خب شاید خون اشام ۴ یکم دیر بشه ولی نتظر بمانید. ممنون که داستان های منو میخونید
منم تعجب کردم بودم عمه گفت بیا بریم توی راه برات توضیع میدم مامانم گفت کاترین جای نمیاد عمه گقت به تو چه بعد پدرم اومد داد داد و دعوا منم عصبانی شدم داد زدم بسههههههههههه ???? و رفتم توی اتاقم لباسم پوشیدم رفتم از خونه بیرون مانانم گقت کجا گفتم پیش ملیکا عمه گفت ملیکا کیه بهش محل ندازشتم رفتم به ملیکا زنگ زدم ملیکا جواب داد گفت سلام عزیزم کاری داشتی قشقشنگم بعدش با گریه گفتم باید بیام خونت گفت چیشده گفتم اونجا برات میگم گفت باشه بیا منم ۲۹ دقیقه توی راه بودم و بلاخره رسیدم خونه ملیکا
وقتی رسیدم ملیکا گفت خب بگو گفتم اول بهتر بیام تو? گقت اخ ببخشید بیا لوکاس هم لم داد بود به مبل اینگار خونه مامانتش هست? بعدش گقتم سلام لوکاس تا منو دید چشم هاش درش شد و خودش جمع کرد گفت سلام تو اینجا چیکار میکنی ملیکا هم گفت لوکاس نگه نگفتم ملیکا داره میاد لدکاس هم گفت خب خب اصلا من برم بعدش رفت توی اتاق ملیکا ? کاترین هم گقت خدای این کجاس فامیل ملیکا هست
نشستم و همچی رو برای ملیکا تعریف کردم ملیکا گفت وای خیلی باحال شد گفتم حالت خوبه گفت ببخشید خیلی اخ جالب هست باید بنویسمش گفتم واتتتتتتتتت. ? گفتم نکنی گفت نه نمیشه خیلی جالب بعد ۱ ساعت حرف زدن اخر مجبورش کردم ننویسه لدکاس اومد گفت بس کنید ای خدا و رفت گفتم لوکاس چرا اینجوری هست اصلا شبیه خانواده شما نیست ملیکا گفت لدکاس واقعا فامیل من نیست اون به سر پرستی قبول کردن
گقتم جانممممممممممممم گقت اره ? هنگ کرده بودم اونم خیلییییییییییییییی. گفت لوکاس حالا بیخیالش میخواهی با عمت باشی یا پدر مادرت گفتم معلوم پدر مادرم اونها درست پدر مادرم نیستند ولی از پدر مادر بیشتر دوستشون دارم ملیکا گفت افرین
یکی زنگ زد گفتم مامانن حتما در باز کردم لوکاس بود لوکاس تا منو دید گفت ۳ ساعت اینجا هستی هنوز نرفتی?? توی دلم تا تونستم فحش دادم ? ملیکا گفت وای نه گفتم چیشده گفت ساعت ۵ هست مامانم وای لدکاس گفت من میارمش ملیکا گفت نه بلد نیستی باید خودم برم زود میام و سریع لباس هاشو عوض کرد رفت
منم گفتم ممممممممممممممممم لوکاس گفت نمیری خونت ? توی دلم گفتن وای لوکاس چرا انقدر پرو هست لوکاس گفت خودت پرو هستی? تعجب کردم لوکاس گفت ام چیز تو تو بلند گفتی ? منم با تعجب گقتم خب من برم بای گفت اره منم برم بای
ببخشید قطع میکنم کسای که گفتند داستانم شبیه بهار جون شده ببخشید ولی خودم الان رفتم داستانشو خودنم و اره اولش و ببخشید اولش فقط شده بود و دیگه تکرا نمنمیشه راستی بهار جون عاشق داستان شدم?
نمیتونستم برم خونه برای خمین رفتم رستورانی که نزدیک خونه ملیکا بود نشستم وقتی یکم دقت کردم کای اونجا بود? وای خیلی دلم میخواست برم کنارش بگن سلام کای ولی خجالت میکشیدم همینجوری نگاهش میکردم که یک دفعه خوابم برد?? یکی همش میگقت کاترین کاترین چشام باز کردم کای? بود وای مردم از خجالت گفتم بله ? گفت چرا اینجا خوابیدی پاشو بیا برسونمت منم با خجالت گفتم نه... مرسی ... نمیخواهد گفت نه بیا گفتم نه ممنون گقت هرجور راحتی ? تا رفت خودم زدم گفتم خاک تو سرت گفتی نه? بعدش ساعت یا نگاهی کردم ۱۱ بود????? دیگه اومدم برم خونه لوکاس دوید سمتم وقتی رسید نفس نفس میزده گفت وای دختر کجای ملیکا گقت دنبالت برگردم گوشیتم که جواب نمیدی جونم منم با تعجب گفتم چی جوجونم گقت چی من گفتم عمرا به دختر خری مثل تو بگم الانم پاشو بیا خونه ما ننت گفت بیای گفتم درست حرف بزن گفت باشه مامانت
ببخشید دیر شد قسمت بعدی خون اشام4? شاید دیر خیلی بشه پس منظر بمونید
دختر خون اشام4
بخواطر اینکه خیلی از داستان هنوز ننوشتم اینجا چیزی نمیزارم?
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود عالی عالی
سلام داستانت عالیه من حدس میزنم لوکاس و کاترین خواهر برادر باشن😐
زود تر بزار و اگه دوست داشتین داستان منم بخونید اسمش:The secret of Clara 1 هست
چشم.
باشه
عالی بود.
ممنون?
یه سوال میتونم ازت بکنم عزیزم؟ اینکه این الان ۸ونیم شب تایید شده کی گزاشتیش؟ نمیدونم چرا تست هام تایید نمیشه ...راستی ممنون که قسمت ۳ رو گزاشتی ?موفق باشی
متسفانه من نمیدونم دقیقاواین چطوری هست امروز هم ببخشید نبودم اخ انترنت قطع بود
اره!