سلام این پارت چهارم هست و تو این پارت اتفاقات متعددی می افته ????
دامبلدور گفت:میشل تو باید گردنبندی بسازی و تمام قدرت هات رو در اون قرار بدی طوری که هم خودت قدرت داشته باشی هم گردنبند یک ورد برای فعال کردن قدرت گردنبند و یه ورد برای غیر فعال کردنش بذاری تا هم هری قدرت برای محافظت از خودش داشته باشه هم تو بعد رو به هری کرد و گفت:هری تو باید زمانی که میخوای از گردنبند استفاده کنی ورد رو بگی ولی حواست باشه ورد رو بلند نگی وگرنه ممکنه کسی بفهمه بعد از استفاده باید ورد غیر فعال کردنش رو بگی وگرنه دست هر کسی بیوفته می تونه از اون استفاده کنه و همچنین همیشه اون رو به گردنت بنداز طوری که کسی نبینه دامبلدور گفت که امشب هم دوباره از مدرسه برم بیرون ولی کسی نفهمه من هم همون کاری که دامبلدور گفت رو انجام دادم من رفتم بیرون و دوباره لوسیوس رو دیدم ولی ایندفعه سعی کردم باهاش نجنگم و نامرئی شدم و آب دریاچه رو ریختم روش و سریع از اونجا فرار کردم ?????
صبح شد قضیه رو به دامبلدور گفتم و اون هم گفت که دیگه حتما باید گردنبند رو درست کنم بعد از کلاس هامون رفتم یه جایی که کسی نباشه و کسی اونجا پا نذاره گردنبند رو درست کردم و وردی که برای فعال کردن قدرت گردنبند گذاشتم این بود:سیپیورا و وردی که برای غیر فعال کردن قدرت گردنبند گذاشتم هم این بود:سیپیمایور ??اون رو به هری دادم و بهش ورد رو گفتم و برای تمرین رفتیم همونجایی که گردنبند رو درست کردم بعد از تمرین هری اون رو غیر فعال کرد و رفتیم مدرسه ?
خب دختر امروز کلاس پرواز با جارو داریم برو که بریم اولین نفری که پرواز کرد من بودم ولی بعدش نویل از ساختمون افتاد پایین و خانم هوچ (معلم پرواز)نویل رو برد درمونگاه?اومدم گوی فراموشی نویل رو از مالفوی بگیرم مالفوی اون رو پرت کرد سمت دیوار و من گرفتمش??بعدش پروفوسور مگ گوناگال اومد و من رو برد واقعا استرس داشتم ممکن بود من مثل هری نمیشدم رفتیم پیش خانم هوچ و طبق فرمایشات پرو فوسور از مدرسه اخراج شم????شوخی کردم بابا ???من.....من.....من.....من....من......من.......من......من......من.......من.......من.....من........می خوام دقتون بدم منننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن جست و جو گر تیم شدم ???
یه روز که داشتیم از دست فیلچ(نگهبان داخلی مدرسه)فرار می کردیم ندونسته وارد اتاق راهروسمت چپ طبقه سوم شدیم(فکر کنم طبقه اتاق رو اشتباه گفتم کسی یادش هست بگه لطفا)(اتاقی که سگ سه سر از سنگ جادو محافظت می کنه)(سنگ جادو:سنگی که هر کسی از این سنگ استفاده کنه قدرت بی شماری به دست می آره)وقتی سگ رو دیدم خیلی ترسیدم نمیدونستم این اتفاق قراره به واقعیت بپیونده من ساز رو دیدم سازی که اگه بزنیمش پشمالو آروم میشه(پشمالو:اسم سگ سه سر)رفتم تا ساز رو بزنم اما وقتی داشتم می رفتم یهو سگ من رو گاز گرفت داشتم می افتادم که هی من رو گرفت و بعدش نفهمیدم چی شد
از زبان هری:میشل افتاد من گرفتمش من و رون میشل رو بردیم از اتاق بیرون و هرمیون هم رفت تا به دامبلدور بگه دامبلدور اومد و میشل رو بردیم درمونگاه داخل دهان سگ یه سمی داشت که سگ وقتی میشل رو گاز گرفت سم وارد بدنش شده و پرستار می گفت اگه میشل رو دیر تر می رسوندیم اون می مرد????????ولی بعد از دو ساعت میشل به هوش اومد ما هم ماجرا رو براش تعریف کردیم اونم قرمز شد????میشل یه مقداری حالش خوب شد ولی اجازه ندادن از درمونگاه ببریمش ولی توی اون مدت به درس خوندن ادامه داد و منم تنهایی تمرین می کردم یه روز گردنبند رو غیر فعال نکردم و یکی اون رو برداشت خوشبختانه فرد خوبی گردنبند رو برداشت و اون رون بود ????
رون گردنبند رو بهم پس داد و گفت که همه چیز رو باید رو براش تعریف کنم من بردمش پیش میشل و سه تایی(هری،رون و میشل)با هم رفتیم پیش دامبلدور دامبلدور هم همه چیز رو برای رون تعریف کرد و گفت که نباید کسی از ایین موضوع بویی ببره ???
رون کلی سوال پیچمون کرد تا حالا ندیده بودم رون انقدر سوال بپرسه یهو سوال کرد که:می خواین به هرمیون هم بگین ؟ منم گفتم شنیدی که دامبلدور چی گفت کسی نفهمه خیلی بهتره حتی هرمیون و تو هم سعی کن به کسی چیزی نگی ????یهو دیدیم هرمیون دست به کمر و عصبانی وایساده و داره میگه:چیو نباید بدونیم من و میشل هم دست هامون رو آوردیم بالا و زدیم تو سرمون روبه رون کردم و آروم گفتم تو چیزی بهش گفتی رون هم قیافش رو طوری کرد که یعنی آره??♂️??♀️مجبور شدیم برای هرمیون هم تعریف کردیم تو راه رو به هرمیون و رون کردم و گفتم هیچ کس نباید از این موضوع خبر داشته باشه اونا هم (رون و هرمیون)قول دادن یه صدای ملایم از پشت سرم شنیدم برگشتم دیدم میشل داره میوفته داشت آروم می گفت:ولدمورت هری ،ولد.....مورت.......هری..... و....لدم.......ورت......هر.......افتاد و قش کرد گرفتمش منم یه درد عجیبی تو سرم حس کردم.......
می گفت:هرییییییی،هرییییییی،هریییییی،اسمم رو سه بار تکرار کرد بعد گفت:هرییییییی من بر می گردم.این رو به همه بگو.من برمی گردم افتادم و رون هم سریع رفت دامبلدور رو بیاره من و هرمیون هم نشستیم همونجا وقتی دامبلدور اومد میشل رو بردیم درمونگاه دامبلدور گفت:هری تو باید خیلی مراقب میشل باشی میشل چون که بخشی از قدرتش رو به گردنبند داده و هنوز سم داخل بدنش هست باید نباید تا یک ماه فعالیت زیادی داشته باشه من تو این مدت خیلی نگران بودم بیشتر نگران این بودم نکنه تو این مدت ولدمورت برگرده????
خوشبختانه حال میشل خوب شد و شروع کردیم به تمرین کردن ??من خیلی کنجکاو بودم ببینم توی اون اتاق چی هست??این دفعه به جایی که فقط من وارد اتاق سنگ جادو بشم هممون با هم وارد شدیم بعد از اینکه پروفوسور کویرل(معلم دفاع در برابرجادوی سیاه در سال اول تحصیلی هری)رو شکست دادیم یه اتفاق بد افتاد???
خیلی متشکرم??????
لطفا نظظظظظظظظرررررررر
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام مرجان من تازه داستان رو خوندم داستان مون خیلی بهم شبیه ولی باید بهت بگم که من از روی تو ننوشتم داستان خیلی خوبی نوشتی و سعی میکنم داستان رو جوری ادامه بدم که شبیه هم نباشه