چند تا برگ سبز خرمالو مثل قایق روی آب شناور بودند... قلب کلاغ ها مثل جوجه های گرسنه بالا و پایین می پرید.. دوباره روی شاخه ی پُر برگ درخت جابه جا شدند و بال هایشان را به هم زدند... کسری بیشتر خم شد.... کلاغ ها قار قار بلندی سر دادند و به هوا پریدند... زن رسید پشت سر کسری و دست هایش را جلو آورد تا کسری را هُل بدهد.. ناگهان جسم سنگینی افتاد توی استخر و آب استخر پاشید این طرف و آن طرف.. کسری وحشت زده پرید عقب و با چشم های گشاد به زن که توی آب دست و پا می زد و کمک می خواست ، نگاه کرد... دوتا شبح که شبیه پدر و مادرش بودند ، زن را توی استخر انداخته بودند.. کمی بعد شبح ها دوباره به شکل کلاغ در آمدند و روی درخت خرمالو پریدند و روی شاخه ی پُر برگ آن نشستند
از همشون میترسممممممم🤯🤯😨😨
عالیییییی
تنکیو
بچهها چرا نظر نمیدین