دوستان این اولین تستم هست. امیدوارم خوشتون بیاد . نظر فراموش نشه. ممنون داستان درمورد یه دختری به نام املی هست که اتفاقات عجیبی براش می افته
داستان از زبان املی: راستی که چه صبح قشنگیه❤ خب، برم لباسمو بپوشم. املی لباس رو میپوشه و میره پایین. صبحونه روی میزه و کسی خونه نیست. مادرش و مدرش شاغلن و خواهر کوچیکش هم مهدکودکه. صبحونشو میخوره و میره بیرون. توی راه مدرسه اس که یه دفعه
یه دفعه یه ماشین شاسی بلند میاد جلوی املی! املی میترسه و فرار میکنه همینجور که داره میره ار مشت یکی داد میزنه: اهای املی منم، کلارا. چرا میترسی؟!؟!??? املی بر میگرده و دوستشو بغل میکنه میگه: وای ترسوندیم بچه !!???? کلارا: بیا سوار ماشین . املی: باوشه.??
کلارا واملی میرسن مدرسه و میرن سر کلاس. معلم وارد میشه و میگه : ممنونم بچه ها . بشینید. خب ، کلارا ، سفر خوب بود؟? کلارا : وای خانم والی عالی بود. خانم والی: چه خوب. خب بچه ها امروز یک شاگرد جدید داریم . بیا تو جک. جک وارد میشه. همین که وارد میشه چه دختر و چه پسر شروع میکنن به پچ پچ کردن. خانم والی : جک تو بشین کنار املی?? املی: اما... خانم والی کلار کنارمه! خانم وال: خب، کلارا تو برو پیش آنجلا و جک هم بره پیش املی. جک میزه میشنه کنارش. املی برعکس بچه های دیگه ، جذب جک نشد و حواسشو به درس داد.
خانم والی شروع کرد به درس دادن. کم و بیش پچ پچ ها ادامه داشت که خانم جانسون( معاون ) در کلاس رو باز میکنه و میگه: بچه ها یه خبر خوب دارم: شنبه آینده اردو داریم کلاس میره رو هوا?? همه دست و هوراااااا میکشن به جز املی. خانم والی : املی؟ هوشحال نشدی؟ املی : چرا... چرا... خوبه. همینه موقع طنگ تفریح رو میزنن و همه از کلاس میرن بیرون
بلاخره زنگ ها تموم شدن و زنگ آخر رسید . بچه ها ورزش داشتن و همه رفتن تو حیاط. کیف هاشونو گذاشتن و رفتن سراغ مربی ورزش. املی هم کیفشو گذاشت و رفت روی صندلی نشست و به بچه هایی که معلم رو سوال بارون کرده بودن رو می دید? توی دلش غم داشت. چون تنها فقط اخرین شانسش این بود که توی کلاس با کلارا باشه??
بغض، وجودشو گرفت ? دلش میخواست با کلارا باشه. ولی نمیشد... چون اون توی ازمایشگا تو گروه سارا بود، تو ورزش ، توی والیبال بود ، توی کار کلاسی با گروه انجلا بود و فقط تنها بغل دستیش بود که اونم ازش گرفته شده بود??
یه قطره اشک از چشمش اومد ولی کسی ندید. بلاخره زنگ رو زدن و همه رفتن سراغ سرویس ها. املی هم با بی حوصلگی حرکت کرد که چشمش به کلارا افتاد .دید با هم سرویسیش میخنده. دلش شکست . چون اون همسرویسی همسن نداشت که باهاش بخنده? رسید به سرویسش ولی درجا ایستاد: جک تو ماشین بود و خانم کین ( راننده ) گرم صبحت با راننده های دیگه بود! !!!!
نفسی عمیق کشید و رفت سوار شد جک: سلام املی. امای : سالم... نه .. یعنی سلام????? جو: راستش میشه با هم دوس بشیم ؟ املی : همینطوری؟ بدون هیچ آشنایی؟؟!! جک: خب ، اره.... مگه چشه؟! املی هیچی.. باشه .. باهام دوستیم ?❤? و سرویس حرکت کرد
سرویس در راه بود. جک : راستی املی ، تو به جاهای رویایی اعتقاد داری؟? املی کمی فکر میکنه و میگه: خب... نمیدونم... به نظرم تو داستانها باشن . ولی واقعیت ندارن. جک: مثلا چی واقعی نیست؟ املی: خب... اسب تک شاخ یا ... قصر های قشنگ و رویایی... و... جک: ولی من میگم وجود دارن??☺املی : خی... سیلیقه و نظر ها متفاوته..
بلاخره سرویس رسید دم خونه املی . املی پیاده شد . جک داد زد: خوحالم که دوستی مث تو دارم❤❤❤❤?? و سرویس رفت. املی دم در ایستاد .کمی فکر کرد و گفت: جک ❤ اون واقعا پسر خوب و جذابیه?❤
دوستان اولین تستم بوده. اگر خوشتون اومد ادامشو هم می سازم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (4)