سلام دوستان خیلی خیلی خیلی تشکر میکنم که تستم رو انجام دادین خیلی خوشحال شدم تو یک روز ۸۳. تا بازدید کننده بود لطفا نظر هم بدین...خب این داستان خیلی هیجانیه.این قسمتشپ با دختر عمه ام میسازم.امیدوارم خوشتون بیاد و نظر فراموش نشه?
بالاخره صبح شد و آماده شدیم تا بریم تا اون غار رو پیدا کنیم.
تو راه بودیم که یهو از پشت یه صدایی اومد و رو گردن من زد.فکر کردم اولافه و داره اذیتم میکنه.گفتم:اولاف نکن دیگه!...اولاف؟ پشتمو نگاه کردم که دیدم یه غول سنگی بهم زل زده??منم بهش زل زده بودم?? خواستم با قدرتم بهش ضربه بزنم که آنا داد زد:السا نههه!صبر کن!اون دوست ماست? همینجوری تو شوک بودم به آنا گفتم آنا کجایی؟ -ما اینجاییم! تو چااااه!?? -تو چاه؟ -آره اون قول گنده بک مارو انداخت خواست حمله کنه که تورو دید نمیدونم چرا حمله نکرد...بگذریم،ما رو بیار بیروووووووون!??? -باشه صبر کن الان میارمت بیرون. آروم از جلوش بدون اینکه بهش نگاه کنم رد شدم و پله یخی درست کردم و اومدن بیرون.
مارو غوله گرفت و جیغ بنفشی کشیدم(از ترس?) بعد چشممو محکم بستم...احساس کردم نشستم رو چیزی.چشمامو باز کردم دیدم رو شونه ی غوله نشستم??دیدم آنا کنار کریستوف رو اونیکی شونش نشستن و خنده رو لبشونه و خیلی معلومه دارن کیف میکنن?.اولاف و اسونم رفتن رو کَلّش دارن اسب سواری میکنن???یه جوری احساس کردم یکی داره حرف میزنه?آنا و کریستوف رو نگاه کردم تو عالم خودشونن.اولاف و اسون هم همینطور?وحشت کردم گفتم کی داره باهام حرف میزنه!؟??صدائه دوباره اومد:السا!منم.همونی که رو شونش سوار شدی و داره یخ میزنه??? -اوه! ببخشید اگه استرس بگیرم یخ همینجوری از بدنم میاد بیرون.
غوله گفت:خب حالا داشتین کجا میرفتین.خب میتونم کمکتون کنم. -چرا داری کمکمون میکنی؟ -چون من مادر و پدرتون رو میشناختم.اگه مقصدتون اون غار مخفیشون هست،خب درست اومدین.مادتون بهم گفته بود اگه یه دختر مو بلوند با خواهر مو قهوه ای دیدی.بیارشون اونجا. آنا گفت:السا،چرا یخ زدی؟داری چیکار میکنی؟ -نمیشنیدی؟ داشتم با غوله حرف میزدم? -نه نشنیدم?? غوله گفت:اونا نمیشنون.وقتی با تو حرف میزنم،تو با صدای درونت به من جواب میدی.بخوای هم نمیتونی وقتی داری باهام حرف بزنی،اونا رو هم بشنوونی???
به آنا همه ی قضیه رو گفتم. آنا همینجوری داشت بهم زل میزد? گفتم:آنا،خوبی،کجایی؟؟ از زمین به آنا! الوووو??? آنا گفت-ب...بَ...بله? منم خواستم تمرکز کنم باهاش حرف بزنم?? گفتم آها? بعدغوله ما رو داشت میبرد اون غاره تا اینکه...
دیدیم اولاف و اسون دارن پشت سرمون جر میخورن??چرا؟چون از بالا سر غوله افتاده بودن پایین داشتن ما رو دنبال میکردن???? به غوله گفتم(از دلم):صبر کن،دوستامون عقبت هستن بیارشون بالا لطفا!
بالاخره بعد اینهمه ماجرا،غار گمشده رو پیدا کردیم???از رو شونه ی غوله پایین اومدیم و از غوله خداحافظی کردم و آنا و بقیه هم دست تکون دادن به معنی خدانگهدار و تشکر?که یهو...
کریستوف داد زد:هی!اینجارو باش! قیافه ی کریستوف:? قیافه ی ما:?? بعد آنا یه مشت زد رو بازوی کریستوف که کریستوف نفهمید از کجا خورد?? -چیه؟ -زهرمون ترکید!هنوزم داری میگی چیه؟? -خب قارچ های چسبناک خوشمزه ای که سال ها آرزوی خوردنشو داشتم رو یافتم!?
منم گفتم:باشه بابا صبر کن الان برات میکّنم... -دمت گرم السا آنا:دیگه صبرم داره تموم میشه.زود باشین بریم داخل غار دیگهههه!?? اولاف و بقیه تند تند رفتیم داخل غار که یه دفعه دیدیم...
خب دوستان بازم متاسفم که دقیقا تو جای هیجانیش کات کردم.قسمت بعدی رو با کنجکاوی منتظر باشین.حتما حتما حتما نظر یادتون نره خدانگهدار???
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)