سلام دوستان تورات قسمتهای قبل گفتین داستان طولانی باباشه.پس من همه ی سعی ام رو واسه طولانی بودن این قسمت کردم.ویه تشکر ویژه از سایت تستچی که قسمت1و2داستان من رو توی سایت منتشر کرده.من سعی میکنم داستان رو زود به زود تو سایت قرار بدم. بریم سراغ داستان.
دکتر از اتاق عمل اومد بیرون و گفت:متاسفم خانم لیدی باگ.اون فقط تا نیم ساعت دیگه زنده است.گفتم:چییییییییییییییی! دنیا رو سرم خراب شد.گذاشتن این نیم ساعت رو پیشش باشم.رفتم پیشش.فقط نشستم و گفتم:تیکی خال ها خاموش.آدرین جا خورده بود.خیلی بی حال بود.یه دفعه خط های روی دستگاه صاف شدن و یه صدای بوق اومد.چشمای آدرین داشت بسته میشد که گفت:دوست دارم و چشماشو بست.تبدیل شدم و دکترارو خبر کردم.بهش شوک وارد کردن ولی اتفاقی نیفتاد.دکتر گفت:متاسفم.ورفت
رفتم و روی برج ایفل نشستم و فقط گریه کردم.از زبان ارباب شرارت:هوم، صبر کن، صبرکن! یه موج منفی حس میکنم که ترکیبیه از عشق، نناامیدی، شکست و غم که باهم یه موج فوق قوی تشکیل میدن.پرواز کن آکومای من و شرورش کن.ااززبان لیدی باگ:داشتم گریه میکردم که یه آکوما دیدم.خواستم سفیدش کنم که رفت توی کش موم.اززبان پلگ:باورم نمیشد آدرین مرده بود.رد تیکی رو زدم و رفتم پیشش.دیدم لیدی باگ آکوما تیز شده و تیکی تو گوشواره های لیدی باگ زندانی شده.
تونستم رد جعبه معجزه آسا رو بگیرم.رفتم و معجزه گرای روباه، لاکپشت، زنبور، اسب، میمون، موش و کبوتر رو برداشتم و بین رفقای مرینت پخش کردم.بقیه کوآمی هاروهم بیدار کردکردم.ما کوآمی ها با کمک هم تیکی رو از تو گوشواره لیدی باگ بیرون کشیدیم.لیدی با عکس العملی نشون نداد.هنوز نقطه قوتش معلوم نبود که بانیکس اومد.پشت سرش کت بلنس اومد.
کت بلنس هیچ عکس العملی به جز شکستن زنگوله اش و بیرون کشیدن آکوما انجام نداد.لیدی باگ گفت:موج های خروشان من عشق رو نابود کنید و از دستانش موج های سیاهی بیرون آمدند و عشق را از شهر پاریس بردند.
کت نوار گفت:لیدی باگ، منم، کت نوار، تومیتونی با آکومای درونت مبارزه کنی.لیدی باگ فقط سرش رو گرفته بود و داد میزد:نهههههههه! یه دفعه آکوما بیرون اومد و خود به خود سفید شد.بانیکس و کت نوار غیب شدن.عشق به شهر برگشبرگشت.نقشه مون گرفت.بانیکس و کت نوار فقط سرابای روباه قرمز بودن.لیدی باگ وقتی این رو فهمید رفت بالای یه ساختمون و دوباره زد زیر گریه.
از زبان لیدی باگ:داشتم گریه میکردم که حرف استاد فو یادم اومد که میگفت:هرکی دو معجزه گر گربه و کفشدوزک رو داشته باشه هر آرزویی بکنه برآورده میشه.آره خودشه.انگشتر آدرین رو از بیمارستان گرفته بودم.دستم کردمش.تبدیل شدم و گفتم:من مرینت دوپن چنگ با داشتن همزمان دو معجزه گر کفشدوزک و گربه آرزو میکنم آدرین آگراست زنده شود.آدرین زنده شد.
لیدی باگ همه چیز رو واسه آدرین توضیح داد و تونست حرف دلش رو به آدرین بزنه.انگشتر گربه رو هم به آدرین برگردوند.فردای اونروز اونا تو مدرسه خیلی باهم خوب بودن.همه رسانه ها و روزنامه ها تیتر اولشون عشق آدرین و مرینت بود.یه روز که آدرین و مرینت و نینو و آلیا باهم تو پارک قدم میزدن.آدرین جلوی مرینت زانو زد و یه جعبه از توی جیبش در آورد و از مرینت خواستگاری ککرد.مرینت کاملا جا خورده بود.
یک ماه بعد اونا رسما باهم ازدواج کردن.
امیدوارم خوشتون اومده باشه.خداحافظ
قسمت های بعدی خیلی هیجانی تره.
پارت بعدی رو سری تر بزار لطفااااااااااااااااااااااااا😁😁
ببخشید دیر شد
الان میخوام تایپ کنم
البته اگه عکس گیرم بیاد
دوستان
سازنده تست هستم
سومین کامنت که منتشر بشه داستان رو برای سایت ارسال میکنم
پس لطفا نظراتتون رو کامنت کنین