دوستان اینم پارت دوم نظر فراموش نشه ممنون
صبح روز بعد املی با خوشحالی فراوان به طبقه پایین میاد. ولی از چیزی که میبینه ، تعجب میکنه : مامانش تو آشپز خونه اس و داره صبحونه درست میکنه ، باباش داشت قهوه میخورد و روزنامه را میخواند و خواهر کوچکترش سلنا داشت کفشش را تمیز می کرد. از زبان املی : سلام مامان، سلام بابا و سلام سلنا. مادر، پدر و سلنا : سلام املی ? ? املی : راستی بابا مگه شما نمیخواین برین سر کار؟! پدر : چرا ولی امروز شیفت ظهری هستم. سلنا : وای املی نمیدونی چقد امروز خوشحالم?? املی: چرا؟ مگه چی شده؟ ! سلنا : قراره امروز بریم اردو. املی: خوش بگذره. مادر : بچهها بیاین سریع صبحانه بخورید و برید. دیرتون میشه. سلنا و املی صبحونشونو میخورن و میرن بیرون. همینجور که سلنا و املی منتظر سرویس بودن، سرویس املی میاد. املی هم با خیال اینکه جک تو سرویسش نیست میره جلو که یهو
میبینه جک توماشینه !!!!!??? از زبان جک : شیشه ماشین رو که اوردم پایین ، دیدم حسابی از خجالت سرخ شده!❤?? گفتم: هی املی بیا سوار شو. مدرسه دیر میشه ها. از زبان املی : نمیدونم چرا دستام یخ یخ بودن و عرق کرده بودم. گفتم : خب. .. تو برو من میام. جک : انقد خجالت نکش دیگه بیا. املی هم سوار شد و باهم رفتن مدرسه.... توی راه بودن که جک پرسید: بهترین دوستت کیه؟ املی دستپاچه شد و گفت : خب.. راستش. . بهترین دوستم کلارا هست. جک: همونی که من دیروز نشستم جاش؟! املی: اره. و سریع نگاهشو به شیشه ماشین انداخت. دلش ناراحت بود. جک فهمید و گفت: میخوای جامو عوض کنم؟ املی: خودت هرجور راحتی.
بلاخره میرسن به مدرسه و رفتن به سمت کلاس. وقتی باهم وارد شدن ، پچ پچ بچهها شروع شد?? همون موقع خانم جانسون اومد و گفت : سلامممم بچهها. رضایت نامه ها رو بدید. و همه به سمت خانم جانسون هجوم میارن.?. املی هم کیفشو گذاشت و دست کرد تو کیفش تا برگه رو بده . اما هرچی گشت پیداش نکرد! یهنی فراموش کرده بودبرگه رو بیاره؟! املی شاگرد منظمی بود. معلمان هیچ وقت ازش ندیدن که چیزیشو گم کنه یا فراموش کنه. اما حالا این اتفاق افتاد. املی ناراحت بود. خانم جانسون : خب همه برگه ها رو دادن فقط املی نداده! عزیزم زود باش.?. املی: من... خانم جانسون. . من یادم رفته بیارم !??? خانم جانسون : اشکالی نداره. فردا حتما بیارش. و رفت. املی اصلا حوصله نداشت. دلش شکسته بود. چون فراموش کرده بود برگه رو بیاره? نگاهش رفت سمت اخر کلاس . بچه ها با جک گرم و صمیمی شده بودن و میخندیدن که ...
یهو خانم والی با یه دختری میاد تو کلاس. همه مرتب میشینن. خانم والی میگه: سلام بچهها. این دانش آموز جدیده ماست. اسمش رزالیه. باهاش دوست بشید. دخترم دوست داری کجا بشینی؟ رزالی نگاهی به اول کلاس و اخر کلاس انداخت. گفت : پیش این پسر ه که کناره این دختره هس. املی از فکر کردن اومد بیرون . دلش تاپ تاپ کرد که چرا خانم والی میخواد جاشو عوض کنه!!!!?? خانم والی: نه عزیزم اینجا نه. برو پیش اون دختره که تنهاست. ( کلارا رو میگه ) رزالی هم میره پیشش میشنه. خانم والی : کلارا باهاش سعی کن دوس بشی. و شروع میکنه به درس دادن. املی نفسی راحت کشید....
بلاخره زنگ اخر خورد و بچه ها رفتن به سمت سرویس هاشون. املی اصلا حوصله نداشت. دلش شکسته بود. از یه طرف بهترین دوستش رو ازش جدا کرده بودن و از طرفی دیگه برگشو نیاورده بود?? یهو نگاهش میره سمت کلارا. میبینه کلارا داره با رزالی میخنده و باهم حرف میزنن. دلش بیشتر شکسته شد ??? چون دید بهترین دوست حتی طرفش هم نمیاد ... رفت سوار سرویس شد. ولی تعجب کرد: جک تو سرویس نبود!!!!!! کیفشو گذاشت تو سرویس و رفت سراغ خانم کین و گفت: خانم کین من میرم دنبال جک . خانن کین: باشه. و گرم صبحت با راننده ها شد . املی کل حیاط رو دور زد ، جک نبود ! رفت همه راهرو ها و کلاس هارو گشت ولی جک نبود!!!!! یعنی جک کجا رفته؟!؟! اخرین بار از کلاس با بچه ها آومده بود بیرون. ولی حالا غیبش زده!!! املی خسته شد و برگشت تو سرویس . قمقمه اش رو بزداشت و یه نفس آب خورد. ? خانم کین سوار ماشین شد دید جک نیومده. گفت: چی شد املی؟ !؟ جک نبود؟؟؟ املی: نه! همه جارو گشتم نبود!!?? و ماشین حرکت کرد.. توی راه املی ذهنش مشغول شد. به این فکر می کرد که جک کجاست؟!؟یهو ماشینی از کنارشون رد شد. املی نگاه کرد : جک تو اون ماشین بود!!!!??????
ولی فقط جک نبود، رزالی و دوتا دختر دیگه هم تو اون ماشین بودن و داشتن با جک میخندیدن! تمام وجودش شکسته شد???? بغض گرفتش . یهو زد زیر گریه!????
دوتا سرویس همزمان رسیدن دم خونه جک از ماشین پیاده شد. املی هم با گریه از سرویسش پیاده شد و رفت . جک اونو دید مث برق دوید سمتش و گفت: چی شده املی؟ ؟؟!!! کسی ناراحتت کرده؟؟؟!! املی اعتنایی نکرد. گفت : چقد هم باهاشون خوش بودی????? جک: با کیا؟!؟! املی: با همون دخترا دیگه، یکیشون که رزالیه. اون دوتای دیگه کی بودن؟! جک: اها اونارو میگی، بابا مگه چی شده حالا؟! املی عصبانی شد . داد زد : دیگه نمیخوام ببینمت!!!!!!! و رفت تو خونه... جک هم رفت.
کسی تو خونه نبود. املی خسته و کوفته و از همه مهمتر ، دل شکسته شده بود.?? خودشو ول کرد رو مبل که یه دفعه تلفن زنگ خورد جواب داد : الو بله ؟ کلارا : سلام املیییی کلارا هستم?? املی از خوشحالی خندید : وای کلارا فک کردم منو فراموش کردی!! کلارا: واااا!?? میخوام امروز ببینمت . بیا به این ادرسی که میگم . و املی هم ادرسو یادداشت میکنه..
جک هم تنها بود. تو خونه هیچکس نبود. یهو تلفن زنگ میخوره. جک گوشیو بر میداره و میگه: الو؟ الو؟! رزالی : سلام جک❤ حالت خوبه؟ چک: اره خواب بودم . رزالی: اوه ، خب . ببین من و جسیکا و الیس داریم میریم بیرون. تو هم میای ؟ ( الیس و جسیکا همونیای هستن که تو سرویس بودن امای هم دیدتشون ) جک: خب... باید فک کنم.... رزالی: باشه اشکالی نداره. فقط یادت باشه : ما حق نداریم زیاد با انسان ها بگردیم. بهتره زیاد دور املی نری. و خداحافظی میکنه....
دوستان امیدوارم از داستانم خوشتون اومده باشه. قراره از اینجا به بعد هیجان انگیز تررر بشهه. نظر فراموش نشهههه?????
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ببخشید اسم پارت اول چیست؟
بزار دیگه چیشد پس؟
دوستان راجب پارت اول و دوم اگر پشنهادی دارین بگید تا توی داستانم قرار بدم
البته از اینجا بعد قراره داستان هیجان انگیز تر و جذاب تر بشه
خیلی خوب بود
اولین نفری هستم که تستت رو انجام میدم
خوب بودولی هیجانشو بیشتر کن❤
چشم حتما مرسی از نظرت