
سلام این رمانی ک گذاشتم زیاد ازش استقبال نشد برای همین حس میکنم شاید زیاد جذاب نیست نمیدونم... اما بازم به احترام اونایی که میخونن ادامشو گذاشتم 💙
نیش خندی زد و گفت: حالتون خوبه؟ از فکر درومدم گفتم:ها؟!...آره...یعنی...که دیدم خندید و نگاهی به کتابا انداخت و گفت:مثل اینکه سلیقتم تغییر کرده! قبلا رمانای رمانتیک و کلیشه ای دوست داشتی! تا خواستم حرفی بزنم گفت:این فقط یه شوخی بود و یه لبخند مرموز زد گفتم:پس یعنی شما منو نمیشناسی؟ مرد بلند شد منم به تبعیت از اون از جام بلند شدم.مرد گفت:اگه کسی یکیو بشناسه مسلما طرف مقابلشم باید اونو بشناسه،درست نمیگم؟ بعد کتابارو بهم داد و رفت. از زبون برایان واتسون:سوار لیموزین دم در کافه شدم،رو به راننده گفتم:پس این درسته که حافظشو از دست داده...بعد پا روی پا گذاشتم و روزنامه ای رو جلوی صورتم گرفتم. از زبون لیانا: سر صندلی نشسته بودم.کتاب میخوندم اما تمرکزمو از دست داده بودم با کلافگی در کتابو بستم،نفسمو از ته حلق بیرون دادم یاد حرف آخر مرد(برایان) افتادم:( قیافه شمل خیلی آشناست! یعنی منظورش چی بود؟! اون دختر،چه رابطه ای با این مرد داره؟ اصلا مگه عاشق کارن نیست؟! اگه دوسش نداشت پس چرا باهاش ازدواج کرد؟ مخم داشت سوت میکشید باید همه چیزو به یاد بیارم تا بتونم این رابطه هارو کشف کنم...
رفتم خونه تمام کِشو هارو گشتم و نگاه زیر تخت کردم که کارن وارد اتاق شد و گفت:دنبال چیزی میگردی؟ سرمو از زیر تخت بیرون اوردم و گفتم: راستش...یعنی...تو میدونی دفتر خاطراتم کجاست؟ خیلی مهمه باید پیداش کنم کارن نشست روی تخت و گفت: چیزی راجبش بهم نگفته بودی به هرحال دفتر خاطرات تو بوده... سرمو به نشونه ی تایید تکون دادمو گفتم: آها! خواستم برم که کارن مچ دستمو گرفت با تعجب سمتش برگشتم.نگاهامون بهم گره خورد.چشای کشیده و مشکیش همیشه آدمو تو خودش غرق میکرد که گفت: بریم بیرون باهات حرف دارم. ساعت ۹ شب بود.باهم رفتیم پارک جنگلی.زیر درخت چنار ایستاده بودیم.سکوت فضای بینمونو پر کرده بود که گفتم:خب؟ نگام کرد،لب باز کرد و گفت:دوسِت دارم.... شوکه شدم یاد قبلا افتادم که همیشه اینو بهم میگفت اما آخرش...نگاهم به نگاش گره خورده بود لعنتی! من نباید گولشو بخورم آب دهنمو محکم قورت دادمو نگاهمو ازش دزدیدم.اشک تو چشاش حلقه زد،دستشو زیر چونم برد و سرمو به طرف خودش چرخوند.تو چهرش ناراحتی موج میزد.گفت: خواهش میکنم...اینطور نباش...لطفا دوسم داشته باش...اما تو ذهنم اون خاطره ی بد تداعی میشد قلبم لبریز از کینه بود گفتم:نمیتونم.... اشکاش روی گونه هاش سر خورد.
هیچوقت ندیده بودم اینجور جلوی من گریه کنه یعنی من اشکشو در اورده بودم؟! با همون لحن آروم گفت: مگه من چکار کردم؟ چرا من هیچی یادم نمیاد! نگاهمو به زمین دادم و با لحن سردی گفتم: متاسفم...اما من واقعا کنارت خوشحال نیستم...خواستم برم که مچ دستم سفت گرفت و دندوناشو محکم بهم فشرد و گفت:خیلی بی رحمی...تو در مقابل من مسئولی! خودت گفتی که دوستم داری حالا داری متضادش حرف میزنی؟ بعد تن صداشو بالا برد و گفت:چرا خوردم میکنی؟ تمام اون لحظه ها من،بی تفاوت،بدون هیچ حسی بودم نه خوشحال نه ناراحت.فقط میدونستم که دیگه نباید این زندگیو خراب کنم باید این بازیو تموم کنم.دستمو از دستش کشیدم.با گام هایی بلند دویدم،چرا؟ نمیدونم...فقط راهیو که جلوم بود می دویدم اصلا متوجه صداها و افراد نمیشدم تا اینکه صدای بوق ماشینی منو به خودم اورد ایستادم نور چراغش باعث شده بود که چشامو نیمه باز نگه دارم.ماشین روی آسفالت صدای قیژی داد و متوقف شد.فقط ۵ میلی متر باهام فاصله داشت.صدای فریاد کارنو شنیدم:لیانا! راننده سرشو از پنجره بیرون اورد و گفت:نمی بینی جاده رو؟ خشکم زده بود کارن کشوندم کنار جاده و محکم بغلم کرد
کارن: این چه کاری بود؟ ترسیدم از دستت بدم...که سرم درد شدیدی گرفت ناله ای از گوشه ی لبم خارج شد از کارن فاصله گرفتم کارن با نگرانی گفت: چیشده؟ اونقدر سرم درد میکرو که باعث شد خم بشم تو ذهنم انگار جرقه ای زد.((صدای بوق ماشینا و آهنگ ملایمی که از ضبط پخش میشد.یه صدا که با خوشحالی و خنده گفت: کارن! بذار منم برونم! آره درسته اون صدای من بود! لباس سفید عروسی تو تنم بود چقدر زیبا شده بودم و کارنم با کت و شلوار مشکی،جذاب تر از همیشه شده بود.با لبخند دلنشینی گفت: بذار یه شب دیگه! اما من لجباز تر چیزی بودم که فکر میکردم.پافشاری کردم با عصبانیت گفتم: نه همین امشب! میخوام شب عروسیم برونم.کارن،ناچار ماشینو کنار زد و من سوار شدم چقدم خوشحال بودم! آهنگو عوض کردم و یه آهنگ خیلی شاد و پر سروصدا گذاشتم.حین رانندگی با آهنگ میخوندم و حتی فرمونو رها میکردمو دست میزدم! کارن گفت: عزیزم حواست به جلوت باشه اما من با خنده گفتم: کارن! شب عروسیمونم مثل پیرمردا غر میزنی! مثلا شب عروسیمونه خوش باش! که یهو صدای بوق بلندی امد و نود زیادی که باعث شد چشامو ببندمو جیغ بکشم: کارن! )) با فریاد گفتم:کارن! هنوز تو شوک یادآوری اون شب بودم کارن:حالت خوبه؟
یاد حرف کارن افتادم: دکتر منعم کرده فکر نکنم دیگه بتونم شنا کنم و حرف خودم که گفتم: حقته! وقتی حواس پرت باشی همین میشه دستام لرزید همینجور که اشک میریختم گفتم:تق...تقصیر من بود...همش....تقصیر من بود....من باعث...این....اتفاقات شدم.کارن دستاشو دو طرف سرم قرار داد و گفت: نه عزیزم تو بی گناهی! تو هیچ کاری نکردی!... دستشو کنار زدمو با فزیاد گفتم: چرا هنوزم این طور حرف میزنی؟ تو بخاطره من...بخاطره من....^چیزی نفهمیدم فقط از درد زیاد سرم بیهوش شدم. چشامو باز کردم تو اتاق سر تخت بودم بوی لذیذی میومد از تخت پایین امدم که تو آینه ی میز دراور خودمو دیدم به چهرم تا حالا دقت نکرده بودم ولی حالا میتونستم ببینم که چقدر موی کوتاه بهم میاد.رفتم پایین.تو آشپزخونه کارنو از پشت سر دیدم که داشت غذا آماده میکرد اونم با اون وضعیت شونش.پیشبندمو بستم و کنارش ایستادم اون که تازه متوجه حضورم شده بود با دیدنم لبخند همیشگیشو زد و گفت: حالت خوبه؟ از درون کوه غصه بودم اما سرمو پایین انداختمو گفتم: اوهوم. گفت:میدونم حالت بده و اینم میدونم اگه ازت بپرسم بهم نمیگی چته...خیلی بهت فشار نمیارم هرموقع خودت دوست داشتی باهام حرف بزن
دیگه طاقت نیوردمو گفتم: من...آدم خیلی بدی بودم؟ که دیدم بهم چشم دوخت.یه جور خاصی بهم نگاه میکرد.نگاه کردنش نسبت به من با بقیه تفاوت داشت.توهر نگاهش یه مفهوم موج میزد.لب باز کرد و گفت: تو...فوق العاده ترین دختری هستی که تو عمرم دیدم... نمیخواستم تحت تاثیر قرار بگیرم برای همین رومو برگردوندم که یهو قوس گردنشو از پشت روی شونم گذاشت و گفت: هیچوقت نمیذارم بری... قلبم داشت میرفت تو حلقم تالاپ تولوپ اونقدر صداش بلند بود که حس میکردم الانه که گوشام کرد شن! خودمو کشوندمو به سمتش برگشتم با لحن معترضی گفتم: فکر کردی داری چکار میکنی! که بوی سوختگی غذا فضارو پر کرد سریع زیر گازو بست و رو به من گفت: اگه نمیومدی اینطور نمیشد. معترض گفتم: حالا شد تقصیر من...من خواستم بغلم کنی؟ که گفت: چکار کنم؟ وقتی تو کنارمی تمرکز هیچیو ندارم. دست به سینه شدمو بهش چشم نازکی کردم گفتم: واقعا که! ***ساعت ۱۱ شب بود میخواستم بخوابم.کارن، زودتر از من رفته بود تو تخت خواب.آروم نزدیک تخت شدم که یهو...
کشیدم تو بغلش! دستاشو دوره بدنم حلقه کرد.ضربان قلبم بالا رفته بود از این ورم معضب بودم،گفتم: هی! پاتو از گلیمت دراز تر نکن! کارن همینطور که چشاشو بسته بود گفت:برام قصه بگو... من:مگه بچه ای؟ یهو فکرم رفت سمت تصادف که همش تقصیر من بود برای همین سعی کردم مهربون تر باشم نشستم روی تخت و آباجورو روشن کردم گفتم:خیله خب،میخوام برات قصه بگم ولی هرشب یه تیکشو...

کارن،سرشو روی پاهام گذاشت و چشاشو بست آروم گفت:بگو... نفسمو از ته حلق بیرون دادمو گفتم: خانم x خیلی هیجان زده بود،چرا؟ لبخند تلخی زدمو پاسخ دادم:چون...اون روز قرار بود بره فن میتینگ آقای y.قرار بود بعد ۵ سال اونو ببینه.پس بهترین لباسشو تنش کرد.اون روز،احساس خوشبختی زیادی میکرد،حس میکرد تمام غمو غصه هاش از بین رفته با خودش میگفت ای کاش هرروز مثل امروز بود،ای کاش هرروز میتونست ببینش.آقای y خیلی خوشتیپ بود و خانم x اونو فقط از پشت صفحه تلدیزیون دیده بود اما وقتی از نزدیک دیدش...اون از نزدیک خیلی خوشتیپ تر بود! کارن با چشای بسته کمی ابروهاش بهم گره خورد و گفت:از من خوشتیپ تر بود؟ لبخند ملیحی زدمو گفتم: چیه؟! حسودیت شد؟ کارن چشاشو باز کرد و گفت: معلومه که آره داری جلوی من از یه مرد غریبه حرف میزنی! تو موهای مشکیش دست کشیدمو گفتم: این فقط یه داستانه...بعد ادامه دادم:فقط خانم x نبود که از اون خوشش امده بود.آقای yهم جذبش شده بود.چیزی که از نظر خانم xغیرممکن بود ممکن شد...
وقتی سمت ماشینش رفت تا بره،نگاه پشت عکسی کرد که به آقای y داده بود امضا کنه،یه شماره زیر امضاش بود.انگار دنیا رو بهش داده بودن...اما آدم هیچی از آینده نمیدونه.همیشه اونجور که فکر میکنیم نمیشه.همیشه قطار رویاهامون چراغش سبز نیست...نگاه کارن کردم که خوابش برده بود.چهرش خیلی بیبی فیس بود مثل پسرای ۱۴،۱۵ ساله سرشو روی پاهام گذاشته بود و خوابیده بود به گونه های برجستش دست کشیدم بعد به بینی و روی لبش.لبای صورتی و جذاب.دستمو سمت گردنش بردم،یه دستمو تکیه گاه سرم کردمو بهش خیره شدم.موهای لخت و مشکیشو نوازش کردم و گفتم: دیگه نمیتونی گولم بزنی...بعد آروم سرشو بلند کردمو روی متکا گذاشتم. صبح،چشامو باز کردم.کارنو کنارم ندیدم.خواستم برم پایین که برای موبایلم پیام امد یه شماره ی ناشناس بود:دفتر خاطراتتو نمیخوای؟ و زیرش یه آدرس نوشته بود.شوکه شدن اون قدر که موبایل ازدستم افتادسعی کردم خونسردی خودمو حفظ کنم.چندتا نفس عمیق کشیدم یاد اون مرد توی کافه افتادم که گفت: چهرتون خیلی آشناست! دندونامو محکم بهم فشردمو گفتم"پس خود عوضیشه!
خب دیگه بقیشو حال ندارم بنویسم:/
فعلنی
:/ ..........
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ادامه نمیدی🥺🤧
راستش نمیتونم وارد این حسابم بشم و احتمالا اگه فعالیتی داشته باشم تو این حساب کاربری جدیدمه :}
خب تو این حسابت ادامش بده🥺
عالییییییییییییییییییییی
سلام
خوبی ؟
ببین من خییییلی منتظر بودم تو بیای شاهزاده ی شیطانی رو ادامه بدی
بعد الان با یه داستان جدید اومدی 😥
دلم شکست ...
عالی بود عزیزم لدفن پارت بعدو بزار 💞🙂
ناراحت نباش و لطفا داستانت رو ادامه بده لطفا 🙏 ما حمایتت می کنیم