
سلام، من باز آمدم با یه قسمت دیگ از داستان پسر اهریمن
سلام، این پارت دوم داستانه نظرتون چیه؟ امیدوارم خوشتون بیاد 😍
یهو دیدم ک خورشید داره غروب میکنه رو به جان کردم و گفتم :میشه فردا همینجا و همین ساعت ببینمت؟ 😊 گفت :باشه حتما، هر چی نباشه یکی بهت بدهکارم 😉گفتم:پس تا بعد 👋🏻. بعد از خداحافظی کردن با جان رفتم به مغازهی عمو بنجامین. وقتی که رسیدم دیدم عمو بنجامین داره روی یه چیزی کار میکنه. رفتم پیشش و بهش سلام کردم اونم جوابم رو داد و گفتم :شمشیر پدرم آمادست؟ گفت:اره، یه لحظه صبر کن برم بیارمش گفتم: باشه. بعد از این عمو بنجامین رفت طبقه بالا تا شمشیر رو بیاره منم داشتم یه نگاهی به اون لوازم ها مینداختم ک یه کمان زنبورکی خیلی خیلی زیبا با جواهرات آبی و مشکی دیدم. برش داشتم و داشتم نگاش میکردم ک عمو بنجامین آمد پایین و گفت :بیا اینم شمشیر پدرت. کمان رو گذاشتم سر جاش و شمشیر رو گرفتم و داشتم میومدم ک......
عمو بنجامین گفت :اگ از اون کمال خوشت آمده، میتونی برش داری. گفتم:نه ممنون فقط داشتم نگاهش میکردم. 🙂گفت:نه برش دار برای خودت باشه. گفتم :ممنون. بعد از مغازه آمدم بیرون و رفتم سمت خونه. وقتی رسیدم دیدم پدرم سر میز شام منتظرمه. رفتم و بابت تاخیرم عذرخواهی کردم.شمشیر پدرم و اون کمان رو گذاشتم روی میز کناری و نشستم سر میز شام.
وقتی غذام تموم شد رفتم تو اتاقم یه دوش گرفتم و یه تیشرت طوسی و یه شلوار مشکی با یه کتونی مشکی پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم و به سقف اتاقم خیره شدم. و به این فکر میکردم که چرا آدم های اشراف زاده آنقدر پر رو و از خود راضی هستن. البته همشون اون طوری نیستن فقط بعضی هاشون اون طوری به آدم گیر میدن. خلاصه بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم خوابم برد 😴 😴
صبح وقتی که از خواب بیدار شدم، دیدم ساعت 7 صبحه رفتم طبقه پایین و از اون جایی که هیچ کس پایین نبود حدس زدم ک پدرم هنوز خواب باشه. تصمیم گرفتم تا پدرم بیدار بشه یکم تمرین کنم. در حالی که داشتم به حریف خیالی ام ضربه میزدم. پدرم از پشتم گفت :الکس. گفتم :آ، صبح بخیر، دیدم خوابی نخواستم بیدارت کنم 😊. گفت: باشه من میرم داخل تو هم بیا، گفتم:باشه، یه دوش بگیرم بیام. بعد از رفتن پدرم رفتم اتاقم و یه دوش گرفتم و یه تیشرت سرمهای با شلوار لی مشکلی و کتونی مشکی پوشیدم و رفتم طبقه پایین
سر میز نشستم داشتم صبحونه میخوردم ک پدرم گفت : الکس کلاست امروز شروع میشه ساعت 10. گفتم :شوخی نکن 😟امروز؟ گفت :من با تو چه شوخی میتونم داشته باشم؟ 😑اره دقیقا امروز. گفتم : آه، باشه بابا، میرم 😶😒بعد از صبحونه رفتم اتاقم لباس های رسمی پوشیدم و رفتم توی اسطبل
سر میز نشستم داشتم صبحونه میخوردم ک پدرم گفت : الکس کلاست امروز شروع میشه ساعت 10 گفتم :شوخی نکن 😟امروز؟ گفت :من با تو چه شوخی میتونم داشته باشم؟ 😑اره دقیقا امروز گفتم :باشه بابا، میرم 😶😒بعد از صبحونه رفتم اتاقم لباس های رسمی پوشیدم و رفتم توی اسطبل آنچا🦄🐴رو از اسطبل آوردم بیرون، سوارش شدم و به سمت میدان شهر حرکت کردم (انچا یه اسب سفید با موهای سفیده ک یه اسب دختره)
وقتی رسیدم وارد شدم. یه حیاط بزرگ پر از گل های مختلف و چیز های باحال یه جایی هم برای اسب ها بود، انچا رو بردم اونجا و آمدم، وسط حیاط چند تا دختر و پسر اونجا بود. منم رفتم پیششون، یهو یه مرد ک تقریبا 30،40 سالش بود و موهای قهوه ای و چشم های سبز داشت آمد و گفت : سلام، من جگد استون هستم.معلم جدیدتون، قبل از شروع باید بهتون بگم ک آقای الستر کری هم اینجا حضور داره، تا مهارت هاتون رو ببینه و اونی ک مهارت خوبی داشته باشه میتونه توی قصر با آقای کافین کلاس داشته باشه
خب این پارت هم تموم شد 🤪 توی قسمت های آینده قراره یکم غم انگیز بشه 😟🙂
لایک و نظر یادتون نره 😊
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (3)