امیدوارم قسمت ۲ هم دوست داشته باشید
بعدش تای دلم گفتم بهتر به این چیز ها فکر نکنم بعدش رفتم یکم دارز کشیدم و یک دفعع مامانم بلند گفت کاتریننن. پریدم گفتم بله بله چیزی شده گفت ساعت ببین وقتی ساعت دیدن داد زدم ساعت ۷:۳۰ هستتتتتت وای نه سریع کار هام کردم و رفتم مدرسه اقای معلم هم گفت کاترین چرا دیر کردی منم گفتم ببخشید خواب موندم معلم گقت برو سر جات بشین گفتم چشم و اومدم بشینم که یهو
یهو معلم گیت اونجا نه گفت امروز که نبودی جا هارو عوض کردم تو باید کنار لوکاس ( دوست کای) بشینی منم بخواطر حرف دیشب یکم ترس داشتم ولی نشستم لوکاس یه خنده کوچیک کرد توی گوشم گفت خیلی خوش شانسی که اومدی کنار من
منم اروم گفتم بهتر به درس گوش کنی ? بعدش به درس گوش دادیم و بعد ۵ ساعت بلاخره وقت رفتند به خانه شد? اومدم وسایلم جمع کنم که لوکاس گفت امروز بازم بربرسونمت گفتم باورن نیست که بخواهی برسونی بعدشم من خودم بلدم برم لوکاس به هوا یه نگاه کوچیک کرد گفت باورن که دوره میاد ? تعجب کردم اخ هوا صاف بود لوکاس گفت حالا چی گفتم نمیخواهد ملیکا اومد پیشم گفت بیاید باهم بریم منم به ملیکا همش اشاره میکروم نه نه نه لوکاس هم گفت فکر خوبی هست به اجبار سوار ماشین لوکاس شدیم بعدش من داشتم پیاده میشدم گفتم ملیکا نمیای گفتم نه میرم خونه گفتم خونه شما دور نیست زیاد گفت اره گفتم لوکاس خستش نشه ملیکا لوکاس هم مثل دیوانه ها خندیدن? گفتم کناش ختده داشت ملیکا گفت لوکاس پسر عمه من هست تا اینو گفت تعجب کردم?????? گفتم واقعا ملیکا گفت اره گفتم باشه بای? اونم با لبخند گفت بای? رفتم خونه گفتم اصلا لوکاس ملیکا شبیه هم نیستند که?
در باز کردم که یک دفعه از پشت سرم یه صدا اومد گفت لیسا لیسا سرم برگردوندم ولی هیچ کس نبود? لیسا کی هست و بعد لم دادم به تخت و به فکر لیسا بودم که دوباره اون صدا دبگه ترسیدم برای همین لباس هام عوض کردم و رفتم توی حیاط و نم نم های بارون روی صورتم چه حس خوبی
و دوباره اون صدا لیسا لیسا دیگه خیلی عصبانی شدم سرم برگردونم گفتم لیسا کی هستتتت مامانم همون موقعه اومد خونه بعدش دیدو به سمتم گفت چیشده عزیزم گفتم وای ببخشید
گفتم ببخشید مامانم گفت بهتر بری یه ابی به دست صورت بزنی گفتم چشم
توی دلم میگفتم چیشده بعدش رفتم توی اتاق و داشتم مشق مینوستم که یکی در خونه زد مامانم در باز کرد گفت چی تو اون یه زن بود گفت میخواهم لیسا ببرم مامانم گفت اون الان دختر منه تو نمیتونی منم اومدم پایین گفتم چیشده
گفتم شما کی هستید اون زن با غرور گفت عمت هستم? مامانم گفت دیگه نیستی ننم با تعجب به مامانم نگاه کردم مامانم گقت بعدا برات توضیع میدم عزیزم
منم گفتم الان بگو مامانم بغلم کرد گفت من مادر واقعیت نیستم مادر پدر واقعیت توی اتش سوزی مردن و بهت نگفتم ترو توی خیابون پیدا کردیم و....... عمه هم گفت من بلاخره از زندان ازداد شدم و میخواهم یک ادم خوبی باشم و لیسا از تو بگیرم گفتم اسم من که کاترین مادرم گفت مادرت ترو کاترین صدا میکرد ولی تو اسما لیسا هست ?
بقیش دختر خون اشام ?
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
این داستان از عالیم عالی تر
اون تیکه الله و اکبر رو خوب اومدی ?
??
مرسی که گذاشتی.زودتر بعدی رو هم بزار
خیلی قشنگ بود ^^ به تست منم سر بزن لطفا ?
بلک پینک در شهربازی ۱ ( توی این یکی "شهربازی" به هم وصل نوشته شده??)
و
بلک پینک در شهر بازی ۲
رو گزاشتم ^^
باشه وقت کردم میخونم?
باشه