم و در همون حین??
وا اینجا کجاست یه جای عجیب بود و همه جاش سفید بود و از دور مادر و پدرم که بغل هم بودن و منتظر من بودن که بیام بغلشون رو دیدم و منم دویدم بغلشون و یهو پرت شدم پایینننن.......هاهاهاهاهه وای من خواب بودم اولین چیزی که وقتی چشمام رو باز کردم دیدم گوشیم بود که تو اینستا بودم و نیومده بودم بیرون من با دستام چشمام رو مالیم و بلند شدم از تخت و از اتاقم رفتم بیرون و دیدم مامان رو مبل دراز کشیده و دستش رو گذاشته رو سرش و تو فکره و چشماش قرمز شده من گفتم مامان جون خوبی و گفت ها آره عزیزم و گفتم فکر میکنم داری به یه چیزی فکر میکنی و گفت به پدرت فکر میکنم اون خیلی خوب بود و رفتم بغلش نشستم و با دستم موهاشو نوازش میکردم
و گفتم مامان خب حتما این قسمت بوده که اینجوری بشه و الان 18 سال از اون موقع گذشته و ببخشید اگه تورو یادش انداختم و گفت آره تمام اون موقع ها دوباره اومد تو ذهنم و دستش رو بود رو صورتش و من گفتم خودتو ناراحت نکن و پیشونی مامانم رو بوسیدم و دیدم دستم رو گرفت نوازش کرد و گفت دخترم خیلی خوشحالم که تو پیشمی و ادامه داد برو اون بردارت رو بیدار کن باز میگه چرا بیدارم نکردید میدونی که چقدر لوسه و گفتم باشه و رفتم سدش داد زدم و بیدار شد و رفتم آشپزخونه و یه لیوان برداشتم و آب خوردم و رفتم چایی رو دم کردم
من نشستم رو مبل و گفتم تنی ساعت 5 و نیم هست ها الان فیلمت شروع میشه و دیدم از مبل پرید و گفت وای راست میگی و زد تلویزیون و منم رفتم دم پنجره و پرده رو کشیدم کنار و پنجره رو باز کردم و نگاه میکردم و صدای مادرم رو شنیدم که میگفت عزیزم سردت نشه و گفتم نه مامان هوا خوبه و داشتم از پنجره نگاه میکردم و دیدم تیمی با مامان باباش دارن برمیگردن خونه نمیدونم کجا رفته بودن و بعد دیدم تیمی یهو بالا رو نگاه کرد و برام دست تکون داد? و منم براش دست تکون دادم و براش بوس فرستادم? قیافه تیمی? قیافه من?اون رفت و واقعا قرمز شده بود و تنی صدام میزد خوواهر نمیای فیلم رو ببینی و اومدم و دیدم نقش اصلی و باحال فیلم داره کشته میشه با جنگ دشمن بعد من تنی رو دیدم معلوم بود یه جنگ روانی داشت تو ذهنش اتفاق می افتاد خیلی عاشق این پسره بود و قیافش واقعا دیدن داره قیافه تنی:? من هم نشستم و داشتم می دیدم که مامان گفت سوفی عزیزم چرا اومدی پنجره رو کامل نبستی سرد شد و گفتم ببخشید حواسم کلا رفت یه جا دیگه?و رفتم پنجره رو بستم و رفتم بقیه فیلمه رو دیدم و وقتی تموم که شد دیدم مامانم گفت اه چیه زانوی غم بغل گرفتید و گوشی رو که باز کرد یه چیزی زد: هابالوسیم آنیبال کارنووولل کارنول و گفتم مامان چیه قطعش کن و گفت اهه سوفی دخترم چی شده که بهم نمیگید که انقدر بی حوصله اید و گفتم هیچی حوصله آهنگ ندارم
بعد رفتم تو اتاقم و رو تخت دراز کشیدم و وقتی گوشیم رو باز کردم اولین چیزی که دیدم پیام یه فرد ناشناس رو دیدم که میگه من میدونم کی هستی اگر همه چی رو درباره بابات تو این18 سال از همون روز اول تا الان میخوای بدونی خودت تنها به این آدرس بیا:خیایان هامالیا-جنب ایستگاه اتوبوس-کافه شارنیز ساعت 9:30و نوشتم اول بگید کی هستید و دیدم سریع خوند و جواب داد یه دلسوز و آف شد من با خودم گفتم ای وای این کی بود گفت تنها پس نباید به مامان و تنی بگم و ناخنم رو می جویدم و تو فکر بودم نیان ترورم کنن و گفتم با خودم هر چی بشه مهم نیست
4 ساعت بعد: من داشتم خودم رو آرایش میکردم که برم دیدم همون موقع مامانم اومد تو اتاقم و گفت دخترم شام اه به به خبریه و گفتم یکی از دوست های دانشگاهم بهم گفت میای پارک و گفتم آره چون حوصلم سر رفته بود و دیدم خندید و چشمک زد دوسته پسر یا دختر? و گفتم وا مامان معلومه دختر دیگه مژه هام رو داشتم درست میکردم و گفت باشه عزیزم حالا بعدا می فهمم?و گفت پس زود بیا که 10 و نیم شام میکشیم و گفتم باش و کیف آرایشم رو جمع کردم و گوشیم رو تو کیفم گذاشتم اما یادم رفت زیپش رو ببندم داشتم میرفتم از مامانم خداحافظی کردم و صدای افتادن یک چیزی از کیفم اومد و هر چی گشتم زمین رو چیزی پیدا نکردم و گفتم ولش کن داره دیرم میشه و از تنی و مامان خداحافظی کردم و رفتم
رسیدم کافه و بدو بدو می رفتم اما نمی دونستم کیه و کجاست بعد کیفم رو باز کردم تا با گوشیم به مرده پیام بدم کجاست و دیدم گوشیم نیست اما خودم یادمه گذاشتم توش و وای نکنه اونی که افتاد گوشیم بود وای و بعد دیدم یکی داره زنگ میزنه و اونور واستاده و وقتی چشش بهم افتاد قطع کرد و گفت اینجایی دختر خانم گوشیت رو چرا جواب نمیدی و گفتم تو کی هستی و گفت همونی که گفتم بیا درباره پدرت و گفتم پس تویی حالا چی میخوای اسلحه مسلحه که نیاوردی و گفت نه بابا بشین دختر خانم و نشستم
و شروع کرد گفتن: 18 سال پیش بابات رو گرفتن و من باهاش بودم اما من در حال فرار بودم اما دشمن من رو هم گرفت اونجا اون ها گفتن چی بلدید پدرت چیزی نمیگفت اما وقتی تفنگ و گرفتن رو سرش اون گفت که بهترین دانشجو آمریکا هست و ضریب هوشش از همه بالاتر بوده و اونها گفتن اه پس به درد میخوری و من رو خواستند تست کنند و منم گفتم بهترین جنگجو گروه هستم و منم بخاطر اون برا جنگ خواستن من دیروز دیدمت و چون ماسک زده بودم نمیدیدی من رو و وقتی دیروز فهمیدم واقعا ناراحت شدم. منو و پدرت هیچوقت نخواستیم بد باشیم اما مجبوریم بهشون کمک کنیم وگرنه جون خودشو و تو و مادرت در خطر بود و میامدن می کشتنتون و این قضیه رو به هیچکس نگو تا اوضاع درست شه اما مهم نیست اگه به اون پسره که دیروز همراهت بود بگی چون دیگه همه چی رو فهمیده و حالا چیکارت بود و گفتم به شما ربطی داره من هنوز به شما مطمئن نیستم و گفت من اگه می خواستم الان تیربارت کنم تا الان کرده بودم. و من هم صورتم رو انداختم پایین? و گفتم اون دوستمه خیلی خوبه و همسایه ایم شاید جز اون با کسی راحت نتونم حرف بزنم و گفت خب خیلی خوبه واقعا، پدرت منتظرته و گفتم میخوام با این موقعیتش صد سال سیاه نبینمش و کیفم رو برداشتم و داشتم می رفتم و گفت اگه فردا نیای شاید دیگه پس فردا رو مردم نتونن ببینن من اول وایستادم اما بعد محکم شروع کردم به قدم برداشتن و رفتم
بقیه از چشم مامان سوفی:آخیش رو مبل نشستم و منتظر بودم سوفی بیاد و تنی هم چرت زده بود و یهو زیر مبل یه چیزی حس کردم و وقتی رفتم و دیدم گوشیه سوفی بود و وقتی نگاش کردم پیام ها و تماس هایی رو دیدم کنجکاو شدم و رمزشو زدم و پیام ها رو خوندم از صحبت با کسی به نام تیمی که همسایه بالاییه? و پدرم ۱۸ سال پیش و فلان و فلان تا صحبت با یه شماره ناشناس که نوشته بود : من میدونم تو کی هستی اگر همه چی رو درباره بابات تو این 18 سال میخوای بدونی و ... و فهمیدم هندری ز زندست وای? نه امکان نداره و همون موقع صدای اومدن کسی اومد فهمیدم سوفی و گوشی رو بستم و گذاشتم همون زیر مبل و داشت بخاطر شوهرم هندری که زندست و نفوذیه اشکم میومد و اما کنترل کردم خودم رو سوفی اومد و گفت سلام مامان و گفتم سلام عزیزم و گفت شام امادست و گفتم اره و دیگه دست خودم نبود?? و وقتی صورت اشکی منو دید گفت مامان??
دوستان مرسی که دیدید دوستتون دارم لطفا خواهش میکنم نظرات فراموش تون نشه?❤️
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
چرا ادامه نمیدی من عاشق این داستان بودم
آقا چرا ادامه نمیدی میدونی چند وقته منتظریم ???
نه دیگه ببخشید ادامه نمیدیم???