دوستان پارت ۱۰ پارت آخره
یهو سارا و آتنا برگشتن . من که از خدا بی خبر بهشون مشکوک بودم با دقت بهشون نگاه کردم . یهو متوجه یه چیزی شدم . اون ...
( دوستان اگه تو سوال ۱ من به جای مولان زدم آتنا اشتباه بود ببخشید . ) اون چشماشون قرمز بود ؟ آره . به بچه ها گفتم . یهو سارا و مولان به ما حمله کردن . ما هم بعد حدودا ۶ ساعت جنگیدن اونا رو با طناب به یکی از درختا بستیم و راه افتادیم .
بعد از اینکه مولان و سارای شیطانی رو شکست دادیم راه افتادیم . یهو ...
۷ روز بدون سارا و مولان گذشت . + : ام ... خب ۷ روز از اون اتفقاق عجیب ، پرحادثه ، خطرناک و غیر منتظره می گذره . من : ۷ روز بی آب و غذا و ... بدون مولان و سارا . الکس : آره . ممممممم . نمی دونم ولی شاید ... تافی : ولی شاید چی ؟ او الآن میخواستی بگی . ببخشید . الکس : ولی شاید اونا از راه دور کنترل می شن . من : چشم بسته غیب گفتی ؟
من : ام من خسته شدم . بریم یه کم بخوابیم ؟ الکس و تافی و + به من نگاه کردن و گفتن : همین الآن خوابیدیم . من : خوب خوابم میاد . تافی : باشه فقط یه ذره .
خوابیدم . خوابم :
من یه جا نشسته بودم . رجینا ( آخه چرا همش خواب رجینا رو می بینم ؟ ) : اوووو . دختر کوچولو خواهر هاشو شکست داد ، یا بهتره بگم دختر هامو . آره . من اونا رو تبدیل به دختر های خودم کردم . یهو از خواب پریدم .
الکس : دوباره ؟ من آب دهنم رو قورت دادم و سرم رو به نشانه ی تایید تکان دادم .
اههه . منو این همه بدبختی محاله .
ممنون که خوندید نظر یادتون نره
سلام...ببخشید من یک سوال دارم تو میتونی بهم کمک کنی؟ کامنت ها رو چجوری باید تایید کنیم؟ اصلا خودمون کامنت های که برامون میاد رو تایید میکنیم یا نه؟
سلام عزیزم . کامنت ها رو تستچی تایید می کنه نه ما