
سعی نکنید به فرد موفقی تبدیل شوید در عوض سعی کنید که انسان باارزشی باشید♡_♡ (البرت انیشتن) تقدیم به همه ی کسانی که رویا دارند.*_*💓 فالو=فالو
((خانم گردآفرین شاهی، شما از قابلیت های استثنایی برخوردارید ؛ قابلیت هایی که شاید خود شما هم از وجود آنها باخبر نباشید! شما می توانید در مدرسه شبانه روزی فوق محرمانه جاسوسی brave(در زبان انگلیسی به معنای شجاع) ثبت نام کنید و در این مدرسه تحصیل کنید. برای اطلاعات بیشتر می توانید ساعت ۱۲ امشب به خیابان هفتم بیاید و کسی هم نباید از این نامه و چیزهایی که در آن ذکر شده اطلاع پیدا کند!. هشدار:( بعد از خواندن نابود شود) فقط داشتم به یه چیز فکر میکردم که کی باهام این شوخی مسخره رو کرده! می دونستم یکی داره باهام شوخی می کنه چون اگه یه سازمان جاسوسی واقعی می خواست همچنین نامه ثبت نامی رو که براش مهمه بعد خونه نابود شود و کسی از نامه خبردار نشود را نمی گذاشت توی کمد من که هرکسی میتونه بازش کند،، مهم تر از اون کسی که این نامه رو گذاشته بی دقتی کرده این بی دقتی از یک سازمان جاسوسی بعیده!
((گردآفریننننننننننننننن)) ساناز داشت از دور صدام می کرد و می امد سمتم امد نزدیک و نشست کنارم روی نیمکت؛ ساناز بیشتر از هرکسی راجب من اطلاعات دارد و بعضی وقت ها اهل شوخیه؛ به ساناز گفتم:(( این نامه را تو گذاشتی تو کمدم))ساناز نگاهی به نامه کرده و شروع به خواندن نامه کرد؛ بعد از خواندن نامه رو به من کرد و گفت:(( نه من نبودم احتمالا یکی از بچه ها می خواسته باهات شوخی کنه، راستی دیشب نخوابیدی؟)) با تعجب نگاش کردم :((چی)) گفت:(( کل کلاس خوابیده بودی! نکند دیشب هم داشتی روی یکی از آهنگ هات کار می کردی!!؟» با تکان سر گفتم آره دیشب اصلا نخوابیده بودم یک ایده ی خفن آهنگ به ذهنم رسیده بود که اگر رویش کار نمیکردم دیوانه میشدم؛تازه قرار نبود خیلی آسان به رویایم برسم، چند شب نخوابیدن و سختی کشیدن برای رسیدن به رویایم لازم است. ساناز بحث را ادامه داد و گفت: 《راستی گردآفرین ، تو می خوای کدوم مدرسه ثبت نام کنی؟》 باز دوباره مدرسه! گفتم:《فعلا می خوام از تابستونم لذت ببرم.》
ساناز گفت:《مطمئنی میخوای پیاده بری!؟》 گفتم:《 آره. می خوام یکم قدم بزنم》 ساناز گفت:((باشه،بعدا میبینمت)) و دست تکان داد و سوار اتوبوس شد و رفت. راه افتادم به سمت خونه، همینطور به فکر اینکه کی اون نامه را نوشته تو سرم می چرخید ؛معمولاً کسی باهام شوخی نمی کرد.من دختری نبودم که با دیگران گرم بگیرم، این شوخیها چیز عادی برام نبودن.
رسیدم دم در خانه در و باز کردم و بلند گفتم:《سلام! مامان، بابا؟》هیچ جوابی نیامد.انها رفته بودند سر کار.چون آنها پرستار بودن زمان مشخصی برای کارشان نداشتن . وارد خانه شدم در و پشت سرم بستم، و از پله ها بالا رفتم دم در اتاقم وایسادم روی در اتاق یک ورقه کاغذ چسبونده بودم که رویش نوشته بودم (ورود ممنوع) دوست نداشتم کسی بیاد تو اتاقم.من هیچ وقت با نظم نبودم ، اتاق با نظمی هم نداشتم! تازه، من دوست داشتم حریم شخصی داشته باشم و کسی نیاد توی اتاقم. در رو باز کردم و وارد اتاق شدم اتاق مثل همیشه بی نظم بود. انگار یه بمب توی اتاق منفجر شده بود.خودم را به سختی رسوندم به تخت و کیفم را انداختم اونور اتاق و گفتم:《خب امروز قراره چیکار کنم؟》 هر چیزی که توی اتاق ریخته بود را جمع کردم و ریختم تو کمد و درش رو بستم. لباس های مدرسه ام را درآوردم و لباس راحتی پوشیدم و نشستم روی صندلی میزم، من معمولاً کارهایی رو که می خوام انجام بدم برنامهریزی میکنم، این جوری میتونم، تمام کارهایی رو که می خوام انجام بدم. من دارم تمام تلاش میکنم که از وقتم تمام استفاده را بکنم؛چون آدم هایی رو دیدم که هر روز وقتشون را الکی هدر می دادن و به امید روزهای آینده بودند و وقت زیادی نداشتن و مردن. دوست ندارم جز اون آدم ها باشم ولی من مطمئنم اگه نتونم به رویام برسم مثل اونها میشم ؛خوانندگی همه چیز منه و نمیتونم بدون اون زنده بمونم.
نگاهی به ساعت انداختم ساعت ۱۱:۴۵ بود؛روی تختم دراز کشیده بودم و از این ور به این ور قل میخوردم. نمیتونستم بخوابم با این که دیشب اصلا نخوابیده بودم فقط یک چیز توی سرم می چرخید؛ ساعت ۱۲ خیابان هفتم، نمیتونستم از فکرم بیرونش کنم حس می کردم باید امشب برم اونجا چون یه چیز خیلی مهمی آنجاست دوباره به ساعت نگاه کردم ساعت ۱۱:۴۹ بود اگر عجله میکردم میتوانستم به اونجا برسم از دور نگاهی بهش مینداختم میفهمیدم که کی نامه را توی کمدم گذاشته و برمی گشدم. رفتم سمت کمد و درش را باز کردم. بیشتر لباس هایم رنگ آبی آسمانی بود. اما فکر نمیکنم که لباس آبی برای اینکه خودت را توی تاریکی مخفی کنی به درد بخورد.بخاطر همین یه کت و زیری و شلوار سیاه از کمد برداشتم پوشیدم ساعت مچی ام را انداختم تا بتونم ساعت را ببینم نگاهی به ساعت مچی انداختم ساعت ۱۱:۵۵ بود در اتاق را باز کردم و رفتم طبقه پایین مامان و بابام هنوز سرکار بودند و برنگشته بودند. در خونه رو باز کردم و رفتم بیرون، تا خیابان هفتم زیاد راه نبود ولی سعی کردم سریع به اونجا برسم. وقتی رسیدم به خیابان هفتم ساعت ۱۱:۵۹ بود توی تاریکی پشت یه دیوار پنهان شدم تا کسی نتواند من را ببیند؛ همونجا ثابت ماندم چند دقیقه گذشت و هیچکس نیامد به ساعتم نگاه کردم ساعت ۱۲ و پنج دقیقه بود، دیگه ناامید شده بودم باید برمیگشتم خونه، راه افتادم تا برم خونه اولین قدم و گذاشتم که سایه یک نفر را توی تاریکی دیدم!
اگه دوست داشتی لایک و فالو یادت نره❤ فالو=فالو منتظر پارت های بعدی باشید😉❤
بای بای👋❤😘
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
من تنها دکتر تستچی امممممممممم
برو یه شغل دیگه پیدا کننننننن
شغلمووووو پسسسسس بدهههههه
دکتر جان من زودتر گفتم هااااااا 🙄🙄🙄
حالا مشکلی نیست تستچی دو تا دکتر داشته باشه 😬😶😑😐