ببخشید خیلی دیر شد
کمی جلوتر با دختری روبرو شدند که مدام گریه می کرد و چیزی نمیگفت . کلارا :چیزی شده؟ من کلارا هستم شما جولیا هستین؟دختر :
بله من جولیا هستم اما شمارا نمیشناسم شما مرا از کجا میشناسی؟؟؟کلارا:برادرت به ما گفت .جولیا :یعنی شما اونایی هستین که برادرم را بردین ؟؟کلارا:نه ما فقط داریم حالش رو خوب میکنیم و اگه می خوای زود تر بری پیش برادرت باید الان راه بی افتیم . جولیا:مگه برادرم چیزیش شده؟اما :مگه تو نمیدونی؟؟جولیا:چی رو باید بدونم و نمیدونم لطفا بگین .کلارا :اینکه برادرت.. جولیا نذاشت کلارا حرفش رو کامل کنه و گفت:برادرم چی ها لطفا جواب بدین.هایده :اگه شما بزاری جوابت رو میدیم. و بعد کلارا ادامه داد:برادرت با ظربه ی چاقو از هوش رفت و الان تهت درمان هست و نگران نباش فقط اگه می خوای ببینیش باید راه بی افتیم . جولیا: باشه پس راه بی افتیم.و بعد به راه افتادن
در آن طرف پیش کمان (برادر بزرگ تر کلارا)
کمان:کادو رو آماده کردین ؟؟؟آنابل:مسئولیت این کار با املی بود .املی :بله امادهدی امادست . جان :حالا چی هست از جعبش که معلوم خیلی بزرگه .املی:به دستور آقا کمان یک تلسکوپ .جان :امیدوارم به منم اجازه بده از توش ستاره ها رو ببینم. کمان : دیگه بسته همه آماده شین باید بریم خونه ی کلارا . و بعد از ۱۰ دقیقه همه به راه افتادن.
در آن طرف پیش کمین (برادر دوم کلارا)
کمین: کادویی که گفته بودم از شهر بخرین رو خریدین؟سوفی:آره خریدم . همونطور که گفته بودی یک لباس پرنسسی . کمین: ممنون. ۵ دقیقه ی دیگه راه می افتیم
گروه کمان رسیده بودن. ولی هر چه در زدند کسی در را باز نکرد. کمان که بسیار نگران بود تصمیم گرفت از دیوار قصر بالا برود و به داخل قصر برود و همین کار رد هم کرد . همونطور که می دانید کسی داخل خانه نبود کمان ناامید بیرون آمد.
در همان لحظه گروه کمین آمدند. آنها کلی در زدند . کمان: فایده نداره. کمین:چرا؟؟؟کمان:چون کسی اون تو نیست.کمین :از کجا میدونی؟؟؟کمان:چون رفتم توش.ممول :وای نکنه از غم و اندوه سر به بیابان گذاشته باشه . هنوز داشت حرف میزد که کمان و کمین باهم گفتن :باز این شروع کرد و بع با هم زدند زیر خنده این گونه بود که ان دو باهم دوست شدند.آنها به دنبال کلارا به راه افتادند
ممنون که تست رو دادین نظر فراموش نشه بای ✋✋
خداحافظ
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی خوب بود