پارت چهارم مرگ گرگینه.حتما اگه پارت یک تا سه رو نخوندیدد بخونید بعد این پارت رو بخونید.امیدوارم خوشتون بیاد
روز ها میگذشتن و من بزرگ و بزرگ تر میشدم تا این که یک روز .قتی که داشتم از مدرسه به خونه برمیگشتم هم کلاسیم رو دیدم که روی زمین افتاده بود و آروم ناله میکرد...
به سمتش رفتم ولی بعد یادم افتاد که من به هیچ انسانی نباید نزدیک بشم،اما حال اون دختر اصلا خوب نبود و من خیلی نگران بودم با ترس به سمتش میرفتم،شاید اون یک انسان باشه ولی...
ولی هر چی هم که باشه اون یک موجود زندس.به سمتش رفتم و گفتم:حالت خوبه؟به سمتم برگشت و بی جون چیزی رو زمزمه کرد گفتم:چی؟که بلند تر گفت:کیفم..رو..بده.و نفس نفس زد،یادم اومد که اون...
یادم اومد که اون دختر تیفانی واتسون دختریه که آسم داره.کیفش رو سریع آوردم و از توش اسپری آسم رو در آوردم و بهش دادم.تیفانی ز اسپری استفاده کرد و آروم گرفت.پرسیدم:خوبی.گفت:آره ،ازت ممنونم تو جون منو نجات دادی.
من باورم نمیشد من واقعا جون یک آدم رو نجات داده بودم،کگاری که یک گرگینه نمیکنه،نمیدونستم چیکار کنم پس پاشدم که برم.داشتم میرفتم که تیفانی از پشت سرم داد زد ...
:نه،نرو.به پشت سرم نگاهن کردم.تیفانی از جاش پاشد و سمتم اومد.خشکم زده بود.گفت:من تیفانی واتسون هستم.خوشبختم و ازت ممنونم که من رو نجات دادی.آرومم سر تکون دادم که دستش رو برای دست دادن باهام جلو آورد.کمی ترسیدم ولی بلاخره باهاش دست دادم . وقتی دستم به دستش خورد گفت:وای دختر چقدر دستت سرده.الان که هوا گرمه این چطور ممکنه؟دستم رو کشیدم و گفتم:خداحاظ.و دویدم و رفتم از پشتسرم گفت:صبر کن...
ولی دیگه نمیتونستم صبر کنم ممکن بود بهفهمه که لنز گذاشتم و سرعتم زیاده.به این که آروم راه برم عادت کرده بودم و لی با دقت میتونست بفهمه که یک زره غیر طبیعی حرکت میکنم و برام درد سر میشد.امشب هم ماه کامل بود.وقتی که رسیم خونه چیزی از اتفاقی که افتاده بود به مامان و بابا نگفتم،ترسیدم که عصبی بشن
از وقتی که جون تیفانی رو نجات داده بودم از انسان ها بیشتر میترسیدم و نگرانیم بشتر بود یک ماه از اون اتفاق گذشت من هنوز نگران بودم امشب ماه کامل بود .دوباره.
امیدوارم خوشتون اومده باشه
حتما از داستان حمایت کنید و کامنت بزارید که پارت پنج رو زود بزارم توی پات پنج قراره یک اتفاق جالب بیوفته
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (1)