سیلام^-^ღ اینم پارت پنجم امیدوارم خوشتون بیاد بلایکینننننننن یکم انرژی بگیرممممممممممممم ಥ_ಥ خدایی چجوری میتونین داستان به این خوبی بخونین و لایک نکنین ؟"\ چجوری میتونین فالو نکنیننننننننن"\\\\\ نمیفهممممممممممممممممممممممم"\\\\\\\\\\\\
موارد پارت قبل↺:دروغ جونگ میون به لی سان برای اذیت کردن لان یونگ ◥✾❣◣
شوگا :صبر کن. 〔کلافگی کل افکارمو درگیر کرده بود ولی نمیتونستم بروزش بدم . همینجوری که پشت بهش وایساده بودم یه نفس عمیق کشیدم ، برگشتم طرفشو با یح لبخند فیک نگاهش کردم . 〕☆:بله ؟ ●:میخام باهام یح جایی بیای .☆:کجا ؟ ●:تولد جیمینه واسه همین میخایم واسش جشن بگیریم . ☆:خب ؟من کجا ... ●:میخایم با بقیه اعضا بریم گردش . مطمئنم اونجا به دردم میخوری .بالاخره خدمتکار شخصیمی! باید باهام بیای . ☆:من ... ●:چیه ؟ 〔باید چیکار میکردم ؟خیلی جدی داشت بهم نگا میکرد ولی من دانشگاه داشتم نمیتونستم به این راحتی ولش کنم . 〕 ☆:من دانشگاه دارم مطمئنم دانشگاه اجازه ... ●:اسم دانشگاه ؟ ☆:ها ؟ ●:پرسیدم اسم دانشگاهت چیه ؟ ☆:کیونگ شیم اما ...برای چی .... ●:آیش انقد سوال پیچم نکن برو بیرون خستم . 〔نگاهه سوالیم که پر از شک بودو از روش برداشتم و سریع تعظیم کردم . هنوز یه لیوان آب روی میز بود ولی من ندیده بودمش و میخاستم برم . وقتی به در رسیدم و شوگا گفت :〕●:هی ! 〔دستم که روی دستگیره بود خشک شد . بعد چند ثانیه مکث برگشتم و بهش نگا کردم . 〕☆:چیزی شده ؟ ●:لیوانو نبردی . نمیخای که بشکنه ها ؟ ☆:نه! البته که نه! متاسفم الان برش میدارم . 〔سریع رفتم جلو و لیوانو تویه سینی که دستم بود گذاشتم . دویدم سمت در و سریع بازش کردم ، درو با کمرم بستم و وایسادم پشتش . خدایا این دیگه چه وضعشه من دانشگاه دارم . خورد و فرمایشاش تویه خونه کمه حالا میخاد همراهش برم . آیش این چه شانسیه که من دارم . یح میز بیرون اتاق شوگا تویه راهرو بود سینیرو گذاشتم روش و همینجوری خیره بهش نگا کردم . بعد چند دقیقه همونجوری وایسادن به خودم اومدم چشمامو محکم روی هم فشار دادم و موهامو گرفتم تویه دستم . یعنی واقعا نمیشد این اتفاقا واسم نیوفته ؟〕خانم پارک :کدوم اتفاقا ؟ 〔همینجوری که سرمو انداخته بودم پایین و موهامو محکم از کلافگی تو دستم مشت کرده بودم صدای خانم پارک باعث شد سرمو سریع بیارم بالا . دم پله ها با یح حوله تویه دستش در حالی که لبخند زده بود وایساده بود . 〕
☆:ها ؟ آه هیچی . فراموشش کنین . 〔اینو گفتم و بلند خندیدم تا روی حرفی که زدم سرپوش بذارم . 〕☆:شما حالتون خوبه ؟اوه اون حوله واسه کیه ؟ حتما شما خسته این بدین من میبرم . برای خانمه ؟ ●:ممنون یکم کمرم درد میکنه ولی مشکلی ندارم . حوله واسه پسر خانمه .....☆:پسر خانم خب... ●:میبریش ؟ خیلی ازت ممنون میشم پاهام دیگه جون ندارن باید برگردم پایین و بشینم رویه یه صندلی .☆:اا البته . بدینش بده من . 〔با اینکه اصلا دلم نمیخاست حولرو از خانم پارک گرفتم و با لبخند بهشون گفتم که برن . وقتی رفت پامو محکم کوبیدم زمین و موهامو به هم ریختم . آیششششش چرا مننننن الان دیگه چیکار کنمممم چی بگمممم . یااا کیم لان یونگ تو باید قوی باشی بهش فک نکن ،بهش فک نکن فقط بیا انجامش بدیم . عزممو جذب کردم اخمامو کشیدم تویه هم . رفتم دم در اتاق و در زدم . خیلی محکم و با جدیت وایساده بودم و نمیخاستم کم بیارم . وقتی دیدم دفعه اول جواب نداد دوباره در زدم ولی هیچی نگفت . کم کم نگران شدم و درو باز کردم . با نگرانی دور و بر اتاقو نگا کردم تا نگام به تخت افتاد . صاف روی تخت خوابیده بود حتی پتوام رو خودش نکشیده بود . این دیگه چیه ؟ هففف چجوری میتونه انقد راحت بخابه . همینجوری داشتم غر میزدم و بالا سرش وایساده بودم که یهو چشمامو باز کرد . از ترس چند قدم رفتم عقب و خوردم به آینه که رویه دیوار آویزون بود . 〕●:اگه بازم به غر زدم ادامه بدی خودم اخراجت میکنم آیششش تو چرا انقد رو مخی واسه چی برگشتی ؟ ☆:ممم من .... برگشتم چون ... ●:هففف یاااا از روی شیشه برو کنار میشکنیش! 〔 از آینه جداشدم . سرجام محکم وایسادم و پاهامو روی زمین صفت کردم . چشمامو بستم و سرمو انداختم پایین . دستامو دراز کردم و حولرو گرفتم روبروم . 〕●:واسه این ؟ 〔شوگا اینو گفت و از روی تخت بلند شد . اومد جلو و حولرو از دستم کشید . یح نگاه سرد که میشد رگه های عصبانیتو توش دید بهم انداخت و گفت :〕●:میتونی بری . ☆:متوجه شدم! 〔اینو که گفت از جلوش سریع رفتم کنار تا برسم به در . انگار فاصله در زیاد تر شده بود . استرس داشت مث خوره وجودمو میخورد . وقتی که رسیدم به در خیلی محکم پشت سرم بستم که باعث شد صدای اعتراض شوگا بیاد!〕●:یاااا چیکار میکنی! درو میشکنی . ☆:متاسفم دیگه تکرار نمیکنم !
〔سرمو مث یح گربه که خیس شده انداخته بودم پایین . آروم آروم و با دل سردی قدم برمیداشتم تا برسم به پله ها . آخه چرا باید کتابم میوفتاد تو سرش ؟ واسه چی تو حیاط اونجوری باهاش حرف زدممممم چرا زندگیم انقد سختههههه . همینجوری غر میزدم و گلایه میکردم تا یکی دیگه از خدمتکارا جلوم ظاهر شد! 〕☆:وای! منو ترسوندی! ●:اوه متاسفم! تو خوبی ؟ حتما واست خیلی سخته ! ☆:مم ممنون . چی ؟ ●:اینکه خدمتکار شخصی پسر خانمی . ☆:آه خب ... ●:نگران نباش به کسی نمیگم چه حسی داری . مامانت باهام خیلی مهربون بود بجاش من میخام با تو مهربون باشم . ☆:ازت ممنونم خب ... آممم راستش ... اینکار یکم واسم سخته اما باید تحملش کرد . مگه چاره دیگه ایم دارم ؟ 〔اینو گفتم و یح پیسخند از سر بی تفاوتی زدم . 〕●:هوم متوجهم . در هر صورت اگه خواستی با کسی حرف بزنی من اینجام . اسمم هان جی اونه . ☆:اوهوم . منم ... کیم لان یونگم از آشناییت خوبختم هان ... ●:اسمتو از قبل میدونم مامانت بهم گفته بود . راستی .. انقد رسمی باهام حرف نزن بهم بگو جی اونا . ☆:بب باشه .... جی اونا . 〔یح لبخند بزرگ زد و با سرخوشی رفت سمت پله ها . 〕●:بیا با هم بریم . ☆:بب باشه بریم . 〔از اینکه باهام خوب رفتار میکرد حس خیلی خوبی داشتم .تویه دانشگاه . دبیرستان و حتی تویه دوران دبستانم همیشه مسخره میدشم و بقیه بخاطر وضع مالی و نداشتن پدر مسخرم میکردن . با اینکه اون انقد باهام خوب بود اما بازم حس بدی داشتم . سر جام خشکم زده بود و دستامو مشت کرده بودم . 〕●:لان یونگا . چیزی شده ؟ ☆:نن نه . اتفاقی نیوفتاده . ●:پس زود باش بیا بریم . چیزی خوردی ؟ ☆:راستش ... 〔اینو که گفتم سریع دستمو کشید و دنبال خودش تا پایین راه پله کشوند . وقتی رسیدیم پایین بخاطر یکم طولانی بودن پله ها نفس عمیقی کشیدم تا دوباره اکسیژن ریه هامو پر کنه و بتونم راحت صحبت کنم . 〕☆:هففف خیلی زیادن . ●:هوم ..، قبول دارم .... همراهم بیا .
〔سرمو مث یح گربه که خیس شده انداخته بودم پایین . آروم آروم و با دل سردی قدم برمیداشتم تا برسم به پله ها . آخه چرا باید کتابم میوفتاد تو سرش ؟ واسه چی تو حیاط اونجوری باهاش حرف زدممممم چرا زندگیم انقد سختههههه . همینجوری غر میزدم و گلایه میکردم تا یکی دیگه از خدمتکارا جلوم ظاهر شد! 〕☆:وای! منو ترسوندی! ●:اوه متاسفم! تو خوبی ؟ حتما واست خیلی سخته ! ☆:مم ممنون . چی ؟ ●:اینکه خدمتکار شخصی پسر خانمی . ☆:آه خب ... ●:نگران نباش به کسی نمیگم چه حسی داری . مامانت باهام خیلی مهربون بود بجاش من میخام با تو مهربون باشم . ☆:ازت ممنونم خب ... آممم راستش ... اینکار یکم واسم سخته اما باید تحملش کرد . مگه چاره دیگه ایم دارم ؟ 〔اینو گفتم و یح پیسخند از سر بی تفاوتی زدم . 〕●:هوم متوجهم . در هر صورت اگه خواستی با کسی حرف بزنی من اینجام . اسمم هان جی اونه . ☆:اوهوم . منم ... کیم لان یونگم از آشناییت خوبختم هان ... ●:اسمتو از قبل میدونم مامانت بهم گفته بود . راستی .. انقد رسمی باهام حرف نزن بهم بگو جی اونا . ☆:بب باشه .... جی اونا . 〔یح لبخند بزرگ زد و با سرخوشی رفت سمت پله ها . 〕●:بیا با هم بریم . ☆:بب باشه بریم . 〔از اینکه باهام خوب رفتار میکرد حس خیلی خوبی داشتم .تویه دانشگاه . دبیرستان و حتی تویه دوران دبستانم همیشه مسخره میدشم و بقیه بخاطر وضع مالی و نداشتن پدر مسخرم میکردن . با اینکه اون انقد باهام خوب بود اما بازم حس بدی داشتم . سر جام خشکم زده بود و دستامو مشت کرده بودم . 〕●:لان یونگا . چیزی شده ؟ ☆:نن نه . اتفاقی نیوفتاده . ●:پس زود باش بیا بریم . چیزی خوردی ؟ ☆:راستش ... 〔اینو که گفتم سریع دستمو کشید و دنبال خودش تا پایین راه پله کشوند . وقتی رسیدیم پایین بخاطر یکم طولانی بودن پله ها نفس عمیقی کشیدم تا دوباره اکسیژن ریه هامو پر کنه و بتونم راحت صحبت کنم . 〕☆:هففف خیلی زیادن . ●:هوم ..، قبول دارم .... همراهم بیا .
〔اون این حرفو زد و دوباره دستمو تا آشپز خونه کشید .وقتی وایسادم دستمو گذاشتم رویه زانوهام و سعی کردم خستگیمو مهار کنم . وقتی سرمو آووردم بالا چشمام رویه میزی که وسط آشپز خونه بود خشک شد . بقیه خدمتکارا با لباسای شکل هم دور میز نشسته بودن و داشتن بهم لبخند میزدن . خجالت کشیدمو صاف وایسادم . سرمو انداختم پایین و آروم گفتم :〕☆:سس سلام! 〔همشون بلند جوابمو دادن با لبخندایی که میتونستم بفهمم از رویه محبته ازم دعوت کردن که کنارشون پشت میز بشینم ، ولی وقت نداشتم! مطمئن بودم همینجوریشم واسه کلاسم دیر کردم . ولی نمیتونستم محبتشونو رد کنم . آروم جلو رفتم و به میز نزدیک شدم . 〕جی اون:نمیخای بشینی ؟ ☆:آه ...چرا چرا 〔از سر خجالت لبخند کمرنگی زدم و نشستم رویه صندلی که جی اون واسم عقب کشیده بود. همه کسایی که اونجا نشسته بودن به غیر از خانم پارک تقریبا هم سن من بودن . یکی از دخترا که با لبخند بزرگی بهم نگا میکرد غذارو آروم جلوم هل داد . سرمو یکم پایین بردم و ازش تشکر کردم . انگار همشون منتظر بودن اول من شروع کنم ، واسه همین چنگال و کاردی که روی میز بودو برداشتم . به غذا نگا کردم و واسه نشون دادن اینکه ازشون ممنونم سرمو جلو بردم، غذا رو بو کشیدم و گفتم :〕☆:اوممم بوش خیلی خوبه حتما خوش مزست . 〔خوشحال شدن و با لبخنداشون همراهیم کردن . خانم پارک که کنارم نشسته بود دستشو گذاشت رویه شونم . 〕خانم پارک :بخور لان یونگ ، این غذا هارو مخصوص تو درست کردیم حتما اوقات سختیرو میگذرونی . ☆:ازتون ...خیلی ممنونم . 〔حرف خانم پارکو قبول داشتم ولی دلم نمیخواست به این موضوع دامن بزنم ،همینکه این مشکلات وجود داشتن سخت بود و فکر کردن بهشون باعث میشد حالم بد تر شه . کاردو جلو بردم و اولین تیکه از استیکو جدا کردم ، داشتم تمام تلاشمو میکردم تا خودمو هیجان زده و خوشحال نشون بدم تا ناراحت نشن . تیکه استیکو با ولع میجویدم و گهگاهی برای نشون دادن لذتی که از غذا میبردم یه اوممم بلند میگفتم . با دیدن رفتار بقیه و ساعت متوجه شدم که کلاس اول بعد ناهارو از دست میدم ولی اینکه دل اونارو واسه کلاسم بشکنم واسم خیلی سخت تر بود . واسه همین آروم آروم و مودب غذارو میخوردم . 〕
از زبان لان یونگ 〔نمیخاستم بیشتر بمونم تا کار دیگه ای بهم بگه واسه همین زود رفتم . درو که بستم تمام نیرومو جمع کردم ، شروع کردم به دویدن تا دم دانشگاه . ҳ̸Ҳ̸ҳوقتی رسیدم دستامو گذاشتم رویه زانوهام و تند تند نفس نفس زدم . سرمو بعد چند دقیقه بلند کردم و دستمو گذاشتم رویه قفسه سینم تا آروم تر شه . تو دلم آرزو کردم کلاسم شروع نشده باشه و رفتم داخل ساختمان دانشگاه . تا وارد شدم خوردم به یکی از دخترای پولدار دانشگاه که همیشه واسم قلدری میکرد و کیف گرون قیمتی که توی دستش بود افتاد رویه زمین . 〕○:هی کجا میری! استاد خیلی از دستت ناراحت شد که کلاس قبلیرو نبودی . ببینم اینجارو با دبیرستان اشتباه گرفتی که هر وقت دلت میخاد غایب میشی ها!؟ ☆:من ... ○:هوم ولی خوشم اومد خوب کلاسو پیچوندی . ☆:من اینکارو نکردم. 〔دلم نمیخاست حتی یح لحظه ام جلوش بمونم و داشتم خودمو به هر دری میزدم تا ازش دور شم . خواستم بدوم و ازش رد شم ولی یهو چند تا دختر دیگه اومدن پشت سرش . محکم چسبوندم به دیوار که باعث شد صورتم از درد جمع شه . 〕○:یااااا احمق فک کردی کی هستی که میخای از دست من در بری هاااا! ☆:آخ! خواهش میکنم...تمومش کن . ○:تمومش کنم ؟ چیرو ؟ تویی که داری هی رو مخ من راه میری آیششش یح نگا به سر وضعت بنداز بعد اینجوری واسه من حرف بزن . 〔اینو گفت و موهامو محکم گرفت تویه مشتش. از درد به خودم میپیچیدم و سعی میکردم از زیر دستش در برم . همینجوری که تقلا میکردم یهو احساس کردم دستش از روی موهام شل تر شد و کم کم اونارو رها کرد . خیلی تعجب کردم . دستمو گذاشتم رویه سرمو سعی کردم درد موهامو آروم کنم . سرمو بلند کردم و به روبروم نگا کردم .........〕
کات ❥ϟامیدوارم خوشتون اومده باشه ^-^❣ چجوری میتونین لایک نکنین ؟"\ خدایی این کوه استعدادو چجوری میبینی فالو نمیکنی ؟",\
راستی تممش کردم یادم امد نظر ندادم کلش رو تو 15 20دقیقه خوندم هر 5 پارت رو 😎😎😎😎😎😎 و اینکه عالی بوددددد و اینکه جه هبر 1 ماهه ندادی پارت جدید رو دادا
کسی دیدی مث من اینقدر تند بخونه 😐😐😐😐 عالی بود 😘😘😘😘
سلام اجی شقایق
میخوام از تستچی برم
اگه خوبی بدی دیدی ببخش
دوست دارم به اندازه ی کل دنیا خداحافظ
سیلام عاجو
چرااااااا
عاجییییییی لطفا نرووووووو
خواهشششششش
واسه چی میخوای برییییییییی
عالیییییییییییی♥️🌈🦄🍫
لطفا پارت بعدی رو بزار
چمش عاجووووو
بوص😽💞
ولی چرا انقد رسمی شدی😐😐😐😐😐😐
داداشی یا اجی دمت گرم😘 تبریک😅۶ تا جایزه 😅
مح عاجیم😹💞
ممنان😹💞
عااااالی بووود عاجی خوشملمممم:)😻😻💕
فدات عاجو😻😽💞
چجوری میشه کاربر حرفه ای شد؟
باید 50000بازدید پروف و بالای 50تست داشته باشی ^-^
عاجییی داستانت محشره 😐😐
من رفتم پارتای قبلپ خوندم اومدم از دیروز فقط رو پروف تو موندم هیعی دارم داستانتو میخونم😐😹
تنکس حالا چر پوکری؟😹
برووووو😹💞
عالی بود👌😘
بوص😽💞
پنجه طلا و بچه معروف بودت مبارک 🤩👍🏻
به قول قدیما از هر انگوشتت طلا میبیاره (دقیق ترش از هر انگشتش هنر میباره 😹👍🏻)
فداتتتت😻💞💞💞💞💞
هارتم آتیش گرفتتت😹😻💞