سلام این داستان حیدریه که نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد ❣️
داشتم توی راه مثل همیشه به طرف خونه میرفتم که مردم جیغ زدن و گفتن وایی الیزا همون دختره که شیطانیه ، بعد هم رفتن خونه هاشون? منم تو دلم گفتم اینا دیوونه شده بودن ؟؟? رسیدم خونه میخواستم درو باز کنم که دیدم چند نفر از پشت جلوی دهنمو گرفتن . منم سعی کردم فرار کنم ولی یهو یکی دستشو زد پشت گردنم بعد بیهوش شدم ?
به هوش اومدم دیدم یکی بالا سرم بود و من به یه صندلی بسته بودن ، کلی وسیله شکنجه بود . یکی اومد و با دستش صورتمو اورد بالا و داد زد هی تو ملکه رو کجا بردن به من بگو . من گفتم والا نمیدونم ? گفت خودتو به موش مردگی نزن که کلی راه واسه فهمیدنش داریم ? منم گفتم من یه دختر ساده ام که کار داروسازیه و از این چیزایی که شما میگید خبری ندارم ? اونم گفت ولی تو توی اون صحنه بودی مثلا فکر میکنی من بودم که داشتم اونجا رژه میرفتم ؟؟? بعدش یک چیزی برداشت و یک را لباسم و کشید پایین و یهو
یکی گفت نه صبر کن ?️ گفت باید فردا اینکارو کنی الان یه خبری رسیده ، بعدشم در گوشش یه چیزایی گفت ?? منو باز کردن و بردنم توی یه زندان . یه پنجره داشته با یه چاه خیلی بلند منم یه گوشه نشستم و تو دلم گفتم چرا این طوری شد من که کاری نکردم ? داشتم تو دلم صحبت میکردم و گریه میکردم که یهو یه چیزی شنیدم .....
هی دختر گریه نکن . صدا پسر بود . یکم نازک بود ولی فهمیدم که پسره . منم گفتم کی......او.....نجاست ؟ یه دفعه جلوم ظاهر شد خیلی ترسیدم داد زدم سریع اومد جلوی دهنمو گرفت . گفت هیسسسس وگرنه میفهمم من اینجا ام . اروم گفتم تو کی هستی جنی ، روحی یا پری ای ؟؟ ??گفت من هیچ کدوم نیستم ?? من یه پسر 18 ساله عادیم . گفت اومدم نجاتت بدم. اسمت چیه؟ گفتم اسمم الیزاست ، اسم تو چیه؟ گفت اسم من جیم هسته . از اشنایی با تو خوشبحتم ?
من گفتم از کجا فهمیدی اینجا ام؟ گفتش اینجا سازمانیه که ادمایی با قدرتهای فوق العاده رو جمع آوری میکنن و روی اونا ازمایش میکنن . گفتم ولی من یه داروسازم و خیلی عادی ام ? گفت تو یه نیمه الفی که قدرت هنوز فعال نشده و کمی از قدرت خون آشام هم داری ?
سریع گفت زود باش بریم بعدا بقیه رو برات توضیح میدم ... سریع گفت اجازه هست ؟ من گفتم چی ؟؟؟ بعد گفتم باشه باشه فهمیدم ? بعدش منو بغل کرد و برد بیرون ، داشت توی اسمون راه میرفت خیلی عجیب بود ? داشت قطره های بارون روی صورتم می چکید ?
داشتم یه میکردم ولی توی دلم گفتم ولش کن الان میرسیم ... جیم جلیقه ای که داشت رو در اورد و سریع انداخت دورم . منم همون طوری خوابم برد ? وقتی بیدار شدم ....
بلند شدم دیدم روی یه تخت گرم و نرم فک کردم گفتم چی شد یادم نیست اصلا ? بعد یادم اومد توی بغل جیم خوابیده بودممممم?? وایی داشتم از خجالت اب میشدم . دیدم یه برس اونجاست از روی تخت بلند شدم و دیدم ......
یه کمد اونجا بود درش و باز کردم دیدم توس پر از لباس های دخترونه بود و همشون به نظرم اندازه خود خودم بود ? خیلی خوشحال شدم . دیدم یه پنجره اونجاست بیرونم نگاه کردم دیدم پر از گل های رنگارنگ اونجاست و بوشون همه جا رو برداشته بود تو دلم گفتم چه خونه رویایی اییه اینجا ها .?❣️ داشتم از پنجره بیرون نگاه میکردم که یهو .....
خب امیدوارم لذت برده باشید ، این اولین داستانمه . در قسمت بعدی اول شکل شخصیاتا رو میگم ???
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بعدی رو بده
وای عجب تخیلی داریا دمت گرم داستان قشنگی بود
بعدی رو زود بزار
داستان من رو هم بخون لطفا تازه وارد هستم
نیش عقرب
سرچ بکن میاد ممنوناز این که نظرم رو خوندی
?????????????❤
حتما میخونم ممنون اومدین ?
زودتر بزار داستان عالیه فقط یکم کوتاهه
چشم سعی میکنم بیشتر بزارم ?