خب سلام دوستان خیلی خوشحال شدم که تستم رو انجام دادین همونطور که نظر دادین و میخوام جوابتون رو بدم اینه که یه چلنج از این به بعد هست.چلنجش اینه که هر چقد امتیازتون بالا باشه،یه نتیجه ی خوبی دارین.پس هروقت نتیجه تون رو گرفتین ببینم چقد با داستان خودتون هم هیجان دارین??خب بریم به داستان...
رفتیم داخل غار تا دیدیم که همونجوری که کریستوف تو راه توصیف کرده بود هست (سمت راست یه میز کشو دار،سمت چپ یه تخت خواب و بالاش یه تابلوی بزرگ که خاکی شده و تصویرش دیده نمیشه،و اون ته هم تاریکه) همه رفتن یه جای غار رو بگردن،من رفتم سر میزه،آنا و اولاف رفتن سراغ تخت،کریستوف و اسون هم رفتن ته غار تا ببینن اونجا چی هست
کشوی اولی رو باز کردم،یه صندوق بود که کلیدش پیدا نمیشد???گفتم بعدا میبینمش.رفتم سراغ دومین کشو،دیدم یه نقاشی از پدر و مادرم بود.جای عجیبش این نیست،جای عجیبش اینه که سمت پدرم پاره شده و فقط مامان و بابام بودن??اینو دیگه مخفی نکردم و گفتم:همگی بیاین اینجا،یه چیزی پیدا کردم! آنا زودتر از همه اومد و بقیه هم از پشتش،گفتم:اینجارو نگاه کن آنا،یه نقاشی از مامان و بابا، -ولی...ولی عکسش پاره شده که -آره نمیدونم چرا?
آنا پرسید:چرا اون قسمتش حالا پاره شده؟ -نمیدونم? -کشوی اولی یه صندوق بود ولی کلیدش نبود?? -کلید؟ما یه کلید با اولاف پشت تابلوئه پیدا کردیم.☺ -وقعا؟عالیه!! الان بازش میکنم☺☺☺ بازش کردم و دیدم یه دفرچه خاطرات با دست خط مادرم نوشته بود:ماجراهای ما در غار مخفی?بازش کردم و خوندمش...
«روز اول:من و اگنارد این غار رو پیدا کردیم و اشیا های اضافه ی قصر رو آوردیم اینجا و یه نقاشی گنده از خودمون کشیدیم و گذاشتیم تو قاب عکسی که اندازه ی نقاشیه باشه?در هر صورت،روز اول اینجوری گذشت...روز دوم:ما دنبال ماجرا جویی بودیم و خواستیم قسمتی از جنگل رو بشناسیم .پس رفتیم به مقصد اول:معبد گمشده ی ترول،چون اونها السا رو نجات دادن از ما خواستن که معبد اجدادشون رو پیدا کنیم.فردا ماجراجویی شروع میشه!!!?????روز سوم:صبح زود وسایل هامون رو جمع کردیم و رفتیم ماجراجویی.تو راه از چند تا بوته ی توت و میوه های دیگه کندیم تا سر راه بخوریم.منطقه ای که احتمال داشت و سرنخ هایی ترول ها پیدا کرده بودن مرکز جنگل که موجودات خطرناکی بودن،بود.خلاصه رفتیم تا اینکه زمین شروع کرد به لرزیدن??
من گفتم:اگنارد،این چیه؟زلزله؟! -نه فکر نکنم.آخه زلزله پیوستست،ولی این یکی،میره،میاد.ممکنه غول های سنگی که از معبد محافظت میکنن هست.ولی چون هیچکدوم از ترول ها نتونسته سالم برگرده خونه،کسی جرئتشو نکرده دیگه بیان معبد رو پیدا کنن. -پس ما چجوری از اینجا جون سالم به در ببریم؟!? -ما انسانیم،اونها ترول،ترول ها چون سنگ ان و غول ها سنگ های زنده ی کوچکتر از خودشون رو ببینن،لهشون میکنن.? -خیلی وحشتناکه??? یه نفر شونه ام رو زد.ترسیدم چون اگنارد جلوم بود و زمین لرزه وایساده بود.اگنارد آروم گفت:ادونا،حرکت ناگهانی ای نکن?????? بعد یه صدایی بهم گفت:شما اهل نورتالدرایید؟ -ب...بل...بله? -نترس بهت آسیبی نمیزنم. اگنارد:ادونا،کجایی؟چرا غوله حرک نمیکنه؟? -من باهاش دارم حرف میزنم،نمیشنوی؟ -نه? -چ...چطو... -اون نمیشنوه،فقط منو تو وقتی خطاب به هم حرف میزنیم،خودت بخوای هم نمیتونی بشنوونی???
قضیه رو به اگنارد گفتم تعجب کرد??? -چطور میتونم کمکتون کنم؟ -ما میخوایم معبد گمشده ی ترول ها رو پیدا کنیم،اگه میشه مارو ببرید اونجا? -حتما ولی اون معبد گمشده نیست،اگر ترول ها این درخواست رو کردن،من به سختی میتونم بهتون کمک کنم? -ن...نه اونا بهمون نگفتن،ما خودمون قصدمون کشف مکان ها گمشدست? -آها پس سوار شین بریم.برا من هفت هشت قدم بیشتر نیست?☺? بعد منو گرفت و آورد بالا اگنارد جون به لب شد داد زد:ادونا!نهههههههه!! من خندیدم و گفتم بیا سوار شو اون دوستومونه???? بعد غوله اگنارد هم گرفت و هر کدوممون رو رو یکی از شونه هاش گذاشت و رفتیم و به معبد رسیدیم. از غوله تشکر کردم و اگنارد هم دستشو به عنوان تشکر و خداحافظی تکون داد? رفتیم داخل معبد...
رفتیم داخل معبد.هم خود معبد تاریک بود هم داشت هوا آروم آروم تاریک میشد.اگنارد مشعل هارو با چخماق روشن کرد و دیدیم یه پله به پایین راه داره??تاریک و ترسناک بود???? اگنارد:همینجا وایسا،میرم پایین اگه دیدم امنه میگم تو هم بیای.? -مراقب باش????? -هستم?? یکم اطرافو نگاه کرد،بعد گفت:امنه?? بعد منم داشتم میومدم پایین که دیدم اگنارد داره وحشت زده بهم نگاه میکنه??? -چیه؟گفتی بیام منم اومدم?? -گفتم آره ولی پشت سریت نه???? سرمو آروم برگردوندم تا ببینم چی هست،دیدم یه سگ وحشی که از نوع جنگل های نورتالدراست داره بهم زل میزنه???? همین که چهره ی منو دید آروم شد و نشست و نفس نفس کرد.داد زدم:هاپو!!تویی؟؟(جان؟!???) -هاپو؟!?? -آره.وقتی بچه بودم،تو جنگل پیداش کردم که پاش به یه تله گیر کرده و منم کمکش کردم و اونم دوست من شد?ولی نمیدونم چرا یه روز صبح که بیدار شدم نبود.ولی الان هست????هاپو؟میای ماجرا جویی؟ اونم پارس کرد و پیچید دور پاهام که فکر کنم منظورش آره بود.رفتیم تا طبقه ی پایین رو جستجو کنیم...
ما هم طبقه ی پایین رو داشتیم نگاه میکردیم.اونجا بوی ناخوشایندی داشت و تار عنکبوت های زیادی بودن??من گوشه های معبد رو نگاه میکردم با هاپو و اگنارد هم وسط هاش.مارو صدا کرد،انگار یه چیزی پیدا کرده بود???اومدم و دیدم یه چی مثل...مثل راه به زیر زمین بود????? -راهش بسته است و فکر کنم فقط ترول ها میتونن بازش کنن،پس ربطی به ما نداره. :| ما هم از معبد امدیم بیرون و غول سنگی مارو برد غار و من بهش گفتم:هروقت یه دختر مو بلوند جَوون و یه دختر مو قهوه ای جوون دیدی اجازه بده بیان در غیر اینصورت نه.و به ترول ها هم اجازه بده به معبدشون برن?ممنون بابت همه چی?? -خواهش روز سوم:ما هم به ترول ها خبر دادیم که معبد تو فلان جاست و امنه?اونا هم از ما تشکر کردن و ازمون پرسیدن دلیل آسیب السا به آنا رو پرسیدن و گفتن که برن آتاهالن،ما هم کنجکاو بودیم و تصمیم گرفتیم که بریم و جواب رو پیدا کنیم. روز چهارم:(خالی) -چرا خالیه السا؟ ورق زدم -نمیدونم حالا خالی بود ولی من هنوز در مورد اون تابلوئه کنجکاوم،چه عکسیه به نظرت؟(انصافا اینم شد سوال؟!معلومه دیگه??) با یخم تمیزش کردمو دیدم عکس مامان و بابامه،تاریخ نقاشی گوشه ی عکس مطعلق به...۳۷ سال پیشه!????
رفتم دوباره دفترچه خاطرات رو ببینم یه دفعه از دستم افتاد یه ورقه از تو دفتر در اومد? نگاش کردم دیدم یه نقشه ی گنجه?????همه رو صدا کردم اومدن پیشم و بهشون گفتم که این یه نقشه ی گنجه.گوشه ی نقشه هه دیدم نوشته:سرمایه ی مردم??آنا گفت:بریم پیداش کنیم!پشتش هم نوشته بود برا مردمی که خشکسالی دارند. منم گفتم.شما ها برین گنج من میرم قلمرو تا ببینم هنوزم خشکسالی هست یا نه?اونا گفتن باشه و من رفتم به طرف راه قصر اونا هم از جهت مخالف رفتن.رسیدم و از ورودی قلمرو تا مرکز از چند تا ازمردم پرسیدم که خشکسالی هست یانه؟ اونا هم میگفتن نه.بعد یه دختر بچه کوچولو حدود ۷٬۸ ساله تو یه آهنگری کار سخنی انجام میداد??دلم براش سوخت رفتم ازش پرسیدم مامان بابات کجا هستن؟اون گفت که گپشه ی شهر هستن.چون اونا پیرن و نمیتونن کار کنن و من تنها فرزندشونم اومدم مرکز شهر تا کار کنم و پول در بیارم چون اونجا خشکسالیه?? -میشه منم ببرید اونجا؟ -بله -ببخشید میتونم بپرسم شما کی هستین؟ -م...من؟من اسمم الساست.من اینجام تا کمک کنم? -آها☺ رسیدیم و دیدم گوشه های شهر خیلی فقیرن و به نظر میاد اوضاشون خیطه??? بعد اون دختره(کارمن) به یه زن تقریبا میانسال اشاره کرد و گفت:اون مادرمه.مامان!من اومدم!ببین کیو واست آوردم?? -وای خدای من! بعد بهم تعظیم کرد.و من رفتم و گفتم:نیازی به این کارا نیست.من باید از شما عذر خواهی کنم و بهتون احترام بذارم،به عنوان ملکه،مسئولیت منه که از مردم مراقبت کنم؛ولی فکر نکنم موفق شده باشم? -ملکه؟!شما ملکه این؟! بعد اونم تعظیم کرد.? -من که گفتم این کارا نمیخواد کارمن جون.?خانوم،مشکل شما اینجا چیه تا من درستش کنم و هر مشکل نقدی ای دارین و هر مشکلی،هر مشکلی دارین به ما بگین تامین کنم. -خب،راستش ممنون از کمکتون و مشکل ما چند سال پیش بود،و الان هرروز داره بیشتر و بیشتر میشه.آب کافی برای کشاورزی نداریم،پول کافی برای کاشت و برداشت نداریم،و خونه و غذای کافی برای کار نداریم??? -اوه خدای من! بعد با یخم چند تا سوراخ درست کردم و داخلشو پر آب کردم و گفتم این از آب!? -واااای!خانوم السا شما چقد مهربونین!??? بعد آنا با صندوق گنج اومد پیشم و گفت:السا! -آنا خوش اومدی! بعد در صندوق رو باز کرد دیدیم پر سکه است!???? اونو بین تمام مردم فقیر،مرکز شهر تقسیم کردیم و مقداری هم به بقیه و یه تونل آب ساختیم که تو مناطق مشخصی از اونجا آب غیر قابل اتمام میتونن بگیرن و اینجوری...داستان ما هم تموم شد????
خب دوستان امیدوارم که از این داستان لذت برده باشید،من یه از این به بعد تست های کوتاه مثل تست های زبان،تست هایی که خودتون نظر میدین و داستان کوتاه یکی دو قسمنی میذارم.تا دیدار بعدی،خدانگهدار???
خب دوستان اینم از داستان فروزن چهار،امیدوارم خوشتون اومده باشه،نظرات و انتقاداتون رو حتما حتما انجام میدم.تا دیدار بعدی خداحافظ??